بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

یه درد دل کوچیک

کسانی که سبز کلام را بر سرخی لب جاری می‌کردند، سیاهی در دل می‌پروراندند و سفیدی را از ذهن می‌زدودند.

 

1391/05/17

+ حمید سلطانی ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٩
comment نظرات ()

عکس ... (شاید بدون شرح)

 

شاید بدون شرح

+ حمید سلطانی ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()

عکس ... زمانش رسیده ...

 

شاید بدون شرح

+ حمید سلطانی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()

از تو نوشتن

از تو نوشتن همیشه برای من سخت است ...

نوشتن از احساس، محبت، اطمینان،

سختی را در لرزش دستانم،

در لطافت برگ‌هایم،

در طراوت روحم ببین؛

 

و

 

آسودگی را در پایان نظاره خواهی کرد،

آنجا که  کلامم با حرف تو به فرجام می‌نشیند.

همانند روحی از شراب کینه مست،

جسمی توانا ز قدرت خشم،

با غرور، لبه‌ی تیز نفرت را بر گلویت می‌فشارم.

 

1390/12/08


+ حمید سلطانی ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۸
comment نظرات ()

کودکی

امروز قلب من کودکی‌ست که نابخردی را دوست دارد.

در این هوای بارانی؛

در کوچه‌ها؛

به جای رفتن از خشکی‌ها...

با پای کوچک و نحیف خود بر چاله‌های آبگرفته می‌کوبد؛

با هر کوبِش، گویی باران تندتر می‌بارد.

و من دیگر از تربیتش خسته شده‌ام.

مدت‌هاست سربه هوا شده!

اکنون هم میان گودال بزرگی ایستاده.

نمی‌دانم چرا ! دستان ظریفش را گشوده و سر به آسمان به قطرات ریز و درشت باران نگاه می‌کند.

آهای! ...

خیس شدی! ...

بس است دیگر! ...




 


+ حمید سلطانی ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٧
comment نظرات ()

حرف‌های تو

بعضی حرف‌ها برای تو فقط چند کلام و واژه‌ی ساده‌ست

اما برای من!

گاهی آبی بر آتش

        گاهی اخگری بر کاه

گاه تیری بر چشم

        گاه چشمی بر زیبایی

                    دست آخر

                                     خوددانی و دلِ من

 

+ حمید سلطانی ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٠
comment نظرات ()

نقش نو

ذهن‌ها را باید خط خطی کرد

هاشور زد، با مداد مشکی

شاید نقشی نو و زیبا بدست آید!

 

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()

راز مرگ یک سایه - 01

مدتی‌ست که از پشت گردن، دردی به چشمانم تیر می‌کشد. این نیز مانند سوزش معده، و خواب رفتن دست‌ها آزارم می‌دهد. چشمانم را نیازار. من با آنها می‌بینم. گوش‌هایم کمی سنگین می‌شنود. اما هنوز صدای جیرجیرک‌هایم را می‌شنوم. صدای رفت و آمد و زنده بودن اندیشه‌هایم را در اطاقک چوبی ذهن‌ام می‌شنوم. با هر قدمی که برمی‌دارند، چوب‌ها قرچ‌قرچ می‌کنند.

آرزو دارم از دریچه‌ی چشمانم، که به پنجره‌ی امید دوخته شده، در دور دست‌ها، روشنایی طلوع دوباره‌ی خورشید را ببینم.

آرزو دارم تیشه‌ام را زمین بگذارم و با دستانی گشاده، از اندیشه‌هایم پذیرایی کنم و به آنها رسم زنده بودن و بقا یافتن را بیاموزم. به آنها بیاموزم که من آموخته‌ام به هر قیمتی زندگی نکنم.

آرزو دارم پنجره‌های اطاقک چوبی ذهن‌ام همیشه باز باشند. اما . . .

آرزو دارم به سرگردانی سایه‌ام، سامانی ببخشم.

ای سایه!! بس است دیگر!! خسته شدم. تا کجا می‌خواهی مرا دنبال خودت بکشانی؟ هنوز زمان آن نرسیده که این جنونِ دوستی به آخر برسد؟! تو دستور بده تا من اطاعت کنم. تا چه زمان می‌خواهی حیران و گیج به دور خودت بگردی؟! دوست داری در کجای عالم آرام بگیری؟ ! ؟ !

