بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

یه درد دل کوچیک

کسانی که سبز کلام را بر سرخی لب جاری می‌کردند، سیاهی در دل می‌پروراندند و سفیدی را از ذهن می‌زدودند.

 

1391/05/17

+ حمید سلطانی ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٩
comment نظرات ()

نیازی به اندیشه نیست.

گاهی دوست دارم خطرناک باشم تا اینکه ایمن و راحت.

شاید به این شیوه دیگران کمی اندیشه کنند.

گیرم که ایشان اندیشه کردند. برای من چه سودی دارد...

 

1391/05/17

+ حمید سلطانی ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٩
comment نظرات ()

دنیای دیوانگان

دیوانگان در خیالات خود دنیایی دارند. پُر از همه چی.

و چقدر خالصانه و راسخ آنرا باور دارند.

 

1391/05/12

+ حمید سلطانی ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٢
comment نظرات ()

چوب حراج بر هنر !!!

امروز جوان سنتورنوازی را دیدم که در گوشه‌ای از پل عابر پیاده با مهارت و چیره‌‌دستی، هنر را دستفروشی می‌کرد.


1391/04/31

+ حمید سلطانی ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳
comment نظرات ()

ماهیگیر خوب

برای اینکه تبیل به ماهیگیر خوب شوید، باید بتوانید مثل یک ماهی فکر کنید.

 

 

نمی‌دونم از کیه .....!!!!

+ حمید سلطانی ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۸
comment نظرات ()

عکس ... (شاید بدون شرح)

 

شاید بدون شرح

+ حمید سلطانی ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()

عکس ... زمانش رسیده ...

 

شاید بدون شرح

+ حمید سلطانی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()

خوب و بد

این همه هیاهو بر سر چیست؟
بر سر قدرت!
قدرتی که برپایه »خوب« و »بد« بنا نهاده شده.
گویی که این دو را کامل می شناسند. زیرا هر شیوه ای را که مقتضی بینند بکار بندند.
تعریف و غایت و پایبندی به  »خوب« و »بد« برای من و توست.

 

1391/02/15


+ حمید سلطانی ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment نظرات ()

اشتباهات

اشتباه من این بود:

                          تو را می‌شناختم و اعتماد کردم!

اشتباه تو این بود:

                        مرا نشناختی و اعتماد هم نکردی!

1390/12/15





+ حمید سلطانی ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

Quotes No.5

← کلید دستیابی به شادی‌هایتان را در جیب کسی نگذارید، آنرا پیش خودتان نگه دارید.

بیشتر انسان‌ها ترجیح می‌دهند بمیرند اما فکر نکنند، خیلی‌ها فکر کردن را بر مرگ ترجیح می‌دهند.

 در بیشتر موارد کشورهای فقیر از نظر دارایی‌ها ثروتمند هستند و از نقطه سرمایه فقیر! دارایی را نمی‌توان به سرمایه تبدیل کرد، مگر آنکه قانون حاکم باشد.

آنهایی که از جای خود می‌جنبند، گاهی می‌بازند؛

  آنهایی که نمی‌جنبند، همیشه می‌بازند.

اگر همه چیز مهم باشد، پس بدان که هیچ چیز مهم نیست؛

فرهنگ! یکی از عوامل تحول نیست! بلکه تنها عامل تحول است؛ 

نگرش! بهترین دوست و بدترین دشمن ماست؛

دانا از دشمنان خود بیشتر سود می‌برد تا نادان از دوستان خود؛

دانستن کافی نیست، باید اقدام کرد؛

     خواستن کافی نیست، باید کاری کرد؛

 

!نمی‌دونم کی این جملات رو گفته!

+ حمید سلطانی ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۳
comment نظرات ()

خاطره

خاطراتم را هرس می‌کنم

دوست ندارم خاطره‌ای که شاخسارش یادِ تو را به بار نَنشیند

باغ خاطراتم عطر تو را می‌دهد.

حتی این پنجره رنگ رخسار تو را به قاب گرفته

 

1390/11/25

+ حمید سلطانی ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

ماشین فرسوده‌ی ذهن

دنبال یه پارکینگ می‌گردم، برای آسوده خفتنِ  هرزگی‌های ماشینِ فرسوده‌ی ذهنم.

