بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

داستان - کوتاه، اما واقعی

روز اول. صبح زود.

یه پسر و یه دختر کنار هم توی تاکسی نشسته‌اند.

دختر: این چیه؟

پسر: کتابه.

دختر: چیکار می‌کنی؟

پسر: دارم می‌خونمش.

دختر: در مورد چیه؟

پسر: فرهنگ‌شناسی

دختر: ممنون! آقای راننده من پیاده می‌شم.

روز بعد. صبح زود.

همون پسر و یه دختر دیگه کنار هم توی تاکسی نشسته‌اند.

پسر: ببخشید!

دختر:

پسر: یه سوال کوچیک داشتم. می‌تونم بپرسم؟

دختر:

پسر: کتابی که مطالعه می‌کنید، در چه زمینه‌ایه؟

دختر: آقای راننده! نگه دارید. من پیاده می‌شم. این آقا مزاحم من می‌شن! ظاهراً خودشون خواهر و مادر ندارند. کثافت‌ها. شعور و شخصیت ندارند. باید برای همه مزاحمت ایجاد کنند.

+ حمید سلطانی ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱
comment نظرات ()