بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

برترین‌ها . . .

برترین آنهایی هستند که سر در دل خویش فرو می‌برند، چشمانشان اعماق درون را می‌بیند.

گوششان زیباترین‌های تکنوازیِ عشقِ به وجود را می‌شنود.

سر به کار خویش دارند و در ژرفای روحِ پریشان خود گم شده‌اند.

آنقدر مست و خرابِ زیبایی‌آفرینی و شگفتی‌سازیِ خالق در خود هستند که هرگز دوست ندارند خماریِ مِیِ نیک‌پرستی از سر بِدَر کنند.

برترین همانها هستند که در سکوت خویش عاشقانه‌ترین گذاره‌ها را ساز می‌کنند و بی‌تماس، شهدِ لب می‌چشند.

هیچگاه در حسرتِ چشمانِ یکدیگر نمی‌مانند. آنقدر سیر همدِگر را می‌نوازند که گویی کل هستی در سمفونی وجودشان جریان دارد.

برترین کسانی هستند که فقط خود دانستند که چقدر عاشق بودند. چقدر عشق ورزیدند و در قمار خودفدایی، دستِ خالی باز گشتند.

برترین کسانی بودند که وجودِ زندگی را قمار کردند؛ حتی روی شرطِ زندگی، یک پاپاسی سر گذاشتند؛ روی کل زندگیم، یک پاپاسی هم روش، تا کامل بدهکار و پاکباز باشم.

پاکبازی و هوسبازی کار ما بود.

هوسی از سرِ خوشی؛ خوشی از تَهِ هوس؛

لعنت بر این دنیا که پس از هر شیرینی برایمان تلخی آورد و نشان داد که زور او به ما می‌چربد و پرده برداشت که چقدر خوشبخت بودیم و از سر جاهلی و کاهلی ذهن، اندیشه‌های سلیم خود را به بیماری هاری مبتلا کردیم.

با چشمان سفید خود بیهوده در پی عشق دودیم.

آغوشش را ترک نکن!

همان لحظه برای تو خوشبختی‌ست.

زمانی قدرش را خواهی دانست که دَمی ازو فاصله بگیری و برای آنی سرد شوی.

بِمیر! ای سازِ دوستی! ننگ بر تو باد!

زنده باش ای دشمنی و بدطینتی!

تنها تو ابدی هستی و حقیقت در تو نهان.

دوستی‌هایمان همه مُرد.

+ حمید سلطانی ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٦
comment نظرات ()