بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

داستان - دیگر گریه نمی‌کنم - 3

مرد جوان باز هم به آرامی با کبریت سیگارش را روشن کرد و اولین پک را خیلی غلیظ به سیگارش زد. نگاه او محو و گنگ بود. قطعاً زن میانسال نمی‌توانست مقصود نگاه او را بفهمد. دود سیگارش را به سمت بالا داد و احساس کرد که شخصاً از عطر این نوع سیگار خوشش می‌آید. بدنه فنجان را با دست لمس کرد و حرارت آن را برای نوشیدن مناسب دید. پس چند پک دیگر به سیگار زد و فیلتر آن را درون زیرسیگاری خاموش کرد.

شکلات را از درون ظرف برداشت و زرورق آنرا خیلی آرام و آهسته باز کرد تا صدایی تولید نکند.

زن میانسال همچنان ساکت و بی حرکت بود و به او نگاه می‌کرد.

شکلات طعم فوق‌العاده‌ای داشت. کاکائوی تلخ. کمی که شکلات را در دهان مزه‌مزه کرد، جرعه‌ای چای دارچینی را نوشید. هنوز گرم بود و بخاطر همین مطلب شکلات خیلی زود آب شد.

با یک جرعه‌ی دیگر فنجان چای را تا ته سرکشید و بسیار خرسند و دلخوش از طعم و طراوت چای، این فکر به دهنش رسید که حتماً بابت کیفیت چای و شکلات از دختر زیبا تشکر کند.

وقتی فنجان را روی میز گذاشت، گویی که قضیه را فراموش و یا از جایی دور بوده باشد، دوباره زن میانسال را دید و به او نگاه کرد. پیش خود فکر کرد که اینقدر محو چای و شکلات شده بودم که فراموش کردم کجا هستم و چه می‌کنم.

به سرعت تمامی مکالمات و وقایع گذشته را در ذهن مرور کرد و به لحظه‌ی حال رسید. دوست داشت از زن میانسال حرف بیرون بکشه؛ اما نمی‌دونست چطوری، دوست نداشت مثل چند جمله‌ی آخر سوتی بدهد. پس اساسی‌ترین و اصلی‌ترین سوال زندگی‌اش را از او پرسید.

  -  تو مدعی هستی که مرا آفریده‌ای. چرا اینکار را کردی؟

  -  من خدا هستم. بزرگترین و غیرقابل تصورترین چیزی که از فکر و ذهن تو خارج است. من تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی هستم. همه چیز درنهایت به من ختم می‌شود. چه خوب و چه بد. همه چیز از من شروع می‌شود. من ابتدا و آخر هستم. معرفی من خیلی طول خواهد کشید اگر بخواهم تمام اینها را بازگو کنم. اما برای جواب سوال تو؛ اگر از ذهن و فکر و منطقی که من به تو دادم و نشانه‌هایی که برای تو گذاشته‌ام درست استفاده کرده بودی، به راحتی می‌فهمیدی. پرسیدن نداشت.من کامل‌ترینم. من بهترینم. من پرقدرت‌ترینم. پس تشخیص دادم و اراده کردم که چیزی خلق کنم که آن نیز نشانه‌ای از ابهت و عظمت من باشد. خودت خوب می‌دانی که من تو را از پست‌ترین چیزها خلق کردم.  اما استعدادی به تو دادم که می‌توانی اشرف و سالار باشی. خودت انتخاب کن. من به تو زمان دادم. زمان تو طول عمر توست. از لحظه‌ای که نطفه‌ی تو بسته شده، تا زمانی که مأمور را برای لقاح می‌بینی. تو حتی الان هم در جنگ و جدل هستی. برای بهترین بودن.

اما تو ناسپاسی و تماماً ناشکری مرا می‌کنی. من نیازی به شکر تو ندارم. اما از طریق شکرگذاری تو می‌فهمم که چقدر به من ایمان داری و به چه میزان به یاد من هستی.

صحبت‌های زن میانسال که به اینجا ختم شد، مرد جوان در حال و هوای پریشانی سیر می‌کرد. فقط توانست بریده بریده بگوید:  "تمام اینها را می‌دانم. تمام اینها را شنیده و خوانده بودم. از دیگران."

سکوت حکمفرما شد.

مرد جوان برای مدتی دست و پای خود را بسته حس کرد. حرف‌های تکراری شنیده بود و کمی آزرده خاطر می‌نمود. کف دو دست را کمی به هم سائید. فکر کرد و فکر کرد.

  -  ولی ما به راحتی می‌توانیم تو را نادیده بگیریم.

  -  نمی‌توانید.

  -  می‌توانیم!

  -  شاید تو بتوانی. اما دیگران نمی‌توانند. از هم‌اکنون شکست تو را اعلام می‌کنم. با من جدل نکن! تو جوان هستی. تو سرشار از شور و زندگی هستی. خودت را نابود نکن.

پایان قسمت سوم،

ادامه دار است....

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
comment نظرات ()