بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

فلاکت عشق

تیشه بر فلاکت این عشق می‌زنم

چه حاصل؟!

بر این زمین خشک، چشمان تو بذرپاش  بود

دستان تو نوازشگر لطافت سبزی برگ‌های این عشق

کلامت حصاری بر بیگانگان

احساس شیرین تو این بُستان را می‌آراست

          کمکی کن

          یادِ خاطراتت را بَرکَن

          این فلاکتِ عشق از ریشه می‌سوزد

 

1390/11/27

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

رویاهای یخ‌زده

روزها بی‌رحمانه به شب می‌رسند

و

شب‌ها با دلسردی جای خود را به روز می‌دهند

در این تغییر و گذر

ما مانده‌ایم و کوله‌ای از سنگ

تفکرات و رویاهای یخ‌زده بار را سنگین‌تر کرده

 

1390/11/25

+ حمید سلطانی ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

خاطره

خاطراتم را هرس می‌کنم

دوست ندارم خاطره‌ای که شاخسارش یادِ تو را به بار نَنشیند

باغ خاطراتم عطر تو را می‌دهد.

حتی این پنجره رنگ رخسار تو را به قاب گرفته

 

1390/11/25

+ حمید سلطانی ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

آرزوهایی که برباد نمی‌روند

گاهی آرزوها برباد نمی‌روند. به خواب می‌روند. خوابی عمیق و طولانی. خوابی شیرین و ملیح ...

 

 

1390/11/24

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

قولی که دادم ...

گاهی دلم تنها میشه

گاهی دلم می‌گیره

دلم از آدم‌ها پر و خالی میشه

اما بهت قول دادم:

هر اتفاقی که برای دلم بیافته، آرزوهای من برای تو عوض نمیشه.

منو می‌شناسی؟!

سر قول‌هام هستم.

 

1390/11/22


+ حمید سلطانی ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

شاید تو در خوابی ...

خیره شده‌ام

به آنسوی این میله‌های فولادی

خدایی چشم بسته روبرویم نشسته

می‌خندم

و او هیچ نمی‌گوید

گریه می‌کنم، ضجه و زاری

    هیچ نمی‌گوید

    صدایش می‌زنم

    باز هم سکوت

سالیان سال به تو مؤمن بودم

سالیان سال تو را پرستیدم و ستایش کردم

تو فقط با همان صورت آرام و چشمان بسته روبروی من نشستی

شاید تو در خوابی ...

 

1390/11/10

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

Pulp Fiction

: چیزی که درد داره اینه که قابلیت (توانایی‌ها) ماندگار نیست.

و روزهای تو رو به خاتمه هستند.

و این یک حقیقت دردناکی از زندگی‌ست. 

: But painful as it may be, ability don't last.

And your days are just about over.

Now that's a hard motherf...ing fact of life.

 

: غرور فقط درد داره. کمک نمی‌کنه. باهاش مقابله کن.

: Pride only hurts, it never helps you; Fight through that shit;

 

فیلم: Pulp Fiction - 1994

Quentin Tarantino

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٩
comment نظرات ()

انسان مصلوب (آنک انسان) ... Ecce Homo

فرخندگی هستی من، یگانگی‌اش، شاید در مرگباری‌اش نهفته است. مانند موجودی که مقدر شده تنها دیدار کوتاهی از این جهان داشته باشد. بیشتر یادآور «بخشایندگی زندگی» ، تا «نَفس زندگی»
او برای زخم‌ها مرهم می‌یابد. بداقبالی‌ها را به سود خود بکار می‌گیرد، آنچه او را نمی‌کُشد، نیرومندش می‌سازد. هنگامی که برمی‌گزیند، می‌پذیرد، اعتماد می‌کند، افتخار می‌کند.
انسان کمترین خویشاوندی را با پدر و مادر خود دارد. خویشاوندی با پدر و مادر، اوج نشان عوام‌پسندی است.
← هرگز هنر برانگیختن دشمن علیه خویش را حتی زمانی که به نظرم می‌رسید به زحمت‌اش می‌ارزد، درک نکرده‌ام.
اگر بخواهم سالار خویش باشم، باید بدون آمادگی باشم. بگذار هر سازی که می‌خواهد باشد، بگذار از کوک خارج شده باشد؛ چرا که تنها ساز «انسان» می‌تواند از کوک خارج شود.

