بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

عکس - آرامش

+ حمید سلطانی ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳٠
comment نظرات ()

داستان - دیگر گریه نمی‌کنم - 4

 

در تمام طول این گفتگو، مرد جوان گفتار و لحنی آرام و متین داشت. خونسردی و آرامش خود را از دست نداده بود. اما زن می‌دانست چه آتشی درون او شعله می‌کشد. در عوض صورت زن میانسال بدون هیچ تغییر و انعکاسی. با این جملات آخر، زن میانسال را به مبارزه طلبیده بود. یک قدرت بی‌نهایت و مطلق را به مبارزه دعوت کردن، جسارت نیست، شاید حماقت باشد.

مرد جوان پیش خود فکر کرد که: آیا من تا این لحظه موفق بوده‌ام؟ منظورش از خودت را نابود نکن، چه بود؟ من را خواهد کشت؟ خودش مرا به اینجا دعوت کرده. خود او به من زندگی بخشیده. او مدعی است که باعث و برنامه‌ریز حیات و بقای من است. دست آخر من نیز می‌میرم، چه کسی تا الان ماندگار بوده؟

  -  من از مدتها قبل تو را حذف کرده‌ام. و هیچ تأثیری در روند زندگی‌ام مشاهده نکردم. پس می‌توان تو را نادیده گرفت. می‌توان وجود تو را هیچ انگاشت. شاید نمی‌توانیم وجود تو و قدرت تو را انکار کنیم. اما می‌توانیم عدالت، یکتایی، و قداست تو را زیر سوال ببریم.

  -  تو می‌توانی تمام این کارها را به یکباره یا ذره ذره انجام دهی. چه سودی برای تو دارد؟ پشیزی به زندگی تو اضافه نمی‌کند. تو با من باش تا تو را صاحب هرچه که می‌خواهی بکنم.

  -  دوست دارم هرآنچه که می‌خواهم، خودم با توانایی‌های خودم به چنگ آورم.

  -  توانایی‌ها و چیزی که تو اسمش را استعداد می‌گذاری، همه و همه را من به تو عطا کردم. من در وجود تو، تنی سالم، ذکاوت، عقل و بالاتر از همه وجدان را قرار دادم. اگر من اینها را به تو نداده باشم، تو هیچ چیزی برای زنده بودن نداری.

  -  پس من از تو می‌خواهم که معنی عدالت را برای من تعریف کنی. ما در دنیای خوبی زندگی می‌کنیم؟!

  -  من این عالم را بسیار فراتر از تصور و اندیشه‌ی تو زیبا آفریدم. آنقدر زیباست که چشمان ضعیف تو قادر به دیدن و درک آن نیست. تو اگر این توانایی را داشتی که تمام این زیبایی‌ها را ببینی دیگر راهی و مسیری برای پیشرفت و تکامل باقی نبود.

  -  من طبیعت را نمی‌گویم. منظور من طبیعت نیست. اطرافم را بخوبی می‌توانم ببینم، درک کنم، حتی می‌توانم آبی آسمان را لمس کنم. طراوت و شادانی را در سبزی جنگل، عظمت و بزرگی را در ماه و ستارگان و خورشید می‌بینم. ظرافت و پیچیدگی را در نظم، بقا و حیات این کره‌ی خاکی می‌دانم.

  -  تو آدمیان را از این دنیا جدا فرض کن. این دنیا را بدون آنها در نظر بگیر. چه چیزی می‌بینی؟ یک مشت موجودی که یک دیگر را برای بقای خویش به خاک و خون می‌کشند.

مرد جوان به تندی میان حرف زن میانسال دوید:

  -  مگر ما آدمیان کاری به جز این انجام می‌دهیم؟ نمی‌کشیم؟ نمی‌خوریم؟ نمی‌سوزانیم؟ نابود نمی‌کنیم؟

  -  خب! نکنید!

