بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

فریاد سکوت

برگ برگ این درخت پربار،

همچون بهاری به موعد نرسیده،

خزان را تجربه می‌کند.

به زمین خشک و بی‌حاصل، این اندیشه‌ی خاکی سقوط می‌کند.

جرعه‌ای هوای تازه می‌خواهم!

این چشمه خشک است!

در این هوای سوزان،

قطره‌ای آب،

گلویم را

که از سکوتِ فریادهایم خشکیده، خیس کند

کَسان چه می‌دانند

شاید همین آرامش ابدی باشد

آرام خفتن هیاهویی گیج کننده

در پشت خرابه‌های دل‌های رنجیده.

+ حمید سلطانی ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
comment نظرات ()