بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

داستان - یک مغر ترکیده

گاهی دوست دارم کنار یه ستون مربعی توی یک سالن بزرگ بایستم.

با دو دستم کنجهای اون ستون رو بگیرم و سرم رو تا اونجا که امکان داره به عقب ببرم.

بعد با تمرکز و تمام سرعت و قدرت‌ام، سرم رو به لبه‌ی تیز ستون بکوبم.

آنچنان محکم بکوبم که جمجمه‌ام تا وسط سرم شکاف برداره.

خیلی دوست دارم بتونم به این روش دو نیم‌کره‌ی چپ و راست مغزم رو کنکاش کنم.

خیلی دوست دارم وقتی این کار رو می‌کنم، . . . .

 


شیطان! آهای شیطان! با تو هستم! صدامو می‌شنوی؟؟؟؟

به من کمک کن تا به این آرزوم برسم!

+ حمید سلطانی ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

داستان - دیگر گریه نمی‌کنم - 3

مرد جوان باز هم به آرامی با کبریت سیگارش را روشن کرد و اولین پک را خیلی غلیظ به سیگارش زد. نگاه او محو و گنگ بود. قطعاً زن میانسال نمی‌توانست مقصود نگاه او را بفهمد. دود سیگارش را به سمت بالا داد و احساس کرد که شخصاً از عطر این نوع سیگار خوشش می‌آید. بدنه فنجان را با دست لمس کرد و حرارت آن را برای نوشیدن مناسب دید. پس چند پک دیگر به سیگار زد و فیلتر آن را درون زیرسیگاری خاموش کرد.

شکلات را از درون ظرف برداشت و زرورق آنرا خیلی آرام و آهسته باز کرد تا صدایی تولید نکند.

زن میانسال همچنان ساکت و بی حرکت بود و به او نگاه می‌کرد.

شکلات طعم فوق‌العاده‌ای داشت. کاکائوی تلخ. کمی که شکلات را در دهان مزه‌مزه کرد، جرعه‌ای چای دارچینی را نوشید. هنوز گرم بود و بخاطر همین مطلب شکلات خیلی زود آب شد.

با یک جرعه‌ی دیگر فنجان چای را تا ته سرکشید و بسیار خرسند و دلخوش از طعم و طراوت چای، این فکر به دهنش رسید که حتماً بابت کیفیت چای و شکلات از دختر زیبا تشکر کند.

وقتی فنجان را روی میز گذاشت، گویی که قضیه را فراموش و یا از جایی دور بوده باشد، دوباره زن میانسال را دید و به او نگاه کرد. پیش خود فکر کرد که اینقدر محو چای و شکلات شده بودم که فراموش کردم کجا هستم و چه می‌کنم.

به سرعت تمامی مکالمات و وقایع گذشته را در ذهن مرور کرد و به لحظه‌ی حال رسید. دوست داشت از زن میانسال حرف بیرون بکشه؛ اما نمی‌دونست چطوری، دوست نداشت مثل چند جمله‌ی آخر سوتی بدهد. پس اساسی‌ترین و اصلی‌ترین سوال زندگی‌اش را از او پرسید.

  -  تو مدعی هستی که مرا آفریده‌ای. چرا اینکار را کردی؟

  -  من خدا هستم. بزرگترین و غیرقابل تصورترین چیزی که از فکر و ذهن تو خارج است. من تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی هستم. همه چیز درنهایت به من ختم می‌شود. چه خوب و چه بد. همه چیز از من شروع می‌شود. من ابتدا و آخر هستم. معرفی من خیلی طول خواهد کشید اگر بخواهم تمام اینها را بازگو کنم. اما برای جواب سوال تو؛ اگر از ذهن و فکر و منطقی که من به تو دادم و نشانه‌هایی که برای تو گذاشته‌ام درست استفاده کرده بودی، به راحتی می‌فهمیدی. پرسیدن نداشت.من کامل‌ترینم. من بهترینم. من پرقدرت‌ترینم. پس تشخیص دادم و اراده کردم که چیزی خلق کنم که آن نیز نشانه‌ای از ابهت و عظمت من باشد. خودت خوب می‌دانی که من تو را از پست‌ترین چیزها خلق کردم.  اما استعدادی به تو دادم که می‌توانی اشرف و سالار باشی. خودت انتخاب کن. من به تو زمان دادم. زمان تو طول عمر توست. از لحظه‌ای که نطفه‌ی تو بسته شده، تا زمانی که مأمور را برای لقاح می‌بینی. تو حتی الان هم در جنگ و جدل هستی. برای بهترین بودن.

اما تو ناسپاسی و تماماً ناشکری مرا می‌کنی. من نیازی به شکر تو ندارم. اما از طریق شکرگذاری تو می‌فهمم که چقدر به من ایمان داری و به چه میزان به یاد من هستی.

صحبت‌های زن میانسال که به اینجا ختم شد، مرد جوان در حال و هوای پریشانی سیر می‌کرد. فقط توانست بریده بریده بگوید:  "تمام اینها را می‌دانم. تمام اینها را شنیده و خوانده بودم. از دیگران."

سکوت حکمفرما شد.

مرد جوان برای مدتی دست و پای خود را بسته حس کرد. حرف‌های تکراری شنیده بود و کمی آزرده خاطر می‌نمود. کف دو دست را کمی به هم سائید. فکر کرد و فکر کرد.

  -  ولی ما به راحتی می‌توانیم تو را نادیده بگیریم.

  -  نمی‌توانید.

  -  می‌توانیم!

