بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

چرا خورشیدم را ربودی؟

اگر قلب سیاهت را همچون پوستت می‌دیدم؛

اگر فریب تو نمی‌شدم؛

ای سنگدل! چرا خورشیدم را ربودی؟

چرا مهتابم را نهان کردی؟

نور می‌خواهم

بغضم را می‌خواهم

با شکافتن گلویم، دریدن حنجره‌ام،

با شکستن غرورم، با زیر پا گذاشتن همه چیزم،

آرامشم را خواهم یافت.

اشکم را قسم دادم، سینه‌ام را خاموش کند.

گفت: به بغضم بسته است.

با ابر، بغض، سینه و آه صحبت کردم؛

همه ناامیدم کردند.

+ حمید سلطانی ; ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

فلاسفه

خداوند یا طبیعت، گروهی را برده خلق کرده و گروهی را آزاد تا آزادگان با زحمات و رنج‌هایی که بردگان در تکافل کارهای پست می‌کشند، فراغتی پیدا کنند که به کارهای متعالی از قبیل اخلاق و شعر و موسیقی و تمدن بپردازند.

+ حمید سلطانی ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

خیال‌های سفید

 

گلایه‌های بی‌ثمر از روزگار

پرسه‌های بی‌هدف در کوچه‌ی امید

نه گوشی شنوا و نه چشمی بینا برای انتظار

فقط توهم است و خیال‌های سفید

از بَعدش هیچ

+ حمید سلطانی ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

گذر از خویش

از خویش گذر کردم و باز آمدنم سودی نداشت

روزی باز خواهم یافت آن گوسفند رمیده از گله‌ام را

+ حمید سلطانی ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

فریاد سکوت

برگ برگ این درخت پربار،

همچون بهاری به موعد نرسیده،

خزان را تجربه می‌کند.

به زمین خشک و بی‌حاصل، این اندیشه‌ی خاکی سقوط می‌کند.

جرعه‌ای هوای تازه می‌خواهم!

این چشمه خشک است!

در این هوای سوزان،

قطره‌ای آب،

گلویم را

که از سکوتِ فریادهایم خشکیده، خیس کند

کَسان چه می‌دانند

شاید همین آرامش ابدی باشد

آرام خفتن هیاهویی گیج کننده

در پشت خرابه‌های دل‌های رنجیده.

+ حمید سلطانی ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

سراب

دریای من آن چشمه‌ی زلالی بود که

وسعتش به اندازه‌ی جرعه‌ای بود

نجاتم داد

زود تمام شد

و در این کویر وحشی و ساکت

من باز هم تشنه ماندم

چه کنم با دریای خشکیده؟

+ حمید سلطانی ; ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

شب بی‌فردا

شب من پنجره‌ی بی‌فردا

روز من سردرگمی در روزگار

+ حمید سلطانی ; ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

فرجام جنون عشق

و وقت آن رسیده که به این جنون عشق پایان داده بشه.

عشق ابدی نبوده و نخواهد بود.

+ حمید سلطانی ; ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

باران

نبار! ای باران !
زمین جای قشنگی نیست!
من اهل زمینم؛

خوب میدانم که گل در عقد زنبور است....
ولی سودای بلبل دارد،
و
پروانه را هم دوست می‌دارد.....

پرستو

+ حمید سلطانی ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٦
comment نظرات ()

برترین‌ها . . .

برترین آنهایی هستند که سر در دل خویش فرو می‌برند، چشمانشان اعماق درون را می‌بیند.

گوششان زیباترین‌های تکنوازیِ عشقِ به وجود را می‌شنود.

سر به کار خویش دارند و در ژرفای روحِ پریشان خود گم شده‌اند.

آنقدر مست و خرابِ زیبایی‌آفرینی و شگفتی‌سازیِ خالق در خود هستند که هرگز دوست ندارند خماریِ مِیِ نیک‌پرستی از سر بِدَر کنند.

برترین همانها هستند که در سکوت خویش عاشقانه‌ترین گذاره‌ها را ساز می‌کنند و بی‌تماس، شهدِ لب می‌چشند.

هیچگاه در حسرتِ چشمانِ یکدیگر نمی‌مانند. آنقدر سیر همدِگر را می‌نوازند که گویی کل هستی در سمفونی وجودشان جریان دارد.

برترین کسانی هستند که فقط خود دانستند که چقدر عاشق بودند. چقدر عشق ورزیدند و در قمار خودفدایی، دستِ خالی باز گشتند.

برترین کسانی بودند که وجودِ زندگی را قمار کردند؛ حتی روی شرطِ زندگی، یک پاپاسی سر گذاشتند؛ روی کل زندگیم، یک پاپاسی هم روش، تا کامل بدهکار و پاکباز باشم.

پاکبازی و هوسبازی کار ما بود.

هوسی از سرِ خوشی؛ خوشی از تَهِ هوس؛

لعنت بر این دنیا که پس از هر شیرینی برایمان تلخی آورد و نشان داد که زور او به ما می‌چربد و پرده برداشت که چقدر خوشبخت بودیم و از سر جاهلی و کاهلی ذهن، اندیشه‌های سلیم خود را به بیماری هاری مبتلا کردیم.

با چشمان سفید خود بیهوده در پی عشق دودیم.

آغوشش را ترک نکن!

همان لحظه برای تو خوشبختی‌ست.

زمانی قدرش را خواهی دانست که دَمی ازو فاصله بگیری و برای آنی سرد شوی.

بِمیر! ای سازِ دوستی! ننگ بر تو باد!

زنده باش ای دشمنی و بدطینتی!

تنها تو ابدی هستی و حقیقت در تو نهان.

دوستی‌هایمان همه مُرد.

+ حمید سلطانی ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٦
comment نظرات ()

بی‌قراری جیرجیرک‌ها

 

مدتی است که هم اطاقی‌های خوش‌صدای من، جیرجیرک‌هایم؛

کمی بی‌قراری می‌کنند! بی‌نظم و خارج از عادت آواز می‌خوانند.

اندیشه‌هایم که از صدای گرم آنها جان می‌گیرند؛

احساس ناامنی می‌کنند.

مدتی است که در اطاقک چوبی ذهنم،

رنگ آرامش و صدای آسایش به گوش نمی‌رسد.

شاید دَرِ اطاق را باز گذاشته‌ام!

شاید فکر پلیدی در ذهن میهمان اجباری و ناخوانده‌ای می‌گذرد.

گاهی تَوهم آتش‌زَنه، خواب را از سرم می‌پراند.

آخر، ای بی‌خِردان، فکر آشیانه‌ی مرا هم بکنید! آن را از چوب ساخته‌ام.

گویی احساس خطر در همه جا رخنه کرده،

بیچاره جیرجیرک‌های با احساسم،

تدبیری باید به کار بست. محکم و استوار؛

ای دشمن!‌ کمکی کن!

این دستِ دوستی است که به سوی توی شیطان دراز کرده‌ام...

+ حمید سلطانی ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٥
comment نظرات ()

لحظات خوشبختی

می‌توان در هر لحظه‌ای خوشبخت بود. فقط باید ایمان داشته باشی که تمام عمر در همان یک لحظه خلاصه شده است.

+ حمید سلطانی ; ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٥
comment نظرات ()