 

کتاب: انسان مصلوب (آنک انسان) Ecce Homo

فردریش ویلهلم نیچه FRiedrich Wilhelm Nietzsche 1844-1900

ترجمه: رویا منجم

+ حمید سلطانی ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۸
comment نظرات ()

لحظه‌ای در فراغ تو ...

لحظه‌های نداشتن‌ات را پشت آئینه‌ها مخفی می‌کنم.

از ساعت‌های بدون تو گریزانم.

ستاره‌های بدون برق نگاه‌ات را خاموش می‌کنم.

تاریکی شب‌هایی که خالی از سیاهی موی توست، به شمعی آتش می‌زنم.

خورشیدِ بی‌فروغ از احساس‌ات را با ابرهای خاطره می‌پوشانم.

در قلبم صدای خروشان امواجی از حرف‌های نگفته را می‌شنوم که با بیرحمی تمام بر صخره‌های سکوتِ دلم سَر می‌کوبند.

باران سرنوشت، حسِ غریبِ کُشنده‌ی فراغ‌ات را به بار نشست.

 

1390/11/06

+ حمید سلطانی ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

انسان مصلوب (آنک انسان) ... Ecce Homo

من به اعتبار خویش می‌زییم. شاید این تعصب محض است که اصلاً زنده هستم؟!
به من گوش دهید. زیرا من چنین و چنانم؛ مهمتر آنکه مرا با آنچه نیستم، اشتباه می‌گیرند.
فلسفه تا آنجا که من آنرا درک کرده و زیسته‌ام، زیستن اختیاری در یخ و کوهای بلند است. دویدن از پی هر چیز ناآشنا و پرسش‌برانگیز در هستی، از پی هر آنچه تاکنون از جانب اخلاق تکفیر شده است.
من آرمان‌ها را رد نمی‌کنم. صرفاً در حضورشان دستکش بدست می‌کنم.
آنچه در اصل ممنوع شده است، هرگز چیزی جز حقیقت نبوده است.
خاموش‌ترین کلامی‌ست که طوفان بهمراه می‌آورد، اندیشه‌هایی بر گام کبوتران که جهان را راهنمایی می‌کنند. (چنین گفت زرتشت، بخش دوم، خاموش‌ترین ساعت)
آهستگی ملایم گام، وزنِ این گفتگوهاست.
انسان اهل معرفت نه تنها باید بتواند دشمنانش را دوست بدارد،ق بلکه باید توان نفرین ورزیدن به دوستانش را نیز داشته باشد.
آنکس که همواره شاگرد می‌ماند، زحمات آموزگارش را به خوبی جبران نمی‌کند.
اکنون از شما می‌خواهم از من کناره گیرید و خود را بیابید، تنها زمانی که مرا انکار کرده باشید بسوی شما باز خواهم گشت. (چنین گفت زرتشت، بخش اول، درباره‌ی ارزانی داشتن فضیلت)

کتاب: انسان مصلوب (آنک انسان) Ecce Homo

فردریش ویلهلم نیچه FRiedrich Wilhelm Nietzsche 1844-1900

ترجمه: رویا منجم



+ حمید سلطانی ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

سیمای زنی در میان جمع ... Portrait de groupe avec dame

شما می‌توانید گفته‌های " هِگل " را به رخ من بکشید. و بگوئید اگر زمینه‌ی فکری نباشد، هیچکس را نمی‌شود علیرغم میلش به راهی که نمی‌خواهد برود، سوق داد.

«« ولی من به هیچ وجه قانع نخواهم شد »»

واقعاً شرم‌آور است که این همه گل به مرده‌ها اختصاص داده می‌شود. درحالیکه زنده‌ها برای بدست آوردن آن مجبورند دست به هرکاری بزنند.

«« کاش میشد معنی دست به هرکاری زدن رو درک کنیم »»

 

کتاب: سیمای زنی در میان جمع Portrait de groupe avec dame

هانریش بُل Heinrich Böll

+ حمید سلطانی ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳
comment نظرات ()

مرشد و مارگریتا ... The Master And Margarita

← بزدلی بی‌تردید یک از بزرگترین گناهان است

 

← حتی در مهتاب هم برای من آرامش نیست.

 

 

کتاب: مرشد و مارگریتا The Master And Margarita

Мастер и Маргарита

میخائیل بولگاکف Mikhail Bulgakov

Михаи́л Афана́сьевич Булга́ков

+ حمید سلطانی ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳
comment نظرات ()