1390/10/05

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

توله‌های فروشی

مغازه داری روی شیشه مغازه‌اش تابلویی به این مضمون نصب کرد:  "توله‌های فروشی"

 چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله‌ها را به او نشان دهد. مغازه دار صوت زد و با صدای صوت او یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی‌اش که بیشتر شبیه توپ‌های پشمی کوچولو بودند پشت سرهم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند.

پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می‌رفت.

پسر کوچولو توله لنگان را نشان داد و گفت:

 "اون توله چشه؟"

 مغازه‌دار توضیح داد که اون توله: از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند اما تا آخر عمرش همینجوری خواهد لنگید.

 پسر کوچولو گفت من همونو می‌خوام. مغازه‌دار موافقت نکرد...

 اما پسر کوچولو پاچه شلوارش رو بالا زد و پای چپش رو که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود به مغازه‌دار نشون داد و گفت:

 من خودم خوب نمی‌تونم بدوم؛  این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو درک کنه ...

باتشکر از دوست خوبم؛ اسماعیل:

http://oboor.persianblog.ir/post/148

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٥
comment نظرات ()

به چه می‌اندیشی ؟؟

+ حمید سلطانی ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤
comment نظرات ()

به چه می‌اندیشی ؟؟

+ حمید سلطانی ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤
comment نظرات ()

به چه می‌اندیشی ؟؟

+ حمید سلطانی ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤
comment نظرات ()

نقش نو

ذهن‌ها را باید خط خطی کرد

هاشور زد، با مداد مشکی

شاید نقشی نو و زیبا بدست آید!

 

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()

رقص آرزوها

ریشه در تقدیر و 

شاخسار سر به فلک کشیده در خیال

تدبیرِ شومِ تولید یک راه

سرانگشتِ مهر و کینِ زنده ماندن

حادثه‌ی زایش رویاها

رقص آرزوها

غسالخانه‌ی پلیدی هر اندیشه

دستِ آخر،  هر‌ آرمان آماج تیغ نخوت

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()

N O T E

" Forget the past and move on. "

Is It true??

+ حمید سلطانی ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٤
comment نظرات ()

شرط عقل

جایی بشین که پشتت دیوار باشه!

خالی نباشه!

نامرد زیاده!


+ حمید سلطانی ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٤
comment نظرات ()

درک کردن

چه کار سختی‌ست درک کردن دیگران

اینکه به چه چیز

و چگونه فکر می‌کنند!

همه در سایه هستیم

همیشه خود را در پشت افکار و نیرنگ‌ها پنهان می‌کنیم

روزی همه بیرون می‌آئیم.

آنگاه راستی بر ما چیره خواهد شد

و ای کاش می‌توانستیم با صداقت

صداقت را شکست دهیم

روزگاری‌ست که شمعی بدست گرفته‌ایم

زیر تابش بی‌امان خورشید در پی نور می‌گردیم

غافل از آنیم که مشکل از چشمانمان است

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٧
comment نظرات ()

رابطه مطالعه و تفکر - آرتور شوپنهاور

 

هوش و استعداد خود را پرورش بده، اما نه از راه مطالعه صرف، بلکه با تفکر توأم با عمل. تمایل بیشتر دانشمندان به مطالعه شبیه تلمبه است؛ خالی بودن مغزهای خودشان موجب می‌شود که افکار مردم دیگر را به سوی خود بکشند؛ هرکس زیاد مطالعه کند به تدریج قدرت تفکر [خود] را از دست می‌دهد.

Arthur Schopenhauer  آرتور شوپنهاور

+ حمید سلطانی ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٦
comment نظرات ()

عکس - نگو ، نبین ، نشنو ، نفهم

نیازی به شرح داره ؟ ! ؟ ! ؟ !

+ حمید سلطانی ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳
comment نظرات ()

عکس - آرامش

+ حمید سلطانی ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳٠
comment نظرات ()

راز مرگ یک سایه - 01

مدتی‌ست که از پشت گردن، دردی به چشمانم تیر می‌کشد. این نیز مانند سوزش معده، و خواب رفتن دست‌ها آزارم می‌دهد. چشمانم را نیازار. من با آنها می‌بینم. گوش‌هایم کمی سنگین می‌شنود. اما هنوز صدای جیرجیرک‌هایم را می‌شنوم. صدای رفت و آمد و زنده بودن اندیشه‌هایم را در اطاقک چوبی ذهن‌ام می‌شنوم. با هر قدمی که برمی‌دارند، چوب‌ها قرچ‌قرچ می‌کنند.

