بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

آئینه‌ای با قاب چوبی

دیروز بر روی دیوار اطاقک چوبی ذهن‌ام، آئینه‌ای با قاب چوبی آویختم.

تا اندیشه‌هایم بتوانند خود را در آن ببینند. با دیدن خود در آن آئینه‌ی تمام نما، می‌توانند زشت  و زیبایی خود را دریابند. دوست دارم آنها را همیشه زیبا، شاداب و سرحال ببینم. گاهی به من گله می‌کردند. گاهی شاهد بحث و جدل آنها با یکدیگر بودم. از همدیگر شکایت می‌کردند.

می‌گفتند: " ما با هم دوست هستیم. چرا عیب یکدیگر را نمی‌گوئیم؟ چرا در نهان به یکدیگر می‌خندیم؟ تو که صاحب این اطاقک هستی، چرا به ما کمک نمی‌کنی؟ "

من هم برایشان یک آئینه‌ی بزرگ و تمام قد گرفتم. خوب آنرا تمیز کردم و هر لکی و اثری را از آن زدودم. از چوب عناب قابی ساختم؛ سخت و سرخ! میان دو پنجره بر روی دیوار، به آهستگی میخی کوبیدم. آهسته کوبیدم، تا مبادا جیرجیرک‌هایم را بیازارم.

در اولین فرصت باید راه چاره‌ای برای موذی‌های لعنتی پیدا کنم. آن جونده‌های فرصت‌طلب و سودجو. آن سوداگران ناپاکی و پلیدی.


+ حمید سلطانی ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸
comment نظرات ()