بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

من و غروب و جاده ...

من و غروب و جاده رفتیم تا بی‌نهایت

                                                          از دست دوری راه یکی نداشت شکایت

+ حمید سلطانی ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٢
comment نظرات ()

خیال‌ها

پژواک ثانیه‌ها

     زیر سایه‌های خیال    

          بر فراز ابرهای رویا

               چهره‌ی زیبای محبت

                    مَسکوت ماندن در باورها

ایمان به عشق

     و دست آخر! داشتن فرصت برای تغییر

 

+ حمید سلطانی ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۱
comment نظرات ()

داستان - ما که نمی‌توانیم ...

         بعداز ظهر یک روز گرم تابستان، توی تاکسی یک پسر جوان در کنار دختر 7-8 ساله زیبا،  خوش‌لباس و خوش‌زبونی، به همراه مادر اون دختر نشسته بود. چهره‌ی دختر معصومانه و جداب بود. لباسی بسیار زیبا، خوش‌پوش و باز که با سلیقه‌ای خاص و ظرافتی مثال زدنی انتخاب شده بود،  برروی اندام کودکانه او توجه هر بیننده‌ای را جلب می‌کرد. مادر دختر هم با پوشش چادر، در کمال متانت و ادب، به صحبت‌ها و شیرین‌بیانی‌های دخترش گوش می‌داد.

 

پسر جوان به آهستگی رو به مادر می‌گوید:

         «خدا دخترتون رو حفظ کنه. خیلی خوشگل و خوش‌چهره‌ست. همینطور هم، اگر جسارت نباشه، خیلی خوش‌سلیقه و خوش‌تیپ لباس پوشیده. دخترِ خودِ شماست؟!»

خانم جوان با همان متانت و سنگینی:

          «بله! ممنونم. منظور شما رو متوجه شدم. اشکال نداره. ما که نمی‌تونیم. اما بذار تا وقتی این بچه‌ها براشون امکان داره و کسی یا چیزی دست و پای اونها رو نبسته از زیبائی‌های دنیا لذت ببرن. دختر من هر وقت کسی بهش توجه می‌کنه، احساس غرور و خودباوری در اون شعله می‌کشه و من لذت می‌برم. من دوست دارم دخترم نعمت‌هایی که در اختیار داره رو خوب بشناسه و از اونها در بهترین شرایط، بیشترین استفاده رو داشته باشه.»

+ حمید سلطانی ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۱
comment نظرات ()

Question 2

Dear all friends;

here blow I ask you a question, Please answer:

If you would wake up tomorrow having gained any one ability or quality, what would it be?

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۸
comment نظرات ()

Question 1

 

Dear All friends

Answer To Question

Would you accept 20 years of extraordin​ary happiness and fulfilness​ if it meant you would die at the end of the period?

+ حمید سلطانی ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۸
comment نظرات ()

اسم من در ذهن تو

اسم من در ذهن تو

نوشته‌ای بود بر ماسه‌ی کویر

دیدی چه آسان به نسیمی از ذهنت رفتم !

 

+ حمید سلطانی ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۸
comment نظرات ()

شیرینکامی

شیرینکامی هم حدی دارد. و نباید انتظار زیادی داشت.

کتاب: خداحافظ گری کوپر Adieu Gary Cooper

رومن گاری Roman Garry

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۳
comment نظرات ()

کتاب

کتاب خواندن چیزی‌ست که نمی‌شود جلوی همه آدم‌ها به آن افتخار کرد.

* * * * * * * *

به نظرم کتاب‌ها از آن چیزهایی هستند که زندگی آدم‌ها به قبل و بعد از آنها تقسیم می‌شود. مثل ازدواج؛ خطرناک و ضروری! نمی‌شود کسی را به آن توصیه کرد و نمی‌شود کسی را از آن نهی کرد.

زندگی با وجود کتاب‌ها سخت و بدون آنها ساده‌ست؛ اما بی‌بو و بی‌خاصیت.

+ حمید سلطانی ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۳
comment نظرات ()

اوضاع بد مردم دنیا - خوشبختی

باگ مقدار زیادی والیوم 10 به او خورانده بود. اما چون یارو از نه ماه پیش به زور مسکن زنده مانده بود، قرص‌ها نه تنها به او اثر نمی‌کرد، بلکه یحتمل او قرص‌ها را منگ کرده بود. باگ می‌گفت: وضع در تمام دنیا همین است. به زودی مجبور می‌شوند برای مسکن‌ها، مسکن پیدا کنند.

***********

من مطلقاً زیر بار خوشبختی نمی‌روم. خوشبختی برای کله‌پوک‌ها و دهاتی‌ها و سگ‌ها، پرولتاریا و بورژواها خوبه... من یک آدم آزادم.من نمی‌خواهم بنده‌ی خوشبختی باشم. خوشبختی‌ها از یک قماشند. کامت که شیرین شد، لذت زندگی را که چشیدی، دیگر فاتحه‌ی عصیان خوانده شده. جایی که شیرین کامی باشد، عصیان نیست.

