بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

زندان سکوت

سینه‌ای می‌سوخت،

فریادهایم بر زبانم خود را به میله‌های زندان سکوت می‌کوبیدند،

میله‌های فولادی،

سینه آهی برآورد!

به حنجره نرسیده بود که فرو برده شد،

دستانم گلویم را فشرد،

گیجی و حیرت از خود امان همه را برید،

راهی پیدا نشد،

لنگ لنگان از کنار رود خروشان گذشتم،

در سکوت محض به تاریکی سقوط کردم.

اما ....

دوباره ایستادم.

همه شگفت‌زده شدند،

چون من چیزی داشتم که دیگران نداشتند

اندیشه و شیطان

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۳
comment نظرات ()