به سرعت سر خود را بلند کرد و به چشمان خیره و مستقیم زن میانسال نگاه کرد. در دل گفت: "لعنت به تو"

  -  به من لعن نگو. خودت را اصلاح کن. همه چیز را بسنج. حد و حدود خودت را دریاب. خودت را بشناس. من را بشناس. با هم. تو نمی‌توانی من و خودت را از هم جدا کنی. ما با هم تنیده‌ایم.

صدای مرد جوان کمی بالاتر رفت:

  -  اما من نمی‌خواهم با تو باشم. تو نیز با من نباش. می‌خواهم تنها باشم. خودم و خودم.

  -  این غیرممکن است. تو بدون من حتی برای لحظه‌ای زنده نیستی. اصلاً وجود نخواهی داشت. تو به هیچ تبدیل می‌شوی. من در وجود تو هستم. این وجود من است که به تو وجود می‌دهد و تو را هست می‌کند. در کل، همه چیز با من است. هیچ چیز بدون من نیست. هیچ، یعنی نبود من.

  -  پس اگر من تو را حذف کنم،‌ به هیچ تبدیل می‌شوم؟!

نگاه مرد جوان همچنان به چشمان زن میانسال بود. و در پی نشانه‌ای، نظر از نگاه او بر نمی‌داشت. زن میانسال پاسخی نداد. گاهی به ذهن مرد جوان می‌رسید که به این دیدار پایان دهد و با یک پوزش و بدرود میز را ترک و از کافه بیرون بیاید. اما چیزی او را نگه داشته بود. حس عجیب و ناشناخته‌ای بود. 

  -  من سالیان سال است که تو را نادیده می‌گیرم و تمام تکیه‌ام را به خودم زده‌ام. زمانی بود که گمان می‌کردم تو از همه بزرگتری، داناتری، قدرتمندتری. اما زندگی روزمره‌ی ما آدمیان، اینکه چطور هر روز و هر شب مثل کرم میان یکدیگر می‌لولیم؛ به من اثبات کرد که تو وجود خارجی نداری. فقط ساخته و پرداخته‌ی ذهن انسان‌هایی هستی که با توجه به شناخت خوبی که از ذات و فطرت انسان‌های دیگر دارند، از اسم و رسم تو برای پر کردن نقاط ضعف آنها استفاده می‌کنند.

با گفتن این حرف‌ها صدای مرد جوان کمی شروع به لرزیدن کرد.


پایان قسمت چهارم،

ادامه دار است....

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٩
comment نظرات ()

راز مرگ یک سایه - 01

مدتی‌ست که از پشت گردن، دردی به چشمانم تیر می‌کشد. این نیز مانند سوزش معده، و خواب رفتن دست‌ها آزارم می‌دهد. چشمانم را نیازار. من با آنها می‌بینم. گوش‌هایم کمی سنگین می‌شنود. اما هنوز صدای جیرجیرک‌هایم را می‌شنوم. صدای رفت و آمد و زنده بودن اندیشه‌هایم را در اطاقک چوبی ذهن‌ام می‌شنوم. با هر قدمی که برمی‌دارند، چوب‌ها قرچ‌قرچ می‌کنند.

آرزو دارم از دریچه‌ی چشمانم، که به پنجره‌ی امید دوخته شده، در دور دست‌ها، روشنایی طلوع دوباره‌ی خورشید را ببینم.

آرزو دارم تیشه‌ام را زمین بگذارم و با دستانی گشاده، از اندیشه‌هایم پذیرایی کنم و به آنها رسم زنده بودن و بقا یافتن را بیاموزم. به آنها بیاموزم که من آموخته‌ام به هر قیمتی زندگی نکنم.

آرزو دارم پنجره‌های اطاقک چوبی ذهن‌ام همیشه باز باشند. اما . . .

آرزو دارم به سرگردانی سایه‌ام، سامانی ببخشم.

ای سایه!! بس است دیگر!! خسته شدم. تا کجا می‌خواهی مرا دنبال خودت بکشانی؟ هنوز زمان آن نرسیده که این جنونِ دوستی به آخر برسد؟! تو دستور بده تا من اطاعت کنم. تا چه زمان می‌خواهی حیران و گیج به دور خودت بگردی؟! دوست داری در کجای عالم آرام بگیری؟ ! ؟ !