خوشبختی افیون ملت‌هاست. روکوده. بدبختی اسباب پیشرفته. اگر شلاق و مهمیز نباشه، اسب از جاش تکون نمی‌خوره. اگر می‌تونید ثابت کنید که اینجور نیست!

 

کتاب: خداحافظ گری کوپر Adieu Gary Cooper

رومن گاری Roman Garry

+ حمید سلطانی ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٢
comment نظرات ()

دعا

از میان دعا کنندگان برای نزول باران،‌تنها دعای کسانی مستجاب می‌شود که با خود چتر برده‌اند.

+ حمید سلطانی ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٢
comment نظرات ()

بهترین اشخاص

بهترین اشخاص کسانی هستند که اگر از آنها تعریف گردید، حجل شوند و اگر بد گفتند، سکوت می‌کنند.

جبران خلیل جبران

+ حمید سلطانی ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٢
comment نظرات ()

آزادی از قید تعلق

آزادی از قید تعلق! وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی. نه طرفدار کسی هستی و نه ضد کسی. همین! باگ می‌گفت بزرگترین مسأله جوانان این است که چطور این اکسیر را پیدا کنند. البته خیلی مشکل است. ولی وقتی به آن رسیدی از هر چیزی که فکر کنی بهتر است. یادتان نرود، وقتی به آن رسیدید خبرش را به من هم بدهید.

کتاب: خداحافظ گری کوپر Adieu Gary Cooper

رومن گاری Roman Garry

+ حمید سلطانی ; ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٢
comment نظرات ()

عکس - چهره‌ی عشق

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱
comment نظرات ()

ترس در تو راهی ندارد

تو ابر باش و بپوشان

اما دست بادِ روزگار تو را کنار می‌زند

این ماه و رخ خفته در آن پنهان نمی‌ماند

این روی زیبا توان نمایش تو را ندارد

قدر هر کس به غایت شأن اوست

ای کینه! در من بخروش

ای انتقام! در من شعله افروز

ای محبت! در من بمیر

ای عشق! وقت آن رسیده که رنگ ببازی

***                 ***

وقت آن رسیده که فرهنگی زیرپا له شود

می‌توان دودستی بر سر کوفت

می‌توان از شعفِ کینه، انتقام را جلو راند

می‌توان استوار، چشم در چشم دوخت

و زمین را برای قاضی آماده کرد

هنوز برای خشم و غضب جایی هست

هنوز برای دست یازیدن دیر نشده

همیشه می‌توان از ببر آموخت

***                 ***

در آسمان ماندن، بال می‌خواهد

از پنجه‌های بغض بیرون بیا

آرزوها را به نیزه کُن و پیش بَر

ترس در تو راهی ندارد

از آن چیز که دست داری نترس

ترسِ تو، کینه‌ی قاضی است

سید و آقا در پیشگاهت به زانو درمی‌آید

دیگر دوست تو، دوست تو نیست

دیگر دشمنی برایت نمانده

فقط یک چشم تو را خواهد دید

اکنون خانه‌ی تو قلب توست

بر این خانه خطی بکش

***                 ***

فرهنگِ ما از آن رو ما را به زمین کوفت

که قاضیِ دوستِ تو حکمی را برایت صادر کرد

گاه بوی ادرار و خون و لجن

در هم می‌آمیزد

و من خوشوقت می‌شوم

آغوشت خالی مانده

اما من تو را تنها نمی‌گذارم

از تنهایی گریختی

اما زود به آن بازگشتی

***                 ***

لعن و نفرین سودی ندارد

یا حرکت کن! یا بسوز!

سوختن آخرِ ما بود!

بارت را کج گُذار، شاید به منزل نرسد!

امید است به منزل نرسد!

اما من می‌خواهم که برسد!

می‌خواهم! پس می‌توانم!

می‌کنم! پس ثابت می‌شوم!

+ حمید سلطانی ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱
comment نظرات ()

از هر دری درددل کردن

قمار کثیف زندگی و زنده ماندن!

مردانه زیستن و شریف بودن!

گربه‌ی خودخواهی را در آغوش نوازش کردن!

سکوتِ حیا را شکستن و آب را بر زمین ریختن!

آموزگارِ فریادهای بدطینتی را پاس داشتن!

بوسه‌ای بر قامت وفا بزن، این قدوبالا مردنی‌ست!

+ حمید سلطانی ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱
comment نظرات ()

آدمک بخند!

آدمک! آخر دنیاست بخند.

آدمک! مرگ همینجاست بخند.

دستخطی که تو را عاشق کرد،

شوخی کاغذی ماست، بخند!

آدمک خل نشوی گریه کنی،

کل دنیا سراب است! بخند!

+ حمید سلطانی ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱
comment نظرات ()

اندیشه هر دروازه‌ای را گشود ...