  -  شاید تو بتوانی. اما دیگران نمی‌توانند. از هم‌اکنون شکست تو را اعلام می‌کنم. با من جدل نکن! تو جوان هستی. تو سرشار از شور و زندگی هستی. خودت را نابود نکن.

پایان قسمت سوم،

ادامه دار است....

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

من آماده‌ام

من برای ملاقات با خالق خویش آماده‌ام.

اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک این ملاقات آماده باشد،

چیز دیگریست.

+ حمید سلطانی ; ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

از اینکه انسان هستم متنفرم و شرم می‌کنم

واقعاً از صمیم قلب، در صحت و سلامت کامل روحی و جسمی، اعلام می‌کنم که از انسان بودن خودم متنفرم و شرم دارم.حیف اسم انسان که روی من گذاشته‌اند. به عینه و واقع دارم می‌بینم که انسان‌ها، این موجودات کثیف و پست و زشت، چه گوه‌کاری‌ها، خیانت‌ها، گندکاری، بی‌شرفی‌ها، پست‌فطرتی‌ها، دروغ‌ها و در کل اعمال خبیثانه‌ای رو از خودشون نشون می‌دن و هرطوری که اون دلِ سیاه و لجنشون می‌خواد عمل می‌کنند و بعد هم می‌گن:

"ما انسان هستیم"

"من هم آدم هستم"

از اینکه انسان هستم متنفرم و شرم می‌کنم که نام انسان رو روی من گذاشته‌اند. نمی‌خواهم انسان باشم.

انسان جانوریست که همه صفات، چه خوب و چه بد، به اون می‌چسبه.

انسان جانوریست که امکان ظهور همه‌ی صفات و اعمال در او هست.

انسان جانوریست که همه کار می‌کند.

انسان جانوریست که هر چه بخواهد می‌کند.

انسان جانوریست که بنده‌ی نفس خویش است.

انسان جانوریست که هم خوب و هم بد را انجام می‌دهند. هرچه دلش بخواهد.

از اینکه انسان هستم متنفرم و شرم می‌کنم که نام انسان رو روی من گذاشته‌اند. نمی‌خواهم انسان باشم.

متنفرم. متنفرم. نفرت دارم.

دوست دارم داد بزنم و فریاد بکشم که: متنفرم! متنفرم! متنفرم!

الان دارم احساس می‌کنم به اندازه‌ی 30 سال توی سینه‌ام بغض و رنج و کینه دارم. تا الان اینقدر انسان رو بد، بی‌شرف، بی‌آبرو، بی‌حیا، بی‌نزاکت، کثافت، لجن ندیده بودم

از انسان بودن متنفرم، چون انسان‌ها رسوا هستند.

+ حمید سلطانی ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

«اندیشه، دروازه‌ی همیشه گشوده‌ی ورود به ممنوعات» 2

هیچوقت با الفاظ گذشت و ایثار و فدارکاری و امثال اینها مشکلی نداشته‌ام؛ منتهای امر برای بار اول یا دوم. چون در اذهانِ غالب مردم بصورت یک ارزش واقعی شکل گرفته است. پس بهتر است ارزش‌ها به قوت خود باشد؛ در حالت صحیح و بدور از انسانیت.

گذشت نوعی رفتار و یک هنجار مورد انتظار از سوی آحاد برای خواص است.

هرچند گذشت نیز می‌تواند فعلی نادرست و خیانت محسوب گردد. چون مطابق قوانین سخت و بدون استثناء طبیعت، هر عللی، معلولی منطقی و محکم دارد. این عوامل تقریباً همه فیزیکی و مشهود هستند. یعنی ما در طبیعت نمیتوانیم کاری را به انجام برسانیم که در ازای آن هیچ اتفاق خاصی نیافتد. حتی متافیزیسین‌ها پا از این فراتر نهاده و بقدری در این مقوله‌های پیچیده و ساده پیشرفت و بازیافت انجام داده‌اند که مطابق نظریه‌ی ایشان، تفکر (نوعی کُنش)که نوعی حرکت غیر فیزیکی می‌باشد، باعث حرکت و عکس‌العملی از طرف طبیعت (یا بقول برخی با کلمات دهن‌پُرکُن: کائنات) به آن پاسخ‌هایی (واکنش‌هایی) نشان می دهد. البته باز هم جای نکته‌ای خالی است که حتی تفکر نیز از دیدگاه متریالیست‌ها نوعی کُنش بیوفیزیکی می‌باشد.

پس مطابق این قوانین از پیش تعین شده برای طبیعت که از زمان ازل برای آن مقدر شده است، هنجار گذشت تقریباً بی‌اثر و بی‌ربط می‌نماید. (اگر زمانی را بتوان برای ازل در نظر آورد، که تاکنون من در هیچ کجا بدان برنخورده‌ام، کاش می‌شد جواب این سوال را که ابتدای زمان کِی بوده و چه مقدار از آن سپری شده و بازه‌ی آن چه مقدار است، پاسخ داد، من به راحتی می‌توانستم پارهای از مسائلم را رمزگشایی کنم. البته باز هم با شک می‌گویم اگر رمزی بر آنها خورده باشد. ولی بیشتر به گمان می‌آید که فقط پنهان شده است و باید رهرو آن را بیابد و بیآزماید و نتیجه را دسته‌بندی کند.)

