بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

چرا خورشیدم را ربودی؟

اگر قلب سیاهت را همچون پوستت می‌دیدم؛

اگر فریب تو نمی‌شدم؛

ای سنگدل! چرا خورشیدم را ربودی؟

چرا مهتابم را نهان کردی؟

نور می‌خواهم

بغضم را می‌خواهم

با شکافتن گلویم، دریدن حنجره‌ام،

با شکستن غرورم، با زیر پا گذاشتن همه چیزم،

آرامشم را خواهم یافت.

اشکم را قسم دادم، سینه‌ام را خاموش کند.

گفت: به بغضم بسته است.

با ابر، بغض، سینه و آه صحبت کردم؛

همه ناامیدم کردند.

+ حمید سلطانی ; ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
comment نظرات ()