برای تو و من

همیشه آرزوی دستانی دارم

تا در گریبان یکدیگر گره اندازیم

برای رسیدن به آن رویای شوم

که شب پیش در سر پروراندیم و

با دمیدن سپیده‌ی صبح

هیچکدام دیگر رنگ آن صداقت را نداشتیم

گویی آن خورشید که بر تو تابید

از طالع نحس و نجس من سر برآورد

اما ای حقیقت، کجایی؟

هیچکس برای تو اعتبار به سکه نیانداخت

سکه‌هایم را قوم کهف ربودند

برجای مانده دلم،

هاشورهایی از بخل و حسد

روزی آن حسد شورم بود و

روز دیگر شررم

از جانم چه می‌خواهی ای عشق؟

گویی پنجه‌های تو قوی‌تر بود که

گلویم را فشردی و من دَم نزدم

اما به کام تو زهرِ نفرت رخنه کرد

اگر می‌توانی خود را رهایی ده

و چنگال انتقام را چه تدبیر؟

با کینه چه می‌کنی؟

روزی در دستان دورویی خواهی آرمید

از تو داستانی، افسانه‌ای، حماسه‌ای بجای نمی‌ماند

همه خواهی سوخت

آن خاکستر را نیز باد می‌برد

بر روی کاغذ آمدی

به دروغ؟

به ریا؟

به نفاق؟

همان دستی که تو را نگاشت، گریبان‌گیر دستی دگر شد

می‌خواهی این چرخ را از حرکت بایستانی؟

خسته نشو و بتاز

بوی مردار دوستی از همه متعفن‌تر آمده

گربه را دیدی که در لباس سگ عوعو می‌کرد؟

حیا او را لو داد

شرم نمی‌کنی و هنوز ایستاده‌ای!

قلم پایش را خواهی شکست، اگر چشم در چشم او اندازی

از پس پنجره‌ی دل حصار کشیدی

مبادا کسی وارد شود

غافل بودی که آن حصار

دیده‌ی ساکن دل را کور نکرد

گمان کردی که نابینای عاشق، راستی می‌گوید

اما عصایش و پلک‌هایش همه نقش و نگار بود

نعره نزن و فغان را خاموشی ده

گناه ار خویش بود که تکیه بر کلام کردی

شیوایی و بلاغت را آزمودی!

کردار را چه کردی؟

اندیشه را افسار برداشتی

تا آزادانه هر مسیری را بتاخت رَوَد

اندیشه هر دروازه‌ای را گشود

اما به فکر سوار نیز بودی؟

سوار آن اندیشه تو بودی

یا جماعتی از بَر تو؟

هر که بود به دره افکندی

اندیشه و سوار و جماعت را

سکوت را حجامت کن

خواهی دید از آن خونابه‌ای ه طعم شیر گرگ

کام را خُنُک می‌کند

برای آبی آسمان خوابی دگر دیدی

گفتی آسمان سبز است و من سفید

رویای شیرینی بود

ولی با سیاهی دل‌ها چه می‌کنی؟

با سپیدی نمی‌توان رنگ دگر را پوشاند

از سیاهی بیاموز

همه چیز در آن مستور و محو

از گرسنگی نترس

از پای برهنه چه باک

از تن عریان هراس به دل راه نده

من از پریشان روان خویش می‌ترسم

روزی را می‌بینم که روحم به جسمم

بر دار مکافات می‌خندد

همیشه همیشگی نیستی، تو نمی‌مانی

این پرده را دریدی

آن درب را شکستی

و گیرم آن تاریکی را فانوس دادی

برای شب تنهایی خویش، شمعی داری؟

شوره‌زار سیب ندارد

حتی علف نیز جای ندارد

در سکوتِ مرگبار این کویر خشکیده

زوزه‌ی وحشی باد در نوردید

تو می‌خواهی آب باشی و زلال

اما طوفانی ترا به گِل کشید

تو می‌خواهی خاک باشی و زیرپا

اما طوفانی ترا به هوا بُرد

در گذر باش و گردش

همچون روزگار بِگَرد

چرخشی، تابی، مهتابی، آفتابی

ثانیه‌های را سپری کن

دقیقه‌ها بشمار

هفته را ببازی بگیر

راه من از روزی در فروردین آغاز شد

راه من از من آغاز شد

دردها را به دندان بگیر

بسان آن گوشتی که تن او به نیشت هدیه داد

این درد و آن یکی

همه تاوان توست

خشکیده آن جوهر تو

غروری که نشناختی

و کینه‌ای، تعمد بر آن دست انداخت

+ حمید سلطانی ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()

رقص آرزوها

ریشه در تقدیر و 

شاخسار سر به فلک کشیده در خیال

تدبیرِ شومِ تولید یک راه

سرانگشتِ مهر و کینِ زنده ماندن

حادثه‌ی زایش رویاها

رقص آرزوها

غسالخانه‌ی پلیدی هر اندیشه

دستِ آخر،  هر‌ آرمان آماج تیغ نخوت

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()

عکس - بدون شرح

با تشکر از دوست عزیزم، عرشیا شیبانی

+ حمید سلطانی ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٧
comment نظرات ()

خوب، بد، زشت

تو این دنیا دو جور آدم هست؛

اونهایی که هفت‌تیر پُر توی دستشونه،

و اونهایی که زمین رو می‌کنن....

The Good, The Bad, The Ugly (1966)

 

 

+ حمید سلطانی ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٧
comment نظرات ()