ولی از آنجا که ظاهراً انسانی موجودی مختار و بدون جبر می‌باشد، (همچنین می‌توان گفت که دست‌هایی همانند عروسک خیمه‌شب‌بازی این بشر را به بازی درآورده است. البته باز هم به راحتی می‌توان نقیض آن را به اثبات رساند. ولی آیا حقیقت در پشت این دو مقوله پنهان شده یا باز هم با گشودن هر در، دری دیگر و مسئله‌ای دیگر، بس پیچیده‌تر و مبهم‌تر برای ما مطرح شده، که با عقل تکامل‌نیافته و ناقص خود، با کمک تجربه‌های بسیار اندک از طبیعت و دنیا، موظف به حل و از پیش رو برداشتن آن هستیم؟ شاید مسئله‌ی اختیار و جبر نیز برای انسان همانند بسیاری از قوانین طبیعتِ وحشی، نسبی و ناقص باشد؟) این حق را دارد که در برخورد با مسائل پیش‌آمده که در طول روز برایش روی می دهد، خودِ وی، نحوه برخورد وشدّت برخورد و زمان برخورد (واکنش) تعیین و به مرحله‌ی اجرا درآورد. چون می‌توان با اصل اختیار این تعریف را برای انسان مطرح کرد که گویی هر سه قوای مورد نیاز یک حکومت (مقننه، مجریه، قضائی) بصورت کامل در او نهادینه شده و با بسیاری از رهنمودهای دینی و فلسفی می‌توان جهت و راستای عملکرد هر یک را تعیین و ارزشیابی کرد. (البته اگر نیاز به تعیین و ارزشیابی احساس شود) متأسفانه می‌توان به عینه تأیید و رد هر یک از مسائل مطروحه را در دنیای امروز و دیروز دید و به آنها پی برد، یا این تضمین را می‌توان داد که در آینده‌ای نه چندان دور دیده خواهند شد. (باز هم متذکر می‌شوم که برای زمان آتی نمی‌توان دور و نزدیک را تعیین کرد، فقط بصورت نسبی نسبت به زمان قیاسی سپری شده و طول احساس شده برای وی می‌توان آن را بیان کرد. صرفاً می‌توان بیان کرد ولی فهماندن آن بسیار پیچیده و از حوصله‌ی همگان خارج و مورد علاقه خواص است. اولاً زیبایی زمان آتی و هیجان‌انگیز بودن آن بدین دلیل است که هنوز کسی آنرا ندیده و تعریف نکرده، ثانیاً زمان وقوع آن چون پیوسته و ناگسسته است. ولی همواره می‌توان امیدوار بود که انسانی طبق تعریف نیچه: ابرانسانی به این سعادت و مهم دست یازد و آنرا به رشته‌ی منطق بهم ببافد.) حال اگر عمل گذشت برای امری که مرتبه اول رخ داده است بصورت یک واکنش منطقی نمود پیدا کند،‌آنگاه می‌توان آن را یک ارزش اجتماعی یا فردی (همچنین مذهبی) نیز در نظر گرفت. اما اگر این واکنش برای رخ دادهای مشابه مرتبه‌های دوم و بیشتر بعمل درآید، دیگر آن ارزش و اعتبار اولیه خود را از دست داده و همانند یک ضدارزش یا نابهنجاری برای فرد یا جامعه (و یا حتی برای مذهب) به تصویر خواهد آمد. چون به سادگی می‌توان از آن برداشت سوء استفاده و یا هالو فرض کردن طرف مقابل را داشت. عده‌ای زرنگ و زیرک، با استفاده از ارزش‌ها (بعنوان نمونه گذشت که موضوعه است) با کمال وقاحت، اشتباهات و خیانت‌ها را به کرّات مرتکب شده و مدام در پی بخشش، عفو، گذشت، ایثار، فداکاری و این قبیل چرندیات را دارند.

ولی می‌توان به راحتی این شیوه تفکر جاهلانه را به گوشه‌ای بِکر و دست نخورده سپرد یا پشت پرده‌ای پنهان کرد تا دیگر از نسلی به نسلی و از کودکی به کودکی دیگر سرایت نکند تا همیشه دست شیطان و ابلیسان از فطرت و طینت پاک بشر بدور باشد.

پس برای دور بودن از گزند باید با چشمانی باز و بیدار به مسیر زندگی ادامه داد. نباید غافل شد. چون بنظر من اتفاقات و رخدادها نه تماماً اما اکثراً با خواست و نیات ما به وقوع می پیوندند.

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

«اندیشه، دروازه‌ی همیشه گشوده‌ی ورود به ممنوعات» 1

می‌توان در هر لحظه‌ای خوشبخت بود، فقط باید بدانی که عمرت در همان یک لحظه خلاصه شده است.

این مطلب رو بسیار شنیده‌ام که اگر قانون چشم دربرابر چشم برقرار باشد، همه کور خواهند شد؛ که می‌بینیم تماماً چه ناشیانه و چه احمقانه در حال کور شدن هستند. ولی من کاملاً معتقدم که این رویدادِ روزمره در زندگی انسان‌ها نشانه خریّت و احمق بودن انسان‌هاست؛ اینکه چقدر در نادانی و بی‌خردی خود دست و پا می‌زنند.

اگر قانون چشم در برابر چشم برقرار باشد و اگر در نهاد انسان‌ها چیزی به اسم خِرَد (خِرَدِ واقعی) نهفته باشد، همه باید مراقب چشم‌ها باشند تا مبادا گزندی به آن رسد. این مطلب آویزه گوش همگان می‌گردد که اگر به چیزی لطمه زدی به همان میزان بدون ذره‌ای کم و زیاد، عین همان را دریافت می‌کنی و گریز از آن برای احدی ممکن نیست. من تاکنون برای خود چنین دیدم. پس بیش از پیش مراقب هستم و بیشتر و بیشتر به خود نهیب می‌زنم.