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸
comment نظرات ()

زایش یک ایده

 

چیزی که اکنون ما را بدان تشویق می‌کنند، فردگرائی توأم با جمع‌گرایی است؛ یا بالعکس؛ فرقی نمی‌کند. در هر دو صورت این شیوه خطاست. این دو با یکدیگر هیچ سنخیتی ندارد و کاملاً در خلاف خواست‌های یکدیگر قدم برمی‌دارند. حیات جامعه با حرکت یکنواخت جمعی میسر است. هرگاه آرمان و ارزش و آرزو از ملتی رخت بست، آن ملت را مُرده بپنداریم. و این آستانه‌ایست که شیطان به روح ملت نفوذ می‌کند و پیشروی، بازمی‌ایستد.

در آخر داستان، در حقیقت‌جویی و عدالت‌خواهی، گم می‌شویم!

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸
comment نظرات ()

آئینه‌ای با قاب چوبی

دیروز بر روی دیوار اطاقک چوبی ذهن‌ام، آئینه‌ای با قاب چوبی آویختم.

تا اندیشه‌هایم بتوانند خود را در آن ببینند. با دیدن خود در آن آئینه‌ی تمام نما، می‌توانند زشت  و زیبایی خود را دریابند. دوست دارم آنها را همیشه زیبا، شاداب و سرحال ببینم. گاهی به من گله می‌کردند. گاهی شاهد بحث و جدل آنها با یکدیگر بودم. از همدیگر شکایت می‌کردند.

می‌گفتند: " ما با هم دوست هستیم. چرا عیب یکدیگر را نمی‌گوئیم؟ چرا در نهان به یکدیگر می‌خندیم؟ تو که صاحب این اطاقک هستی، چرا به ما کمک نمی‌کنی؟ "

من هم برایشان یک آئینه‌ی بزرگ و تمام قد گرفتم. خوب آنرا تمیز کردم و هر لکی و اثری را از آن زدودم. از چوب عناب قابی ساختم؛ سخت و سرخ! میان دو پنجره بر روی دیوار، به آهستگی میخی کوبیدم. آهسته کوبیدم، تا مبادا جیرجیرک‌هایم را بیازارم.

در اولین فرصت باید راه چاره‌ای برای موذی‌های لعنتی پیدا کنم. آن جونده‌های فرصت‌طلب و سودجو. آن سوداگران ناپاکی و پلیدی.


+ حمید سلطانی ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸
comment نظرات ()

فکر کردن

 

همه‌ی ما در تمام زمان‌ها در حال فکر کردن هستیم!

اما آیا تابحال به چهره‌ی خودمان درحال فکر کردن، فکر کرده‌ایم؟؟!!

و مهمتر از همه! آیا به چهره‌ی فکرهایمان، در درون خودمان، فکر کرده‌ایم؟؟!!

+ حمید سلطانی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٧
comment نظرات ()

شب بی‌فردا (Revised)

شب من

پنجره‌ی بی‌فردا

روز من

سردرگمی در روزگار

+ حمید سلطانی ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٧
comment نظرات ()

عکس

+ حمید سلطانی ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٥
comment نظرات ()

برترین‌ها . . .

برترین آنهایی هستند که سر در دل خویش فرو می‌برند، چشمانشان اعماق درون را می‌بیند.

گوششان زیباترین‌های تکنوازیِ عشقِ به وجود را می‌شنود.

سر به کار خویش دارند و در ژرفای روحِ پریشان خود گم شده‌اند.

آنقدر مست و خرابِ زیبایی‌آفرینی و شگفتی‌سازیِ خالق در خود هستند که هرگز دوست ندارند خماریِ مِیِ نیک‌پرستی از سر بِدَر کنند.

برترین همانها هستند که در سکوت خویش عاشقانه‌ترین گذاره‌ها را ساز می‌کنند و بی‌تماس، شهدِ لب می‌چشند.

