بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

مومن با ایمان بدون خدا

سالیان سال

زیر بار سنگین عقاید دیگران

مؤمن بودم

ایمانی بدون خدا

با دیگران بودم، اما خدایی نیافتم

دیده گشودم!

ایمان را از کف دادم

خدای را در دل خویش حس کردم

درک کردم

نه!

اندکی فراتر

او را دیدم

+ حمید سلطانی ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٧
comment نظرات ()

زندان سکوت

سینه‌ای می‌سوخت،

فریادهایم بر زبانم خود را به میله‌های زندان سکوت می‌کوبیدند،

میله‌های فولادی،

سینه آهی برآورد!

به حنجره نرسیده بود که فرو برده شد،

دستانم گلویم را فشرد،

گیجی و حیرت از خود امان همه را برید،

راهی پیدا نشد،

لنگ لنگان از کنار رود خروشان گذشتم،

در سکوت محض به تاریکی سقوط کردم.

اما ....

دوباره ایستادم.

همه شگفت‌زده شدند،

چون من چیزی داشتم که دیگران نداشتند

اندیشه و شیطان

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۳
comment نظرات ()

دوستی آسمان و زمین

آسمان؛

این دوست دیرین زمین خاکی،

که از ازل تا ابد

به عهد خود وفادار مانده است،

رفاقتی بلندتر از خیال من و تو

همبستگی‌شان دورتر از افق،

حتی برای کهنه‌ترین و صمیمی‌ترین آشنایش

بُخل می‌کند.

به سینه‌ی سوزان کویرهایش بارانی نمی‌بارد.

دوستی را از زمین و آسمان بیاموزیم

یارِ هم هستند،‌ اما.....

+ حمید سلطانی ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٢
comment نظرات ()

موذی‌های لعنتی

صدای جویده شدنِ هر اندیشه‌ام توسط موش‌ها، دیگر تاب و توانم را بریده. مگر این اطاقک کوچک چوبی گنجایش زندگی چند نفر را دارد.

از طرفی تنها نجوای شیرین و یکریز جیرجیرک‌ها در سیاهی یکنواخت کننده‌ی اطاقکم، روشنی بخش خواهد بود. آخر! عمریست که طلوع را ندیده‌ام.

شاید بتوانم لانه‌ی آن جونده‌های مخوف و موذی را پیدا کنم. مگر اطاقکم ظرفیت و گنجایش چند نفر را دارد؟ من دوست دارم همنشینان و هم سلولی‌های خودم را خودم انتخاب کنم. این حق من است! من نیز جیرجیرک‌ها را در درون و کلاغ‌ها را در بیرون بر گزیده‌ام.

مطمئن هستم که با صلح آنها، خورشید افکارم طلوع می‌کند.

آنچه که موش‌ها می‌جوند تمام هست و نیست و دارایی من است.


+ حمید سلطانی ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٠
comment نظرات ()

