بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

داستان - ما که نمی‌توانیم ...

         بعداز ظهر یک روز گرم تابستان، توی تاکسی یک پسر جوان در کنار دختر 7-8 ساله زیبا،  خوش‌لباس و خوش‌زبونی، به همراه مادر اون دختر نشسته بود. چهره‌ی دختر معصومانه و جداب بود. لباسی بسیار زیبا، خوش‌پوش و باز که با سلیقه‌ای خاص و ظرافتی مثال زدنی انتخاب شده بود،  برروی اندام کودکانه او توجه هر بیننده‌ای را جلب می‌کرد. مادر دختر هم با پوشش چادر، در کمال متانت و ادب، به صحبت‌ها و شیرین‌بیانی‌های دخترش گوش می‌داد.

 

پسر جوان به آهستگی رو به مادر می‌گوید:

         «خدا دخترتون رو حفظ کنه. خیلی خوشگل و خوش‌چهره‌ست. همینطور هم، اگر جسارت نباشه، خیلی خوش‌سلیقه و خوش‌تیپ لباس پوشیده. دخترِ خودِ شماست؟!»

خانم جوان با همان متانت و سنگینی:

          «بله! ممنونم. منظور شما رو متوجه شدم. اشکال نداره. ما که نمی‌تونیم. اما بذار تا وقتی این بچه‌ها براشون امکان داره و کسی یا چیزی دست و پای اونها رو نبسته از زیبائی‌های دنیا لذت ببرن. دختر من هر وقت کسی بهش توجه می‌کنه، احساس غرور و خودباوری در اون شعله می‌کشه و من لذت می‌برم. من دوست دارم دخترم نعمت‌هایی که در اختیار داره رو خوب بشناسه و از اونها در بهترین شرایط، بیشترین استفاده رو داشته باشه.»

+ حمید سلطانی ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۱
comment نظرات ()