هیچگاه در حسرتِ چشمانِ یکدیگر نمی‌مانند. آنقدر سیر همدِگر را می‌نوازند که گویی کل هستی در سمفونی وجودشان جریان دارد.

برترین کسانی هستند که فقط خود دانستند که چقدر عاشق بودند. چقدر عشق ورزیدند و در قمار خودفدایی، دستِ خالی باز گشتند.

برترین کسانی بودند که وجودِ زندگی را قمار کردند؛ حتی روی شرطِ زندگی، یک پاپاسی سر گذاشتند؛ روی کل زندگیم، یک پاپاسی هم روش، تا کامل بدهکار و پاکباز باشم.

پاکبازی و هوسبازی کار ما بود.

هوسی از سرِ خوشی؛ خوشی از تَهِ هوس؛

لعنت بر این دنیا که پس از هر شیرینی برایمان تلخی آورد و نشان داد که زور او به ما می‌چربد و پرده برداشت که چقدر خوشبخت بودیم و از سر جاهلی و کاهلی ذهن، اندیشه‌های سلیم خود را به بیماری هاری مبتلا کردیم.

با چشمان سفید خود بیهوده در پی عشق دودیم.

آغوشش را ترک نکن!

همان لحظه برای تو خوشبختی‌ست.

زمانی قدرش را خواهی دانست که دَمی ازو فاصله بگیری و برای آنی سرد شوی.

بِمیر! ای سازِ دوستی! ننگ بر تو باد!

زنده باش ای دشمنی و بدطینتی!

تنها تو ابدی هستی و حقیقت در تو نهان.

دوستی‌هایمان همه مُرد.

+ حمید سلطانی ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٤
comment نظرات ()

داخل پرانتز ( ؟ )

فکر کردن به زندگی‌ها جنون‌آفرین و دیوانه کننده است. ولی از کجا معلوم شاید هم تازه سرعقل بیائیم و عاقل‌تر ‌شویم. اما من عاشم اینم که کفشهای راحتی بپوشم، گاهی هم با پای برهنه؛ و دستهایم را به کمر بزنم، بر صحرای بیکران خیال و باورهای مردم، زندگی دیگران، در تفکرات و اعتقادات سایرین، قدم بزنم و بدون هیچ محدودیتی به هر سمت و سویی که دوست دارم نگاه کنم. و از این خودآزای خویش لذتی ببرم که هیچگاه نمی‌توانم از لذت و عذاب سخن بگویم.

+ حمید سلطانی ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢
comment نظرات ()

