بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

راز مرگ یک سایه - 01

مدتی‌ست که از پشت گردن، دردی به چشمانم تیر می‌کشد. این نیز مانند سوزش معده، و خواب رفتن دست‌ها آزارم می‌دهد. چشمانم را نیازار. من با آنها می‌بینم. گوش‌هایم کمی سنگین می‌شنود. اما هنوز صدای جیرجیرک‌هایم را می‌شنوم. صدای رفت و آمد و زنده بودن اندیشه‌هایم را در اطاقک چوبی ذهن‌ام می‌شنوم. با هر قدمی که برمی‌دارند، چوب‌ها قرچ‌قرچ می‌کنند.

آرزو دارم از دریچه‌ی چشمانم، که به پنجره‌ی امید دوخته شده، در دور دست‌ها، روشنایی طلوع دوباره‌ی خورشید را ببینم.

آرزو دارم تیشه‌ام را زمین بگذارم و با دستانی گشاده، از اندیشه‌هایم پذیرایی کنم و به آنها رسم زنده بودن و بقا یافتن را بیاموزم. به آنها بیاموزم که من آموخته‌ام به هر قیمتی زندگی نکنم.

آرزو دارم پنجره‌های اطاقک چوبی ذهن‌ام همیشه باز باشند. اما . . .

آرزو دارم به سرگردانی سایه‌ام، سامانی ببخشم.

ای سایه!! بس است دیگر!! خسته شدم. تا کجا می‌خواهی مرا دنبال خودت بکشانی؟ هنوز زمان آن نرسیده که این جنونِ دوستی به آخر برسد؟! تو دستور بده تا من اطاعت کنم. تا چه زمان می‌خواهی حیران و گیج به دور خودت بگردی؟! دوست داری در کجای عالم آرام بگیری؟ ! ؟ !

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸
comment نظرات ()