بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

اندیشه هر دروازه‌ای را گشود ...

برای تو و من

همیشه آرزوی دستانی دارم

تا در گریبان یکدیگر گره اندازیم

برای رسیدن به آن رویای شوم

که شب پیش در سر پروراندیم و

با دمیدن سپیده‌ی صبح

هیچکدام دیگر رنگ آن صداقت را نداشتیم

گویی آن خورشید که بر تو تابید

از طالع نحس و نجس من سر برآورد

اما ای حقیقت، کجایی؟

هیچکس برای تو اعتبار به سکه نیانداخت

سکه‌هایم را قوم کهف ربودند

برجای مانده دلم،

هاشورهایی از بخل و حسد

روزی آن حسد شورم بود و

روز دیگر شررم

از جانم چه می‌خواهی ای عشق؟

گویی پنجه‌های تو قوی‌تر بود که

گلویم را فشردی و من دَم نزدم

اما به کام تو زهرِ نفرت رخنه کرد

اگر می‌توانی خود را رهایی ده

و چنگال انتقام را چه تدبیر؟

با کینه چه می‌کنی؟

روزی در دستان دورویی خواهی آرمید

از تو داستانی، افسانه‌ای، حماسه‌ای بجای نمی‌ماند

همه خواهی سوخت

آن خاکستر را نیز باد می‌برد

بر روی کاغذ آمدی

به دروغ؟

به ریا؟

به نفاق؟

همان دستی که تو را نگاشت، گریبان‌گیر دستی دگر شد

می‌خواهی این چرخ را از حرکت بایستانی؟

خسته نشو و بتاز

بوی مردار دوستی از همه متعفن‌تر آمده

گربه را دیدی که در لباس سگ عوعو می‌کرد؟

حیا او را لو داد

شرم نمی‌کنی و هنوز ایستاده‌ای!

قلم پایش را خواهی شکست، اگر چشم در چشم او اندازی

از پس پنجره‌ی دل حصار کشیدی

مبادا کسی وارد شود

غافل بودی که آن حصار

دیده‌ی ساکن دل را کور نکرد

گمان کردی که نابینای عاشق، راستی می‌گوید

اما عصایش و پلک‌هایش همه نقش و نگار بود

نعره نزن و فغان را خاموشی ده

گناه ار خویش بود که تکیه بر کلام کردی

شیوایی و بلاغت را آزمودی!

کردار را چه کردی؟

اندیشه را افسار برداشتی

تا آزادانه هر مسیری را بتاخت رَوَد

اندیشه هر دروازه‌ای را گشود

اما به فکر سوار نیز بودی؟

سوار آن اندیشه تو بودی

یا جماعتی از بَر تو؟

هر که بود به دره افکندی

اندیشه و سوار و جماعت را

سکوت را حجامت کن

خواهی دید از آن خونابه‌ای ه طعم شیر گرگ

کام را خُنُک می‌کند

برای آبی آسمان خوابی دگر دیدی

گفتی آسمان سبز است و من سفید

رویای شیرینی بود

ولی با سیاهی دل‌ها چه می‌کنی؟

با سپیدی نمی‌توان رنگ دگر را پوشاند

از سیاهی بیاموز

همه چیز در آن مستور و محو

از گرسنگی نترس

از پای برهنه چه باک

از تن عریان هراس به دل راه نده

من از پریشان روان خویش می‌ترسم

روزی را می‌بینم که روحم به جسمم

بر دار مکافات می‌خندد

همیشه همیشگی نیستی، تو نمی‌مانی

این پرده را دریدی

آن درب را شکستی

و گیرم آن تاریکی را فانوس دادی

برای شب تنهایی خویش، شمعی داری؟

شوره‌زار سیب ندارد

حتی علف نیز جای ندارد

در سکوتِ مرگبار این کویر خشکیده

زوزه‌ی وحشی باد در نوردید

تو می‌خواهی آب باشی و زلال

اما طوفانی ترا به گِل کشید

تو می‌خواهی خاک باشی و زیرپا

اما طوفانی ترا به هوا بُرد

در گذر باش و گردش

همچون روزگار بِگَرد

چرخشی، تابی، مهتابی، آفتابی

ثانیه‌های را سپری کن

دقیقه‌ها بشمار

هفته را ببازی بگیر

راه من از روزی در فروردین آغاز شد

راه من از من آغاز شد

دردها را به دندان بگیر

بسان آن گوشتی که تن او به نیشت هدیه داد

این درد و آن یکی

همه تاوان توست

خشکیده آن جوهر تو

غروری که نشناختی

و کینه‌ای، تعمد بر آن دست انداخت

+ حمید سلطانی ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()