بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

ارابه‌ی قدرت

برای بقا آمده‌ای؟ برای زیستن باید دست و پا زد. برای ادامه باید قوی بود. برای قوی بودن باید قدرت داشت. کسب قدرت را در زندگی از هر چیزی مهمتر و ریشه‌ای‌تر یافته‌ایم. چرا توجه نمی‌کنند. پیشرفت با کسب قدرت تفاوتی به بلندای کوه و عمق دریا دارد.

می‌خواهم سوار بر ارابه‌ی قدرت باشم. ارابه‌ای با اسبان اراده، با بدنه‌ای از جنس استواری و استقامت، چرخ‌های امید، صندلی خیال، به پهناوری اطاقم، با چراغ‌های منطق و تفکر. ارابه‌ران با چموشی و خوی وحشی اسبم آشناست. یکسره تازیانه حسرت را بر اراده‌ام می‌کوبد و شیهه بی‌امان وجدان، طنین نوایی دل‌انگیز را در سیاهی راه جاری ساخته.

این راه و این من و این اسباب. همه به سوی پوچی و مرگ؟!

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٠
comment نظرات ()