البته می‌توان با همین استدلال و منطق برای قانون قصاص هم استفاده کرد. ولی باز هم گویا دو قضیه جدا نمود پیدا می‌کند ولی بی‌ربط نیست.

امام علی (ع)، امام اول شیعیان جهان، همین آموزه‌ها و درس‌ها را به ما منتقل کرده‌اند؛ برای زندگی روزمره و باصطلاح کامرایی و بهروزی ما بنی بشر. ولی گوش شنوا کجاست؟ آیا فقط شنیده‌ایم یا صرفاً گوش جان سپرده‌ایم؟

بسیار در طبیعت کنکاش کردم. عظیم‌ترین و ژرف‌ترین بخش‌های طبیعت را در درون انسان‌ها دیدم.

یکی از خوشایندترین تفریحات و دلمشغولی‌ها برای من این است که کفش‌های راحت و محکمی به پا کنم و درحالی که دست‌هایم را به کمر گره زده‌ام در طبیعت بی‌پایان ذهن دیگران قدم بگذارم.

و چه تجربه‌ها و مشاهداتی که از این سفر اعجاب‌انگیز و پر فراز و نشیب نسیب من شده است.

به راستی که هر انسانی برای خود عالمی دارد.

تقریبا همه را مجنون و دیوانه دیدم. ولی دیوانه‌تر و روانی‌تر از همه ،خودم بودم.

گاهی در خود غرق می‌شویم. این لحظه را همان رسوایی واقعی دانستم. لحظه‌ای که تمام پرده‌ها و پوشش‌هایم کنار می‌رود و من می‌توانم خودم را ببینم. می‌بینم که چه انسان بدی هستم و چه جنایت‌ها که مرتکب نشده‌ام. وای وای!

زمانی طولانی و راهی پر مشقت برای خودشناسی درپیش است؛ و زمانی کوتاه و مسیری ابتر برای خودفریبی.

در طبیعت هیچ چیزی جز قدرت نیافتم. اما مطلق نبود. قدرت طبیعت را در تضاد و تقابل دو نیرومند خوب و بد دیدم.

+ حمید سلطانی ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

شب عید

همیشه از شب عید بدم میومده و میاد.

حالم از هرچی عید و عیدبازی بهم می‌خوره.

همیشه شب عید برای من نحس و آشغال بوده.

...


+ حمید سلطانی ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

داستان - دیگر گریه نمی‌کنم - 2

فضای نیمه‌تاریک کافه برای مرد جوان خیلی خوشآیند بود. در این میزان روشنایی راحت‌تر می‌توانست فکر کند و تمرکز بیشتری روی موضوعات داشته باشد. رایحه‌ی دارچین از درون فنجان چای به همراه بخاری که از آن بلند می‌شد زود به مشام حساس او رسید. آرامشی خاص به او داد. گویی که فقط همین یک قلم را برای تکمیل فضا نیاز داشت. زود به این فکر کرد که: من چای طعم‌دار سفارش نداده بودم! شاید سفارش را اشتباه آورده است! اگر اشتباه آورده باشد، مجبور می‌شود از من عذرخواهی کند! به او بگویم یا نگویم؟! شاید ناراحت شود! ولی من چای دارچینی سفارش نداده‌ام. نخواسته درحق من لطف کرده. باید بیشتر سپاسگذار باشم. این بهتر است." در آخر گزینه‌ی سکوت را برگزید. مارک روی شکلات‌ها را نتوانست بخواند. اما داخل کاغذهایی طلایی پیچیده شده بودند و نوشته‌ی روی آنها کمی ریز بود. آخر چشمانش کمی ضعیف بود. از صدای باز کردن زرورق هم خوشش نمی‌آمد. به دو دلیل: هم آرامش و سکوت را بر هم میزد و هم اینکه گاهی باعث جلب توجه دیگران می‌شود. درحالیکه داشت دوباره آرنجا را روی میز می‌گذاشت، بسیار آهسته مجدداً از دختر جوان تشکر کرد، با این جملات: "متشکرم. من فراموش کرده بودم چای دارچینی که بسیار به آن علاقه دارم را سفارش دهم. از لطف شما سپاسگذارم"

دختر زیبا همچنان کنار میز ایستاده بود و به مرد جوان نگاه می‌کرد. سکوتی معنی‌دار در اطراف این میز برقرار بود. گویی هرکدام از این سه نفر منتظر کلماتی از یکدیگر بودند. مرد جوان سکوت را شکست: " اگر نیاز به چیزی دیگری بود، حتماً مزاحم شما خواهم شد. درحال حاضر کمکی نیاز ندارم."