«اندیشه، دروازه‌ی همیشه گشوده‌ی ورود به ممنوعات» 4

شایسته‌ترین امور را برای انسان شدن، انجام وظیفه به نحو احسن با اهرم وجدان دیدم. دیگران یا حتی خود ما، وظیفه‌مان را انجام داده‌ایم. انجام وظیفه به حد کمال نمی‌رسد. هرچه خلوص آن بیش‌تر باشد، نتیجه حاصله برای نسل بنی‌بشر پایدارتر و پررنگ‌تر جلوه می‌کند. پس مهمترین لحظات زندگی را لحظات تصمیم‌گیری و انتخاب در نظر آوریم. (با این منطق می‌توان تمام زندگی را در حال تصمیم‌گیری و انتخاب فرض کرد، که باز هم می‌توان آن را بسط داد و به یک اصل نسبتاً اساسی رسید. وچه خوب و راحت می‌توان اثبات کرد که تصمیم‌گیری برای آینده است. حال می‌خواهی دور یا نزدیک آن را فرض کن. باز هم انتخاب بر عهده‌ی خودت نهاده‌اند. غافل مباشید.) پس براحتی می‌توان گفت که تمام لحظات زندگی از یک درجه اهمیت و اعتبار برخوردار بوده و هیچکدام بر دیگری برتری و ارجحیت ندارد. به عنوان مثال آن زمان که برای پاسخ به همصحبت خود در یک گفتگوی خیلی ساده و پیش و پا افتاده با خود کلنجار می‌روید و به هر گوشه‌ی ذهن خود زخم می‌زنید تا پاسخی درخور و لایق بیابید، برخی از آن دوری کرده و با همدستی ندیمه خود، شیطان، به اصطلاح از سر معده چیزی را بر زبان جاری می‌سازند. (و چه ساده و بی‌آلایش و بی‌پرده، ریشه تمام بدی‌ها را می‌توان از زبان دانست. و سپس براحتی با دسیسه‌ی دوست و همدمِ خوبِ خود، شیطان، آن را به عناوین ساده و همه فهم، توجیه و تفسیر و تأویل می‌کنند.) اما باید پا را فراتر نهاد و ریشه تمام بدی‌ها (اگر بدی وجود داشته باشد) از نهاد و سرشت و ذات بنی بشر دانست. زمان آینده بقدری زود فرامی‌رسه که گویی به چشم‌برهم زدنی بیش نگذشته و گاه چنان کند و آهسته که گمان می‌کنم هیچ چیز از جایش تکانی نخورده. ما زمان رو اندازه‌گیری می‌کنیم فقط بخاطر نتیجه‌ها و پاسخ‌ها (هیچ کلامی را بر زبان نمی‌آوریم جز بقصد شنیدن پاسخ، هیچ فعلی را بانجام نمی‌رسانیم، بجز به نیت دیدن واکنشی) پس برای ما زمان وقوع رخدادها و رویدادها در آینده بسیار مهمتر و حیاتی از گذشته است. از گذشته تنها برای نمونه و الگو و اگر خیلی عقلانی برداشت کنیم، برای عبرت استفاده می‌کنیم. ما نیز در زمان برای دیگران جایگاه و گوشه‌ای رو به اشغال درآورده‌ایم. هرگاه چیزی را شنیدیم یا مورد خطاب فعلی قرار گرفتیم، وظیفه پاسخ و واکنش به گردن ما نهاده شده است (چه خواسته و یا ناخواسته). هر واکنشی گنجی برای فاعل خواهد بود و پشیزی برای مخاطب. پس نباید هر سرمایه‌ای را در هر زمانی و هر مکانی خرج کرد. در این موقع ارزش واقعی زمان برای هر کس مشخص می‌شود. درست در لحظات تصمیم‌گیری. دشوارترین و سخت‌ترین دم‌هایی که برای انسان سپری می‌شود. ترجیح می‌دهم سرمایه‌دار باشم تا پاک‌باز.

البته بسیار انسان‌های عاقل رو دیدم که سرمایه‌های خود رو به بها دادند و در ازای ارزش دریافتی، چیزی رو به حرج گذاشتند. ولی انبوه انبوه کودن‌ها و ابله‌ها رو دیدم که به هیچ باختند. از طرفی خرَهایی دیدم که حتی چیزی سَر دادند تا سرمایه‌هایشان را باد به تاراج و یغما ببرد؛ جالب بود که خرسند و شادمان کلاه خود را به هوا پرتاب می‌کنند و شیاطین هم با کف زدن و هورا گفتن و هل کشیدن، تشویق به تکرار و تکرار می‌کنند. دنبال گوسفند بودم و دیدم.

پس کجا بود این عقل بی‌مصرف؟!

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢
comment نظرات ()

فکر کردن . . . . فکر نکردن

تمامی اساتید و بزرگان و فلاسفه و علما و فضلا و غیره و ذلک، تماما مزایا، شیوه‌ها و انواع تفکر را به ما آموزش داده‌اند و تأکید مؤکد داشته‌اند روی فکر کردن و اندیشیدن.

اما . . .

یکی پیدا می‌شه به من فکر نکردن رو یاد بده؟؟؟؟؟؟

به خدایی که می‌پرستید! خسته شدم! خسته‌ام!

مغزم درد می‌کنه!

+ حمید سلطانی ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢
comment نظرات ()

داستان - کوتاه، اما واقعی

روز اول. صبح زود.

یه پسر و یه دختر کنار هم توی تاکسی نشسته‌اند.

دختر: این چیه؟

پسر: کتابه.

دختر: چیکار می‌کنی؟

پسر: دارم می‌خونمش.