طبیعت وحشی

اگر ما دنیا رو شامل طبیعت و هرآنچه که پیرامون ماست در نظر بگیریم، بی‌عاطفگی و بی‌مهری دنیا (طبیعت) برترین و بهترین مربی و معلم ما خواهد بود. طبیعت همیشه از کسانی که در برابرش ایستادگی می‌کنند خوشش میاد. مثل آب که هر وقت به سدی برخورد می‌کنه به آرومی و آهستگی اون رو در برمی‌گیره و با احاطه خودش در اطراف موانع، با صبوری و حوصله، اون رو از پای درمیاره. هیچ چیزی در برابر آب پایداری و مقاومت نداره. در طول زمان همه چیز می‌تونه توسط آب نابود بشه.  آب یکی از قوی‌ترین و بزرگترین نیروهای مخرب توی این دنیاست. چون مداوم درحال گردش و سیر و سلوکه. از بالا به پائین و از پائین به بالا. هیچ وقت هیچ جایی برای همیشه گیر نمی‌کنه. وحشی و افسارگسیخته است. هیچ وقت نمیشه اون رو رام کرد. باقی موجودات و جامدات طبیعت هم از اون سرمشق می‌گیرند. گویی همه زیر سلطه و سیطره‌ی اون فرمان‌برداری می‌کنند. چون زمان در اختیار طبیعت قرار داره. به علل وقوع زلزله، سیل، خشکسالی، چهار فصل سال، آتشفشان، یخبندان و ... به دقت توجه کنید!
پس من هم باید صبر و خشم و حوصله و آرامش و نیرنگ و مهر و عطوفت رو از استادم، طبیعت، یاد بگیرم. یاد بگیرم که بی‌رحم و بی‌عطوفت باشم. بی‌گذشت و بدون ایثار. هر چیزی که عطا می‌کنی موقتی و گذرا باشه. همیشه درحال جریان باشی. حرکت مداوم باشه. ولی به کدوم سمت؟ به چه سمتی در گردش باشی. باید مداوم دور خودمون در گردش باشیم؟ آخه این کار طبیعته. به نظر ما اون مدام دور خودش داره سیر میکنه. از یک نقطه شروع شده و به همون نقطه هم ختم می‌شه. همه خوب می‌دونیم که شعور و دانش واقعی در اختیار طبیعت است. چون اون کل زمان‌ها رو در اختیار داره. پس با این عظمت و ابهت آیا این منطقی به نظر می‌رسه؟ اصلا آیا توی طبیعت منطقی هست؛ یا فقط در اختیار ماست؟ چرا ما باید این تصور رو داشته باشیم که کل شعور و منطق و عقل در دنیا در اختیار انسان قرار داره؟
ما می‌دونیم و اثبات شده که موجودات نیز دارای عقل هستند. به زندگی حیوانات، خیلی ساده و گذرا، نگاهی بیاندازید. کمی توی رفتارها و شیوه زندگی هر کدومشون فکر کنید. خیلی‌ها از لفظ غریزی استفاده می‌کنند. ولی آیا غریزه نیز نوعی شعور و عقل نیست. فرض رو بر درستی می گذاریم. ولی می‌تونه یک بعدی یا دو بعدی باشه. یعنی توی یک راستا و یک سمت قدم برداره. خوب! خیلی ساده توجیه می‌کنند که رفتارهای حیوانات از روی غریزه و برای حفظ بقای اونهاست. ولی با مثال‌های خیلی ساده می‌شه خلاف اون رو ثابت کرد. اون جایی که حتی حیوانات و جامدات برای نجات یا بقای دیگری جان خودشون رو فدا می‌کنند و یا به هم وفادار می‌مونند. حتماً تابحال مثال‌هایی رو دیدید. کمی فکر کنید، یادآوری میشه.
ولی عقل ما به عقل حیوانات برتری داره. و عقل و شعور طبیعت بالاتر از ماست. چون این ما هستیم که با علوم مختلف در حال کنکاش و کاووش در طبیعت هستیم تا به ناشناخته‌های اون پی ببریم. و طبیعت، اونقدر هوشیار و زیرکه که همه چیز رو برای ما آشکار نمی‌کنه. همیشه برای ما جای سوال و پرسش رو باقی می‌گذاره. با گشودن هر دری از درهای ناشناخته این عالم، دری به سوی عالم دیگری باز میشه. با حل هر مسئله‌ای، پرسشی قوی‌تر و پیچیده‌تر برای ما مطرح میشه. برای علوم مختلف همین اتفاق میافته.
و ما انسان‌ها چه دنیای پر هیاهویی داریم.
پس اگر عقل ما به حد کمال برسه چه اتفاقی خواهد افتاد؟! اگر ما به تمام دانستنی‌ها و دست‌یافتنی‌ها دست پیدا کنیم چی پیش میاد؟
تمام جهدها و کوشش‌ها فقط برای رسیدن به همین هدفه. این والاترین و بلندترین هدف انسانه؟! که فقط از ناشناخته‌ها سر دربیاره و به دانسته‌های خودش از دنیا اضافه کنه؟! برای حفظ بقای خودش؟!
و آیا با چنگ زدن به این دنیا، به توحش و خوی بی‌ثبات خودش چنگ نمی‌زنه؟!
فرض کنیم شعور انسان به اون حد برسه و در کمال سیر کنه. بعد از اون چه اتفاقی می‌افته؟؟
آیا به ته خط می‌رسیم؟! یا باز هم درهای دیگری پیش روی ما باز میشه؟!
یا شاید اون زمان به نواقص خودمون دربرابر یک دنیای بالاتر و والاتر دست پیدا می‌کنیم و با آموزه‌های قبلی باید برای یه نبرد دیگه آماده بشیم.
ولی ظاهراً عقلی و منطقی بالاتر از این دنیا در جریانه که به این عالم حکمرانی میکنه.
ولی مطمئن هستم که اون هم نواقصی داره و بیچاره است.
چون اگر کامل بود، این دنیا رو بدون نقص به گردش در می‌آورد و این دنیا هم به جای وحشیگری به ما مهر و عطوفت رو آموزش می‌داد.

+ حمید سلطانی ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٧
comment نظرات ()

کودکی

امروز قلب من کودکی‌ست که نابخردی را دوست دارد

و به جای رفتن به مدرسه،

در کوچه،

حباب‌های صابون به هوا فوت می‌کند،

و من دیگر از تربیتش خسته شده‌ام....

مدت‌هاست که دیگر حساب کار او از دست من در رفته است

و حالا هم دارد به دنبال پروانه‌هایش می‌دود...

آهای...!

صبر کن...!

بگذار من هم بیایم...!

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٥
comment نظرات ()

خوشبختی؛ پیروزی و شکست؛

 

خوشبختی از آن شیرینی‌هایی‌ست که باید گرم‌گرم خورد. نمی‌شود آن را به جای دیگری برد. نمی‌شود آنرا با کسی قسمت کرد. از دست می‌رود. همین ‌که کسی بخواهد آن را به هر قیمت حفظ کند گه‌کاری می‌شود. خوشبختی لحظه‌ای و آنی بیش نیست. همچون شعله‌ای که در هر ثانیه‌ای با شکلی و فرمی می‌سوزد و از نمای قبلی خود چیزی بجای نمی‌گذارد. ولی این شرر نیز خاموش شدنی است.