دختر زیبا بدون اینکه چیزی بگوید میز آنها را ترک کرد. راه رفتن دختر دلربا بود. درحدی که مرد جوان برای چند قدمی او را نظاره کرد. این کاملاً برخلاف عادات او یود. هیچگاه به زنان و دختران درحال راه رفتن نگاه نمی‌کرد. دلیل اینکار برای خود او هم واضح نبود. اما از اینکار اصلاً خوشش نمی‌آمد. قبلاً دیده بود و شنیده بود که به چنین مردانی با این نگاه‌ها لقب بد و زشت هیض را می‌دهند. البته در کنار این مطلب نیز از دیدن و به نظاره نشستن زنان و دختران اصلاً لذت نمی‌برد. او دوست داشت در این دنیا کارهایی را انجام دهد که از آنها لذت می‌برد؛ در چهارچوب ادب و نزاکت؛ طوری که به شخصیت او لطمه‌ای نخورد. دختر زیبا از میان چند میز رد و در تاریکی گوشه‌ی کافه محو شد. مرد جوان به آرامی سرش را چرخاند و سایر میزها را بررسی کرد. بغیر از آنها سه میز دیگر پر بود. دو پیر مرد روبروی هم در حال سیگار کشیدن و صحبت کردن که گاهی دست‌هایشان را تکان می‌داند و به برگه‌هایی که روی میزشان بود اشاره می‌کردند؛ ظاهراً بر سر موضوعی، قراردادی، چیزی بحث می‌کردند. صدایی از آنها شنیده نمی‌شد. یک مرد دیگر پشت به آنها و تنها نشسته بود. سن و سال و تیپ او برای مرد جوان مبهم بود. دود سیگارش مشخص بود. قسمتی از بطری مشروب و لیوان نیمه پر با قالب‌های یخ خرد شده دیده می‌شد. سمت دیگر میز هم یک کتاب قطور بود. جلد کتاب چرمی بود! احتمالاً کتاب نفیسی بود و شاید هم یک کتاب قدیمی و عتیقه. مرد جوان کنجکاو شده بود که بداند آن کتاب چیست؟ در میز چهار نفره‌ی دیگر هم یک زوج میانسال، بی‌تفاوت و آرام مشغول صرف نوشیدنی بودند. آن زوج را دید، اما توجهی نکرد.

این نگاه و کندوکاو کوتاه در کافه فرصت کافی برای تمرکز و بازیابی اطلاعات محیطی به او داد. دوباره به میز خودش بازگشت. او تنها نبود. بلکه همراهی داشت. پس دوباره حواسش را به میز خودشان داد. زن میانسال ساکت و آرام با همان چهره و حالت قبلی او را نگاه می‌کرد. مرد جوان برای اولین بار یک احساس را در نگاه زن میانسال درک کرد. زن میانسال منتظر بود! او حس انتظار را در نگاه زن متوجه شد و از این یافته خود مطمئن بود. پس چیزی نگفت و با دست کمی فنجان چای را به سمت خود کشید تا بیشتر از رایحه‌ی دارچین و چای تازه دم‌کشیده استفاده کند. فنجان خیلی گرم بود. باید صبر می‌کرد تا خنک‌تر شود. او هیچگاه نوشیدنی یا غذای خیلی گرم را نمی‌خورد. همینطور نوشیدنی یا غذای خیلی سرد. شنیده بود که این عادت ژاپنی‌ها و چینی‌ها برای حفظ سلامت دستگاه گوارش و آرامش بدن و به طبع آن دسیبابی به پیوستگی نشاط دنیوی و آسایش روح است؛ و در نتیجه رازی برای طول عمر. جعبه سیگار خوش‌عطرش را از داخل جیب کتش بیرون آورد و روی میز کنار دستش گذاشت. از زن میانسال پرسید: "دود سیگار شما را اذیت می‌کند؟"

  -  نه! اصلاً. شما راحت باش. سیگار به خود شما ضرر می‌زند.

  -  من همیشه نمی‌کشم. عادت ندارم. اما دوست دارم. موقع درس خواندن. کتاب خواندن. گاهی قدم زدن. زیر هوای بارانی. وقتی بر روی یک نیمکت در پارک پوشیده از برف نشسته‌ام. یا موقع دیدن بعضی از فیلم‌ها.

  -  به هر حال برای سلامتی تو مضر است.

  -  اما لذت بخش هم هست!

  -  خوددانی! وظیفه‌ی من هشدار بود. برای خودت گفتم. نفع و ضررش برای خود توست. اگر لذت داشته باشد، برای توست و اگر زیان، باز هم نصیب خودت می‌شود.

  -  این خیلی خوب است که به فکر من هستی. قسمت بد قضیه اینجاست که گاهی احساس می‌کنم مرا مورد تمسخر قرار داده‌ای. چیزی لذت‌بخش برای من گذاشته‌ای و بعد می‌گویی دست بزن. این مورد دقیقاً در مورد الکل صدق می‌کند. تو شراب را قراردادی. اما می‌گویی نخور.

زن به میان حرف او دوید:

  -  شما انسان‌ها از هر چیزی در این عالم می‌توانید استفاده کنید. به شرطی که به خود لطمه‌ای نزنید. آسیبی متوجه شما نباشد.

  -  و من خوب می‌توانم حرف تو را تکمیل کنم. برای استفاده از هرچیز باید اندازه آن را نگاه داریم. ما انسان‌ها را محدود کردی. در وجود ما حرص و ولع قراردادی. بجای آن اختیار و اراده را مطرح کردی.

کمی تأمل کرد و ادامه داد:

  -  راستی! دوست داشتم سوالی را از تو بپرسم و جواب تو را صریحاً بشنوم: تو حیوانات را طوری خلق کردی و تکامل دادی که به هر حیوان صفت خاصی را می‌توان لقب داد. مثلاً سگ وفادار است. این تنها صفت اوست و محکم‌ترین مشخصه این حیوان، اسب را نجابت دادی، گربه را بی‌حیایی، پرستو را مهاجر، طوطی را مقلد، عقاب را تیزبین، روباه را مکار، و خلاصه به هر کدام صفتی را نسبت دادی. اما در حق ما بدی کردی. موجودی آفریدی که هر صفتی به آن می‌چسبد. می‌توانی به یک انسان در آن واحد هر صفتی را که لایق است بدهی. این درست است که به ما حق انتخاب دادی، ولی می‌دانی که چقدر دست و پای انسان را بسته‌ای؟ هیچکدام از ما عین هم نیستیم. ظاهری شاید نزدیک بهم باشیم. اما برای هرکدام ما عالمی و دنیایی مجزا قراردادی. و از طرفی اصرار داری که در کنار هم و برای هم زندگی کنیم. عمری را سپری کنیم. آخر هم بمیریم. دیگر زنده نباشیم.

