بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

نگاری تازه

زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟

نقاش برای که رنگ به هم می‌آمیزد؟

جلاد برای که شمشیر تیز کرده؟

ابرها را ببین که در بغض به هم گره خورده‌اند

کوه را ببین که به استواری زمین تکیه کرده.

***

طرحی نو

نقشی نو

نگاری تازه

همه را نقاشی و رسامی دگر می‌خواهد

***

وضو بشکن و ایمان تازه کن

راه در نوردیدن!

همت می‌خواهد

و رویا

رویا، چراغ تو

همت، پای توست.



 



 

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠
comment نظرات ()