بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

کودکی

امروز قلب من کودکی‌ست که نابخردی را دوست دارد.

در این هوای بارانی؛

در کوچه‌ها؛

به جای رفتن از خشکی‌ها...

با پای کوچک و نحیف خود بر چاله‌های آبگرفته می‌کوبد؛

با هر کوبِش، گویی باران تندتر می‌بارد.

و من دیگر از تربیتش خسته شده‌ام.

مدت‌هاست سربه هوا شده!

اکنون هم میان گودال بزرگی ایستاده.

نمی‌دانم چرا ! دستان ظریفش را گشوده و سر به آسمان به قطرات ریز و درشت باران نگاه می‌کند.

آهای! ...

خیس شدی! ...

بس است دیگر! ...




 


+ حمید سلطانی ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٧
comment نظرات ()