بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

میرا ... کریستوفر فرانک

در مدرسه، از اول می‌خواستم بهتر از دیگران کار کنم. اجباراً به رفاقت پناه می‌بردم که بزرگترین گناه دنیاست.

 

در سال دوم تحصیل بخاطر اینکه سه بار پشت سرهم در یک ماده شاگرد اول شده بودم، تنبیه شدم. به شواری رفاقت احضار شدم و از من خواستند که علت رفتارم را توضیح بدهم. برایم یکبار دیگر مقررات همشهری‌گری را شرح دادند: « بشر، در خدمت بشر؛ مالی که قابل تقسیم نباشد، مال بدی‌ست. هرچه کمتر باشیم، کمتر می‌خندیم. احتیاج یک فرد، وظیفه‌ی فرد دیگر است. شادی تقسیم نشده، اندوهی بَزک شده است.»

 

کتاب: میـرا Mira

کریستوفر فرانک Christopher Franke

+ حمید سلطانی ; ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
comment نظرات ()