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸
comment نظرات ()

آئینه‌ای با قاب چوبی

دیروز بر روی دیوار اطاقک چوبی ذهن‌ام، آئینه‌ای با قاب چوبی آویختم.

تا اندیشه‌هایم بتوانند خود را در آن ببینند. با دیدن خود در آن آئینه‌ی تمام نما، می‌توانند زشت  و زیبایی خود را دریابند. دوست دارم آنها را همیشه زیبا، شاداب و سرحال ببینم. گاهی به من گله می‌کردند. گاهی شاهد بحث و جدل آنها با یکدیگر بودم. از همدیگر شکایت می‌کردند.

می‌گفتند: " ما با هم دوست هستیم. چرا عیب یکدیگر را نمی‌گوئیم؟ چرا در نهان به یکدیگر می‌خندیم؟ تو که صاحب این اطاقک هستی، چرا به ما کمک نمی‌کنی؟ "

من هم برایشان یک آئینه‌ی بزرگ و تمام قد گرفتم. خوب آنرا تمیز کردم و هر لکی و اثری را از آن زدودم. از چوب عناب قابی ساختم؛ سخت و سرخ! میان دو پنجره بر روی دیوار، به آهستگی میخی کوبیدم. آهسته کوبیدم، تا مبادا جیرجیرک‌هایم را بیازارم.

در اولین فرصت باید راه چاره‌ای برای موذی‌های لعنتی پیدا کنم. آن جونده‌های فرصت‌طلب و سودجو. آن سوداگران ناپاکی و پلیدی.


+ حمید سلطانی ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸
comment نظرات ()

فکر کردن

 

همه‌ی ما در تمام زمان‌ها در حال فکر کردن هستیم!

اما آیا تابحال به چهره‌ی خودمان درحال فکر کردن، فکر کرده‌ایم؟؟!!

و مهمتر از همه! آیا به چهره‌ی فکرهایمان، در درون خودمان، فکر کرده‌ایم؟؟!!

+ حمید سلطانی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٧
comment نظرات ()

عکس

+ حمید سلطانی ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٥
comment نظرات ()

بی‌قراری جیرجیرک‌ها

 

مدتی است که هم اطاقی‌های خوش‌صدای من، جیرجیرک‌هایم؛

کمی بی‌قراری می‌کنند! بی‌نظم و خارج از عادت آواز می‌خوانند.

اندیشه‌هایم که از صدای گرم آنها جان می‌گیرند؛

احساس ناامنی می‌کنند.

مدتی است که در اطاقک چوبی ذهنم،

رنگ آرامش و صدای آسایش به گوش نمی‌رسد.

شاید دَرِ اطاق را باز گذاشته‌ام!

شاید فکر پلیدی در ذهن میهمان اجباری و ناخوانده‌ای می‌گذرد.

گاهی تَوهم آتش‌زَنه، خواب را از سرم می‌پراند.

آخر، ای بی‌خِردان، فکر آشیانه‌ی مرا هم بکنید! آن را از چوب ساخته‌ام.

گویی احساس خطر در همه جا رخنه کرده،

بیچاره جیرجیرک‌های با احساسم،

تدبیری باید به کار بست. محکم و استوار؛

ای دشمن!‌ کمکی کن!

این دستِ دوستی است که به سوی توی شیطان دراز کرده‌ام...

+ حمید سلطانی ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٥
comment نظرات ()

موذی‌های لعنتی

صدای جویده شدنِ هر اندیشه‌ام توسط موش‌ها، دیگر تاب و توانم را بریده. مگر این اطاقک کوچک چوبی گنجایش زندگی چند نفر را دارد.

از طرفی تنها نجوای شیرین و یکریز جیرجیرک‌ها در سیاهی یکنواخت کننده‌ی اطاقکم، روشنی بخش خواهد بود. آخر! عمریست که طلوع را ندیده‌ام.

شاید بتوانم لانه‌ی آن جونده‌های مخوف و موذی را پیدا کنم. مگر اطاقکم ظرفیت و گنجایش چند نفر را دارد؟ من دوست دارم همنشینان و هم سلولی‌های خودم را خودم انتخاب کنم. این حق من است! من نیز جیرجیرک‌ها را در درون و کلاغ‌ها را در بیرون بر گزیده‌ام.

مطمئن هستم که با صلح آنها، خورشید افکارم طلوع می‌کند.

آنچه که موش‌ها می‌جوند تمام هست و نیست و دارایی من است.


+ حمید سلطانی ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٠
comment نظرات ()