بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

دوستان

امشب خوابم نمی‌برد.
تقریباً کل روز رو کسل بودم و حال هیچ کاری نداشتم.
تا چند دقیقه قبل داشتم عکس‌های قدیمی خودم و دوستانم رو می‌دیدم.
خیلی برام جالب بود.
چقدر ورود و چقدر خروج و چقدر دوام؟؟؟
چقدر دوستان جدید!!
چقدر دوستان قدیمی!!
چقدر پایداری!!
چقدر همبستگی!!
چقدر وفاداری!!
از همه اونها متشکرم. تشکری از صمیم قلب.
دلیلش رو نمی‌گم.
چون فقط خودم می‌دونم و خودشون.
ولی ای کاش کمی، فقط اندکی، بیشتر من رو می‌شناختند.

+ حمید سلطانی ; ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٢
comment نظرات ()