مرد جوان احساس کرد که کمی پرت و حاشیه صحبت می‌کند. گفته‌های خودش را نتونسته بود نظم بدهد. این قضیه را از خودش دور می‌دانست.

و مرد جوان می‌دانست که زن میانسال هم این قضیه را متوجه شده است.

زن میانسال جواب او را نداد و با سکوت و نگاه همیشگی‌اش به دوست خود فرصت تفکر و تعمق و برنامه‌ریزی را داد.

مرد جوان در حالی که سیگار را از داخل جعبه فلزی طلایی رنگ درمی‌آورد، با حالت زمزمه، ولی طوری که زن میانسال بشوند گفت: "تو زمان زیادی در اختیار داری و من محدودم. این انصاف نیست!"

پایان قسمت دوم،

ادامه دار است....

+ حمید سلطانی ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

Life ............ Dead

 

Life is a short warm moment.

Dead is a long cool rest.

+ حمید سلطانی ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

داستان - دیگر گریه نمی‌کنم - 1

هوا تازه تاریک شده بود.

مرد جوان با روزنامه‌ی صبح وارد کافه کوچک و سنتی شهر شد. برای امشب قرار ملاقات نسبتاً مهمی داشت. از کار روزانه کمی خسته می‌نمود، اما بیشتر چهره‌اش به پریشان‌حالان می‌مانست. خوش‌پوش و خوش‌هیکل بود. قد بلند و شانه‌هایی نسبتاً پهن داشت. کفش‌های مشکی تمیز و واکس خورده، شلوار فاستونی قهوه‌ای صاف و اتو کشیده، پیراهن کتان کرم رنگ با دکمه سرآستین‌های نقره، و کت فاستونی چهارخانه‌ی آجری با سرآرنج‌های چرمی. کراوات نمی‌زد و معمولاً دکمه‌ی بالای پیراهن را می‌بست.همیشه صورتی اصلاح کرده داشت و از یک نوع عطر با رایحه‌ی خاص استفاده می‌کرد. تو جیب کتش همیشه یک مداد و تعدادی کاغذ یادداشت سفید پیدا می‌شد. هر وقت او را می‌دیدند، مشغول 2 کار بود: خواندن روزنامه یا خواندن کتاب. بجز این دو هیچ سرگرمی دیگری نداشت. دوستان زیادی نداشت، و خیلی کم‌حرف بود. معمولاً تا زمانی که سرصحبت را با او باز نمی‌کردند، سخن نمی‌گفت. یکی از عادات او جواب‌های کوتاه و کامل و اندکی در لفافه بود. همیشه حاضر جواب بود. هیچگاه طعنه و کنایه نمی‌زد. بلکه متنفر هم بود. در کل همه او را شخصی خوش‌صحبت و خوش‌مشرب می‌شناختند. 

اما ماجرای دیشب! در خواب شخصی او را به صرف یک فنجان قهوه دعوت کرده بود. وقتی نام او را پرسیده بود، شنیده یود: «من خدای تو هستم.» ساعت دقیق دیدار مشخص نبود. فقط بعد از تاریک شدن هوا. خوابی دیده بود واضح و کوتاه. بدون مقدمه، پیش‌زمینه و پس زمینه. حتی حالت هراس و وحشت هم به او دست نداده بود! برخلاف دیگر شب‌ها!

کلاً 6-7 میز داخل کافه بود. تمام میز و صندلی‌ها چوبی بودند و قالب قدیمی داشتند. فضای داخل کافه نیمه‌روشن و آرام بود. برخلاف سایر کافه‌ها صدای موسیقی و یا رادیو نبود. ساکت و آرام. فقط گاه‌گداری صدای خنده‌ای، فنجانی، لیوانی و یا افتادن سکه‌ای. اما بیشتر از همه صدای ورق زدن و تا کردن صفحات روزنامه بود. مرد جوان کوچکترین میز دو نفره‌ی گرد را انتخاب کرد. تقریباً در وسط سالن خلوت کافه و پشت به درب ورود نشست. این برخلاف عادت همیشگی او بود. معمولاً رو به درب می‌نشست و با کوچکترین صدای باز و بسته شدن، به درب ورود و سپس نگاهی سریع و گذرا به سایر میزها می‌انداخت. پیشخدمت، خانم جوانِ زیبا و خوش‌اندامی بود که با احترامی خاص و فریبا نزد مرد جوان آمد و از او سفارش یک فنجان چای و شکلات سیاه را گرفت. این سفارش نیز برخلاف سفارش همیشگی او بود.

مرد جوان درحال باز کردن تای روزنامه، دور شدن خرامان دختر زیبا را تماشا کرد. دختر زیبا خیلی ساده و معمولی بود. جعبه سیگار را از جیب کت‌اش بیرون آورد و به آرامی کبریت را روشن کرد. احساس غریبی به او دست داد. صدای روشن شدن و سوختن کبریت، تمام فضای اطراف را پر کرد. با نگاهی خیره به آتش کبریت، سیگار خوش‌عطرش را روشن کرد و با حرکت آرام دست چوب نیم‌سوخته را خاموش و داخل زیرسیگاری روی میز انداخت. سیگار کشیدن جزء عادات او نبود، اما گاهی برای هوس و یا برای تمرکز بیشتر از آن استفاده می‌کرد. از تأثیرات منفی و سوء استعمال سیگار آگاه بود و همین نکته را برای افسار زدن به این هوسِ وحشی بکار می‌برد. مبادا به سلامتی‌اش لطمه‌ای بزند. موقع روشن کردن سیگار توی این فکر بود که بعد از باز کردن روزنامه، با چه مشروحات و اراجیفی برای تتیرهای درشت صفحه نخست روبرو خواهد شد.