گند زدن به زندگی و هستی نیز ثانیه‌ای طول نمی‌کشد. کافیست تا خیالی باطل از دل گذر کند. همه چیز به فنا رفته محسوب می‌شود.

 شکست‌ها از پی شکست؛ یا شکست‌ها در پی پیروزی؟؟ شکست یعنی توقف در بدبختی و فلاکت. شکست یعنی ...

سعادت را در چه چیزی جستجو کردیم و به چه رسیدیم؟

در پی سعادت بودن اشتباه بود؟!

البته!

این نیز بگذرد. همه چیز بگذرد. من نیز می‌گذرم. از چی؟؟

از همه چیز. از هر چیز. از هیچ چیز!

از همه چیز و هیچ چیز باید گذشت. گذشتند؛ می گذرم.

شاید من نیز بتوانم.

همه چیز در این دنیا مال من است و از دستم خارج.

از این دنیا دلی دارم، پُر.

آن زمانی که دلی را سپردم، گمان کردم چیز ارزانی را قمار کردم. ولی بعد بدستم آمد که همه چیز را به بوته‌ی آتش سپردم.

 

 

+ حمید سلطانی ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱۳
comment نظرات ()

هوش استاد

سازهایی که خود با مهارتِ دل و روحِ هستی، کوک کردم؛

با تمام وجود نواختم؛

هارمونی و زیبایی خلق کردم.

اما استاد گفت: خارج نواخته شد.

+ حمید سلطانی ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱۳
comment نظرات ()

ارابه‌ی قدرت

برای بقا آمده‌ای؟ برای زیستن باید دست و پا زد. برای ادامه باید قوی بود. برای قوی بودن باید قدرت داشت. کسب قدرت را در زندگی از هر چیزی مهمتر و ریشه‌ای‌تر یافته‌ایم. چرا توجه نمی‌کنند. پیشرفت با کسب قدرت تفاوتی به بلندای کوه و عمق دریا دارد.

می‌خواهم سوار بر ارابه‌ی قدرت باشم. ارابه‌ای با اسبان اراده، با بدنه‌ای از جنس استواری و استقامت، چرخ‌های امید، صندلی خیال، به پهناوری اطاقم، با چراغ‌های منطق و تفکر. ارابه‌ران با چموشی و خوی وحشی اسبم آشناست. یکسره تازیانه حسرت را بر اراده‌ام می‌کوبد و شیهه بی‌امان وجدان، طنین نوایی دل‌انگیز را در سیاهی راه جاری ساخته.

این راه و این من و این اسباب. همه به سوی پوچی و مرگ؟!

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٠
comment نظرات ()

فرار از خدا

بشر برای فرار از خدا، طبیعت را عامل همه چیز می‌داند و قانونی در طبیعت در کار نیست. بلکه پدیده‌های طبیعی به دلیل قدرت بوجود می‌آیند. نمی‌توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بیرحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بیرحم باشد. فردریش ویلهلم نیچه

ما اینچنین خود تعیین کننده‌ایم. در همه چیز و همه‌ی امور. حتی اینکه نفسی بکشیم یا نکشیم. برای آزاد بودن و آزاد زیستن راهی جز در حبس بودن نیست. وقی جلوی دم‌هایی که آزادانه می‌آیند و میروند و ما به هیچکدوم اونها توجهی نداریم رو می‌گیریم، تازه میل آزاد بودن و آزاد شدن رو در خود روشن می‌کنیم. پس از در بند بودن خود راضی باشید و خرسند. گوسفندان تا زمانی در امنیت هستند که در بند چوپان باشند. ولی حکم گوسفند بودن قربانی شدن و خورده شدن است. پس برای زندگی باید وحشی بود. چون طبیعت وحشی است. ذات انسان افسار گسیخته، سرکش، و پر هیاهوست.

پس به خوی وحشی خود بازگردیم و در پی رهایی از بند باشیم و تلاش برای گرگ بودن و وحشی‌تر شدن. گوسفند محکوم به قربانی (از ازل تا ابد) نباشیم.

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٩
comment نظرات ()

آلودگی

با دیگران بودن آلودگی می‌آورد. فردریش ویلهلم نیچه

زندگی در میان آدمیان را از زیستن با جانوران دشوارتر دیدم. فردریش ویلهلم نیچه

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()

دیوانگی

من ندانسته غزل می‌گفتم

او به من می‌خندید

من به چشمانش

او به دیوانگی‌ام

╣╠

+ حمید سلطانی ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
comment نظرات ()

این شروع است

بشر یک «بودن» است و انسان یک «شدن».

+ پرشین بلاگ ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
comment نظرات ()