بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

داستان - دیگر گریه نمی‌کنم - 4

 

در تمام طول این گفتگو، مرد جوان گفتار و لحنی آرام و متین داشت. خونسردی و آرامش خود را از دست نداده بود. اما زن می‌دانست چه آتشی درون او شعله می‌کشد. در عوض صورت زن میانسال بدون هیچ تغییر و انعکاسی. با این جملات آخر، زن میانسال را به مبارزه طلبیده بود. یک قدرت بی‌نهایت و مطلق را به مبارزه دعوت کردن، جسارت نیست، شاید حماقت باشد.

مرد جوان پیش خود فکر کرد که: آیا من تا این لحظه موفق بوده‌ام؟ منظورش از خودت را نابود نکن، چه بود؟ من را خواهد کشت؟ خودش مرا به اینجا دعوت کرده. خود او به من زندگی بخشیده. او مدعی است که باعث و برنامه‌ریز حیات و بقای من است. دست آخر من نیز می‌میرم، چه کسی تا الان ماندگار بوده؟

  -  من از مدتها قبل تو را حذف کرده‌ام. و هیچ تأثیری در روند زندگی‌ام مشاهده نکردم. پس می‌توان تو را نادیده گرفت. می‌توان وجود تو را هیچ انگاشت. شاید نمی‌توانیم وجود تو و قدرت تو را انکار کنیم. اما می‌توانیم عدالت، یکتایی، و قداست تو را زیر سوال ببریم.

  -  تو می‌توانی تمام این کارها را به یکباره یا ذره ذره انجام دهی. چه سودی برای تو دارد؟ پشیزی به زندگی تو اضافه نمی‌کند. تو با من باش تا تو را صاحب هرچه که می‌خواهی بکنم.

  -  دوست دارم هرآنچه که می‌خواهم، خودم با توانایی‌های خودم به چنگ آورم.

  -  توانایی‌ها و چیزی که تو اسمش را استعداد می‌گذاری، همه و همه را من به تو عطا کردم. من در وجود تو، تنی سالم، ذکاوت، عقل و بالاتر از همه وجدان را قرار دادم. اگر من اینها را به تو نداده باشم، تو هیچ چیزی برای زنده بودن نداری.

  -  پس من از تو می‌خواهم که معنی عدالت را برای من تعریف کنی. ما در دنیای خوبی زندگی می‌کنیم؟!

  -  من این عالم را بسیار فراتر از تصور و اندیشه‌ی تو زیبا آفریدم. آنقدر زیباست که چشمان ضعیف تو قادر به دیدن و درک آن نیست. تو اگر این توانایی را داشتی که تمام این زیبایی‌ها را ببینی دیگر راهی و مسیری برای پیشرفت و تکامل باقی نبود.

  -  من طبیعت را نمی‌گویم. منظور من طبیعت نیست. اطرافم را بخوبی می‌توانم ببینم، درک کنم، حتی می‌توانم آبی آسمان را لمس کنم. طراوت و شادانی را در سبزی جنگل، عظمت و بزرگی را در ماه و ستارگان و خورشید می‌بینم. ظرافت و پیچیدگی را در نظم، بقا و حیات این کره‌ی خاکی می‌دانم.

  -  تو آدمیان را از این دنیا جدا فرض کن. این دنیا را بدون آنها در نظر بگیر. چه چیزی می‌بینی؟ یک مشت موجودی که یک دیگر را برای بقای خویش به خاک و خون می‌کشند.

مرد جوان به تندی میان حرف زن میانسال دوید:

  -  مگر ما آدمیان کاری به جز این انجام می‌دهیم؟ نمی‌کشیم؟ نمی‌خوریم؟ نمی‌سوزانیم؟ نابود نمی‌کنیم؟

  -  خب! نکنید!

به سرعت سر خود را بلند کرد و به چشمان خیره و مستقیم زن میانسال نگاه کرد. در دل گفت: "لعنت به تو"

  -  به من لعن نگو. خودت را اصلاح کن. همه چیز را بسنج. حد و حدود خودت را دریاب. خودت را بشناس. من را بشناس. با هم. تو نمی‌توانی من و خودت را از هم جدا کنی. ما با هم تنیده‌ایم.

صدای مرد جوان کمی بالاتر رفت:

  -  اما من نمی‌خواهم با تو باشم. تو نیز با من نباش. می‌خواهم تنها باشم. خودم و خودم.

  -  این غیرممکن است. تو بدون من حتی برای لحظه‌ای زنده نیستی. اصلاً وجود نخواهی داشت. تو به هیچ تبدیل می‌شوی. من در وجود تو هستم. این وجود من است که به تو وجود می‌دهد و تو را هست می‌کند. در کل، همه چیز با من است. هیچ چیز بدون من نیست. هیچ، یعنی نبود من.

  -  پس اگر من تو را حذف کنم،‌ به هیچ تبدیل می‌شوم؟!

نگاه مرد جوان همچنان به چشمان زن میانسال بود. و در پی نشانه‌ای، نظر از نگاه او بر نمی‌داشت. زن میانسال پاسخی نداد. گاهی به ذهن مرد جوان می‌رسید که به این دیدار پایان دهد و با یک پوزش و بدرود میز را ترک و از کافه بیرون بیاید. اما چیزی او را نگه داشته بود. حس عجیب و ناشناخته‌ای بود. 

  -  من سالیان سال است که تو را نادیده می‌گیرم و تمام تکیه‌ام را به خودم زده‌ام. زمانی بود که گمان می‌کردم تو از همه بزرگتری، داناتری، قدرتمندتری. اما زندگی روزمره‌ی ما آدمیان، اینکه چطور هر روز و هر شب مثل کرم میان یکدیگر می‌لولیم؛ به من اثبات کرد که تو وجود خارجی نداری. فقط ساخته و پرداخته‌ی ذهن انسان‌هایی هستی که با توجه به شناخت خوبی که از ذات و فطرت انسان‌های دیگر دارند، از اسم و رسم تو برای پر کردن نقاط ضعف آنها استفاده می‌کنند.

با گفتن این حرف‌ها صدای مرد جوان کمی شروع به لرزیدن کرد.


پایان قسمت چهارم،

ادامه دار است....

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٩
comment نظرات ()