سرش را که بلند کرد، خانم میانسالی بلوند، با دستانی خوش‌تراش قرار گرفته روی میز، بسیار زیبا و خوش‌چهره، با عطری دلنشین، روبروی او روی صندلی نشسته بود. مرد جوان برای لحظه‌ای محو زیبایی و جذابیت او شد و کمی دیرتر با صدایی لرزان جواب سلام او را داد. اما زود خودش را جمع و جور کرد و گفت: «این میز قبلاً رزرو شده.» و به سیگارش پکی زد. آخر او مردی جدی و با منش بود. هیچگاه خارج از زمان و مکان کاری را انجام نمی‌داد و یا حرفی را نمی‌زد.

زن زیبا با لبخندی شیرین بابت معطل شدنش عذرخواهی کرد.

  -  مجدداً پوزش می‌خوام. این میز قبلاً توسط ما رزرو شده و من قرار ملاقاتی دارم.

مرد جوان نگاهش رو به پائین دوخت و آهسته پکی به سیگارش زد.

  -  فکر می‌کردم زودتر بیایی، به تو حس کنجکاوی فوق‌العاده‌ای داده‌ام.

  -  عذرخواهی دوباره من رو بپذیریذ. اما خدمت شما عرض کردم که من و کس دیگری وعده‌ی دیدار داریم.

  -  می‌دانم در شگفتی! من همانم که به انتظارش نشسته بودی. ولی اکنون در هیأت یک زن هستم. جذابم؟!

مرد جوان اینبار بدون نگاه پاسخ داد: "شوخی خوبی بود. البته که شما جذاب هستید. اما فقط برای یک لحظه! فقط برای نگاه اول. ناراحت نشوید. این نظر شخصی من بود. اما من با شخصی وعده دار هستم که شاید شما باور نکیند یا برایتان دیوانگی باشد. ..." حرفش رو نیمه‌تمام گذاشت و تصویری شبیه یک رویا بمدت یک آن از جلوی چشمانش گذشت.

  -  ولی من از تو زرنگ‌تر هستم. تو چرا در میانسالی هستی؟! درخواب مردی فرتوت و فرزانه می‌نمودی؟!

مرد جوان به صورت زن میانسال نگاهی کرد و منتظر جواب او بود.

  -  من آنقدر توانمندم که در هر هیأت و با هر هیبتی که اراده کنم، حیّ و حاضرم.

مرد جوان بیشتر بهت‌زده شد. صدای شیوا و رسای زن را می‌شنید، اما لبان صورتی زن با تبسم و بدون حرکت بود. نگاه را از لبان او برداشت و با خونسردی در چشمان خاکستری او نگاه کرد. نتوانست عمق چشمان او را ببیند. طوفانی از تفکرات و گفته‌ها و اندیشه‌ها به ذهن‌اش هجوم آوردند و برای چند ثانیه‌ای او را غرق کرد. احساس کرد دست و پایش بسته شده و کاملاً مسخ و بدون حرکت است. برای همین مدت هیچ توانی در فکر نداشت. دوباره به آتش سیگار که داشت به انتها می‌رسید خیره شد. تمام قوای خویش را جمع کرد و جمله‌ای را برای پاسخ به او آماده کرد. با تجربه‌هایی که داشت، آموخته بود که در لحظات دشوار تصمیم‌گیری، چگونه باید برخورد کند. نقشه و مسیر تفکر او برایش مشخص و تعریف‌شده بود. مدت زمان زیادی را برای شکل دادن به شخصیت و انسجام بخشیدن به شیوه‌های رفتاری و گفتاری خود صرف کرده بود. پس! با لحنی محکم، اما صدایی آهسته پرسید:

  -  چرا می‌خواستی مرا ببینی؟ مگر من بنده‌ی تو نیستم؟! این چه بازی‌ست؟!

بلافاصله سر را بلند کرد و با چشمانی نافذ به دیدگان زن نگاه کرد. ته‌مانده‌ی سیگار را طوری در زیرسیگاری له کرد که گویی این آخرین جملات مکالمه اوست؛ یا زن و یا مرد جوان، یکی از آنها باید میز را ترک کند. البته بعد از شنیدن پاسخ این سوال!

حرکت بسیار بسیار کوچکی در گوشه‌ی چشم چپ زن احساس کرد. یه حس درونی به او هشدار می‌داد که زن داره از چشم چپ به اون نگاه می‌کنه. باسرعتی شگفت‌انگیز تمام تجربیات و خاطرات گذشته‌اش رو مرور کرد؛ ولی تابحال به چنین سوژه‌ای بر بخورده بود.

  -  خیلی زود سراغ اصل مطلب رفتی. برای من لذت بخشه!

مرد جوان نفس‌اش رو چاق کرد و با افسوس و تعجب پرسید: «همین؟!»

بلافاصله جواب شنید: «همین دلیل برای من کافیه.»

مرد جوان آرنج‌ها را روی میز گذاشت و آهسته انگشتان دو دست را درهم گره زد. سر و نگاهِ او به نقطه‌ی نامعلومی روی میز دوخته شده بود. حال و هوای موجود برای او ناشناخته می‌نمود. خودش رو کمی تحت فشار دید. اذیت نشد؛ چون این استرس و فشار برای او لذت بخش بود. گفته‌ی خودش رو مورد بررسی قرار داد: "این چه بازی‌ست؟!" لحظه‌ای سکوت و بعد با تأمل گفت: «ما انسان‌ها طبق خواسته‌ی خودخواهانه‌ی تو بر روی زمین هر صفت خوبی را به خدا و هر نسب پلیدی را به شیطان می‌دهیم. برای من بسیار جذاب‌تر بود اگر شیطان را می‌دیدم. من حضور شوم و گندکاری‌های تو را هر روز در سطرسطر این روزنامه می‌بینم.» و با دست اشاره کوتاهی به سمت روزنامه روی میز کرد.