دختر: در مورد چیه؟

پسر: فرهنگ‌شناسی

دختر: ممنون! آقای راننده من پیاده می‌شم.

روز بعد. صبح زود.

همون پسر و یه دختر دیگه کنار هم توی تاکسی نشسته‌اند.

پسر: ببخشید!

دختر:

پسر: یه سوال کوچیک داشتم. می‌تونم بپرسم؟

دختر:

پسر: کتابی که مطالعه می‌کنید، در چه زمینه‌ایه؟

دختر: آقای راننده! نگه دارید. من پیاده می‌شم. این آقا مزاحم من می‌شن! ظاهراً خودشون خواهر و مادر ندارند. کثافت‌ها. شعور و شخصیت ندارند. باید برای همه مزاحمت ایجاد کنند.

+ حمید سلطانی ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱
comment نظرات ()

عشق به دیگران ...

هیچ وقت به کسی چیزی نگو!

اگر بگی ....

دلت برای همه تنگ میشه.

+ حمید سلطانی ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱
comment نظرات ()

ای کاش ...

کاش زمان کافی برای گفتن دوستت دارم داشته باشیم؛

کاش پشیمانِ نگفتن دوستت دارم نباشیم؛

کاش فرصتی داشته باشیم برای دوست داشته شدن، محبوب بودن، مقبول بودن؛

کاش زمانی برای بازگشت به خویشتن داشته باشیم؛

کاش روزی همه همدیگر را دوست داشته باشیم؛

کاش زمانی رسد که بدانیم دوست داشتن یعنی چه؟

کاش زمانی رسد که دیگر ای ‌کاشی نباشد؛

کاش روزی رسد که همه قلب‌های یکدیگر را ببینیم!

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٠
comment نظرات ()

«اندیشه، دروازه‌ی همیشه گشوده‌ی ورود به ممنوعات» 3

شاید در برخی موارد و مسائل باید با زیرکی و هوشیاری با شیاطین پیمان و دست دوستی بدهیم. این نیز برای برخی نوعی خیانت یا بلوف باشد. ما انتخاب را برای سایرین باز گذاشته و عرصه را بر همگان تنگ می‌کنیم. چون در نهان و آشکار، بنی بشر کاری جز خیانت ندارد. حال یا به خویش یا به دیگری. در هر دو صورت فقط خیانت را پیشه می‌کند.

گذشته از آن، خود نیز در شک و دودلی هنوز مشغول دسته و پنجه نرم کردن با برخی مسائل و قضایا می‌باشم. اما در زندگی منطقی‌ترین و روشن‌ترین راه را پیش‌رو می‌گیرم؛ از انجا که از حس ندامت و پشیمانی به دور و بر حذر باشم، چون چیزی بدین حد آزاردهنده و خورنده برای خود ندیدم. و بلعکس به حس تجربه اندورزی و آموختن عشق می‌ورزم؛ که هرچه بدست آمد از این دو بود. باز هم اما می‌آورم و میدان را بر خود سخت‌تر و شقاوت را بر خویش بیشتر می‌کنم تا آن را ممتد داشته باشم.

بیشترین لذات در عمرم را در دو زمان تجربه می‌کنم:

1-  مواقع خاص که هنوز در شرح آن برای عوام مردد مانده‌ام

2-  زمانی که از تجربیات و آموخته‌های پیشین استفاده کرده و آنها را در بهترین زمان و مکان بکار می‌بندم.

هیچ زمان و در هیچ مکان آموخته‌های قبلی رو فراموش نکردم .البته بر اثر سهل‌انگاری و حواشی دیر بازیابی و مورد استفاده قرار گرفته شده، ولی فراموش نشده و مزایای اونها همیشه همراه و همدم من مونده.

از عبارت «خودت خواستی» و «خودت کردی»‌ همیشه برحذر بودم و تشویقم هم همیشه بر همین اصل استوار نگه داشته‌ام.

