بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

کودکی

امروز قلب من کودکی‌ست که نابخردی را دوست دارد

و به جای رفتن به مدرسه،

در کوچه،

حباب‌های صابون به هوا فوت می‌کند،

و من دیگر از تربیتش خسته شده‌ام....

مدت‌هاست که دیگر حساب کار او از دست من در رفته است

و حالا هم دارد به دنبال پروانه‌هایش می‌دود...

آهای...!

صبر کن...!

بگذار من هم بیایم...!

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٥
comment نظرات ()