بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

داستان - یک مغر ترکیده

گاهی دوست دارم کنار یه ستون مربعی توی یک سالن بزرگ بایستم.

با دو دستم کنجهای اون ستون رو بگیرم و سرم رو تا اونجا که امکان داره به عقب ببرم.

بعد با تمرکز و تمام سرعت و قدرت‌ام، سرم رو به لبه‌ی تیز ستون بکوبم.

آنچنان محکم بکوبم که جمجمه‌ام تا وسط سرم شکاف برداره.

خیلی دوست دارم بتونم به این روش دو نیم‌کره‌ی چپ و راست مغزم رو کنکاش کنم.

خیلی دوست دارم وقتی این کار رو می‌کنم، . . . .

 


شیطان! آهای شیطان! با تو هستم! صدامو می‌شنوی؟؟؟؟

به من کمک کن تا به این آرزوم برسم!

+ حمید سلطانی ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
comment نظرات ()