باز در صورتی که خود رو موجودی قریباً مختار و صاحب انتخاب می‌دونم، پس جایی برای ناراحتی و گلایه بجا نمی‌گذارم. هرگاه دیگران، بقصد مشورت و نظردهی، بنا به داشتن تجربه بیشتر و دقیق‌تر و یا تخصصی‌تر، به افراد خاصی کمک میشه و این اطلاعات و الماس‌ها به اونها منتقل می‌شه، در حد کلام و سخن این جابجایی صورت می‌گیرد. ولی باز در این مورد هم نواقصی وجود داره. چون، برداشت‌ها و دریافت‌ها از رویدادها و مسائل مذکور برای هر فرد در شرایط خاص، زمان خاص، مکان خاص و برای یک فرد منحصر بفرد اتفاق افتاده و لذا کاملا جنبه شخصی و فردیت به خودش می‌گیره. پس نمی‌توان شخص ثالث رو وادار به پذیرش مطلب کرد. اما هیچگاه شنیدن و گوش فرا دادن به دیدگاه‌ها و نظرات خالی از لطف نمی‌تواند باشد. زیرا آن نیز به نوبه خود برای یک بنی بشر خاص روی داده و شاید شاید بتوان از نکته‌ای، یا حتی ذره‌ای اطلاعات برای خود استفاده برد. 100% مطلب مصداق ندارد. چون کامل در این طبیعت وجود ندارد، لیکن می‌توان با حدود و تقریب و حتی بکارگیری علوم جمع آوری و طبقه‌بندی اطلاعات به انتخاب بهترین‌ها و مناسب‌ترین‌ها کمک کرد. این نیز کمک به خود است و نه دیگری. چون بعدها که نتایج حاصل میشه، دیگر جایی برای گله و زاری باقی نمی‌زاره.

اما شیاطین زیرک و هوشمند، در کالبد بنی بشر، به وسوسه و دسیسه، وی را از پذیرفتن اطلاعات خاص و ناب به دور می‌دارند، تا بعدها با مظلوم‌نمایی و جلب ترحم عوام‌تر از خویش برای خود یارانی به چنگ آرند و بدین سان به تقویت قوای اهریمنی خود کمک می‌کنند. وچه پسندیده و به کار آمد این شیوه. انسانی و منطقی. ولی این نیز دستی رو شده و مشتی گشاده است.

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٠
comment نظرات ()

داستان - استاد و رمز موفقیت

-  سلام استاد

   -  سلام عزیزم

-  استاد یه سوالی داشتم!

   -  بگو جان دلم!

-  رمز موفقیت چیه؟

   -  می‌خوای بخری یا می‌خوای بفروشی؟

-  برای خودم می‌خوام. می‌خوام بدونم.

   آآآآخ! چرا می‌زنید توی سرم؟! آخه من که چیز بدی نپرسیدم؟! بی‌ادبی کردم؟!

   -  نادان! ابله! فراموشکار!

      2 تا اشتباه کردی. پشت سرهم.

      اول! کدوم موفقیت؟؟!!

      دوم! اگر اگر اگر موفقیت وجود داشته باشه، کدوم خری میاد و رمزش

      رو به تو میگه؟؟!!

      برو از جلوی چشمم  گمشو . نادان! کودن!!!

+ حمید سلطانی ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٥
comment نظرات ()

دوستان

امشب خوابم نمی‌برد.
تقریباً کل روز رو کسل بودم و حال هیچ کاری نداشتم.
تا چند دقیقه قبل داشتم عکس‌های قدیمی خودم و دوستانم رو می‌دیدم.
خیلی برام جالب بود.
چقدر ورود و چقدر خروج و چقدر دوام؟؟؟
چقدر دوستان جدید!!
چقدر دوستان قدیمی!!
چقدر پایداری!!
چقدر همبستگی!!
چقدر وفاداری!!
از همه اونها متشکرم. تشکری از صمیم قلب.
دلیلش رو نمی‌گم.
چون فقط خودم می‌دونم و خودشون.
ولی ای کاش کمی، فقط اندکی، بیشتر من رو می‌شناختند.

+ حمید سلطانی ; ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٢
comment نظرات ()