بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

موذی‌های لعنتی

صدای جویده شدنِ هر اندیشه‌ام توسط موش‌ها، دیگر تاب و توانم را بریده. مگر این اطاقک کوچک چوبی گنجایش زندگی چند نفر را دارد.

از طرفی تنها نجوای شیرین و یکریز جیرجیرک‌ها در سیاهی یکنواخت کننده‌ی اطاقکم، روشنی بخش خواهد بود. آخر! عمریست که طلوع را ندیده‌ام.

شاید بتوانم لانه‌ی آن جونده‌های مخوف و موذی را پیدا کنم. مگر اطاقکم ظرفیت و گنجایش چند نفر را دارد؟ من دوست دارم همنشینان و هم سلولی‌های خودم را خودم انتخاب کنم. این حق من است! من نیز جیرجیرک‌ها را در درون و کلاغ‌ها را در بیرون بر گزیده‌ام.

مطمئن هستم که با صلح آنها، خورشید افکارم طلوع می‌کند.

آنچه که موش‌ها می‌جوند تمام هست و نیست و دارایی من است.


+ حمید سلطانی ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٠
comment نظرات ()