به آهستگی سرش را بلند کرد و به چهره‌ی آرام زن نگاه کرد. گفته‌ی قبلی او کاملاض صادق بود. چهره زن و حالات او، برایش دیگر جذابیتی نداشت. الان یه زن کاملا معمولی بود. عادی عادی.

  -  تو داری اشتباه می‌کنی.

میان حرف زن دوید: «من الان دارم اشتباه می‌کنم. اما تو اشتباه نخستین را کردی. تو گناه کاری! تو خطاکاری!»

  -  خیلی مطمئن صحبت می‌کنی. پس حرف‌های زیادی برای گفتن داری؟

  -  شما هم که در مقابل من نشسته‌اید همینطور هستید. استوار صحبت می‌کنید. من این شیوه را دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. جایی برای شک و تردید نمی‌گذارید. امیدوارم که شب خوبی را آغاز کرده باشیم.

مرد جوان کمی از جمله‌ی آخر خودش به شک و تردید افتاد. به خودش اولین نهیب رو زد؛ ای کاش اینو نمی‌گفتم! هدفم از گفتن این جمله چی بود؟! من نباید این رو بکار می‌بردم! باید توی تمام گفته‌هام، نکات ریزی رو رعایت کنم. باید تمامی جملاتم، کلماتم و حتی لحن گفتارم رو هدف‌دار و جهت‌دار ارائه کنم. باید هرچه سریعتر از گفته‌ی خودم دفاع کنم و یا تقویت‌اش کنم. خیلی حرف خطرناکی زدم.

به خوبی توی چهره‌ی مرد جوان مشخص بود که داره به یک موضوع خیلی خیلی مهم فکر میکنه. زن میانسال به راحتی می‌تونست درک کنه که اون داره با چه قضیه‌ای دست و پنجه نرم می‌کنه. البته این حالت رو در زندگی روزمره مرد جوان می‌شد به دفعات دید. اون همیشه درحال فکر کردن هست. حتی، حتی وقتی در خواب بسر می‌بره. اکثر شب‌ها خواب‌های ناآرام و مشوشی می‌بیند که باعث از خواب پریدن هراسان و وحشت‌زده‌ی اون می‌شه. هیچ وقت خواب‌هایی را که می‌دید برای هیچ‌کس تعریف نمی‌کرد. عقیده داشت که خواب دیدن یک پیام فوق‌العاده شخصی و محرمانه است که صرفاً برای و کدگذاری و ارسال شده. بعضی از دوستان و نزدیکان هم بارها و بارها سعی می‌کردند که با ترفندهایی نشانه‌ای، سمبلی، چیزی از او بیرون بکشند، موفق نمی‌شدند، یا اگر هم دستمایه‌ای گیرشان می‌آمد، مشتی توهم و خیال‌پردازی لحظه‌ای و فل‌البداهه بود که برای از سرگذراندن دیگران به آنها می‌گفت. ولی در خلوت و آسایش به خواب‌هایی که می‌دید فکر می‌کرد و سعی می‌کرد مثل یک پازل آنها را به اتفاقات قبل و بعد ربط دهد. اینکار برای او مثل نوعی سرگرمی بود. می‌شد در مورد مرد جوان این نظر رو داد که او در عین وقار و متانت ظاهری، دچار نوعی حالت مالیخولیایی و آرامش مرموزی هست که برای هیچکدام از اطرافیانش قابل درک و تحمل نیست.

حضور دختر پیشخدمت با 2 فنجان چای درون سینی کوچک بهمراه چند شکلات زرورق پیچ شده، توجه مرد جوان را جلب کرد. مرد جوان دوباره روزنامه را تا زد و لبه میز گذاشت تا جایی برای فنجان‌ها باز کرده باشد. زن میانسال برای حضور دختر زیبا کوچک‌ترین عکس‌العملی نشان نداد. حتی او را نگاه نکرد. نگاه زن میانسال فقط به صورت مرد جوان بود. نگاهی مستقیم، همراه با همان تبسمی که در لب‌های خوش‌فرم او شکل گرفته بود و به تمام اعضای صورت زن روحی خاص بخشیده بود. تأثیر این تبسم در گردی صورت زن یکسان یود.

پیشخدمت زیبا با دستانی کشیده و پوستی با طراوت، خیلی آرام اولین فنجان را از سینی به نزد مرد جوان گذاشت و دومین فنجان را با همان سینی و ظرف شکلات در وسط میز قرار داد. مرد جوان بلافاصله از سرویس خوب دختر جوان تشکر کرد؛ تنها با یک کلمه کوتاه: "ممنون".

رفتارهای دختر جوان هم توأم با متانتی خاص بود که باعث می‌شد بیشتر و بهتر جایی برای خودش در دل مردان خاص باز کند. تمام اینها نشانه‌هایی از تجربه زیاد او در این حرفه بود. مرد جوان در این زمان احساس کرد که در وجود خود احترامی خاص برای دختر جوان قائل است.

پایان قسمت اول،

ادامه دار است....

+ حمید سلطانی ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

خستگی

 

خسته‌ام

+ حمید سلطانی ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱
comment نظرات ()