بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

خیالِ پریشان

برای دلتنگی خویش زمزمه‌ای نو می‌خواهم

تنهایی‌ام رنگ و بویی دگر دارد

در کوچه‌های تنهاییِ خویش

برای یافتن تو

پایم پینه بسته

چشمانم دیگر سویی ندارد

فاصله را کم کن

حضورت را می‌طلبم

***

شمعی که در دست دارم

نشانِ من و افسانه‌ی من

این افسانه را فروغی دیگر، مجالی دیگر

دستانت! نگاهت! آغوشت!

آرامش را می‌جویم

این خیال، پریشانِ توست

این رویا، آشفته‌ی یادِ توست

درین اطاقک چوبی

برین ذهن هاشور خورده

وجودِ تو نقش بست و تنهایی را هدیه داد

تبعیدی و مطرود

بر فکر خود استوار

به اراده‌ام بدگمان

ای دوست!

تنهایم

نشانم را می‌دانی

مست و شمع و رویا

.....

+ حمید سلطانی ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳٠
comment نظرات ()

جیمز آلبری ... James Albery

 

He slept beneath the moon,
He basked beneath the sun,
He lived a life of going to do,
And died. With nothing done.
[James Albery]

زیر پرتو ماه خوابید؛

زیر روشنایی خورشید آرمید؛

زندگی او در «انجام خواهم داد» گذشت؛

و بدون اینکه کاری انجام دهد از دنیا رفت؛

«جیمز آلبری»

+ حمید سلطانی ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٧
comment نظرات ()

درنده‌خو بودن - ویلیام شکسپیر

"no beast so fierce but knows some touch of pity. but I knew none, and therefore am no beast"
[ Richard III, William shakespeare ]


هیچ حیوان درنده‌خویی نیست که بویی از شفقت نبرده باشد.

و من بویی از شفقت نبرده‌ام.

پس حیوان نیستم.

ویلیام شکسپیر

+ حمید سلطانی ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٧
comment نظرات ()

حرف‌های تو

بعضی حرف‌ها برای تو فقط چند کلام و واژه‌ی ساده‌ست

اما برای من!

گاهی آبی بر آتش

        گاهی اخگری بر کاه

گاه تیری بر چشم

        گاه چشمی بر زیبایی

                    دست آخر

                                     خوددانی و دلِ من

 

+ حمید سلطانی ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٠
comment نظرات ()