آرزو دارم از دریچه‌ی چشمانم، که به پنجره‌ی امید دوخته شده، در دور دست‌ها، روشنایی طلوع دوباره‌ی خورشید را ببینم.

آرزو دارم تیشه‌ام را زمین بگذارم و با دستانی گشاده، از اندیشه‌هایم پذیرایی کنم و به آنها رسم زنده بودن و بقا یافتن را بیاموزم. به آنها بیاموزم که من آموخته‌ام به هر قیمتی زندگی نکنم.

آرزو دارم پنجره‌های اطاقک چوبی ذهن‌ام همیشه باز باشند. اما . . .

آرزو دارم به سرگردانی سایه‌ام، سامانی ببخشم.

ای سایه!! بس است دیگر!! خسته شدم. تا کجا می‌خواهی مرا دنبال خودت بکشانی؟ هنوز زمان آن نرسیده که این جنونِ دوستی به آخر برسد؟! تو دستور بده تا من اطاعت کنم. تا چه زمان می‌خواهی حیران و گیج به دور خودت بگردی؟! دوست داری در کجای عالم آرام بگیری؟ ! ؟ !

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸
comment نظرات ()

آئینه‌ای با قاب چوبی

دیروز بر روی دیوار اطاقک چوبی ذهن‌ام، آئینه‌ای با قاب چوبی آویختم.

تا اندیشه‌هایم بتوانند خود را در آن ببینند. با دیدن خود در آن آئینه‌ی تمام نما، می‌توانند زشت  و زیبایی خود را دریابند. دوست دارم آنها را همیشه زیبا، شاداب و سرحال ببینم. گاهی به من گله می‌کردند. گاهی شاهد بحث و جدل آنها با یکدیگر بودم. از همدیگر شکایت می‌کردند.

می‌گفتند: " ما با هم دوست هستیم. چرا عیب یکدیگر را نمی‌گوئیم؟ چرا در نهان به یکدیگر می‌خندیم؟ تو که صاحب این اطاقک هستی، چرا به ما کمک نمی‌کنی؟ "

من هم برایشان یک آئینه‌ی بزرگ و تمام قد گرفتم. خوب آنرا تمیز کردم و هر لکی و اثری را از آن زدودم. از چوب عناب قابی ساختم؛ سخت و سرخ! میان دو پنجره بر روی دیوار، به آهستگی میخی کوبیدم. آهسته کوبیدم، تا مبادا جیرجیرک‌هایم را بیازارم.

در اولین فرصت باید راه چاره‌ای برای موذی‌های لعنتی پیدا کنم. آن جونده‌های فرصت‌طلب و سودجو. آن سوداگران ناپاکی و پلیدی.


+ حمید سلطانی ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸
comment نظرات ()

عکس

+ حمید سلطانی ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٥
comment نظرات ()

داخل پرانتز ( ؟ )

فکر کردن به زندگی‌ها جنون‌آفرین و دیوانه کننده است. ولی از کجا معلوم شاید هم تازه سرعقل بیائیم و عاقل‌تر ‌شویم. اما من عاشم اینم که کفشهای راحتی بپوشم، گاهی هم با پای برهنه؛ و دستهایم را به کمر بزنم، بر صحرای بیکران خیال و باورهای مردم، زندگی دیگران، در تفکرات و اعتقادات سایرین، قدم بزنم و بدون هیچ محدودیتی به هر سمت و سویی که دوست دارم نگاه کنم. و از این خودآزای خویش لذتی ببرم که هیچگاه نمی‌توانم از لذت و عذاب سخن بگویم.

+ حمید سلطانی ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢
comment نظرات ()

«اندیشه، دروازه‌ی همیشه گشوده‌ی ورود به ممنوعات» 4

شایسته‌ترین امور را برای انسان شدن، انجام وظیفه به نحو احسن با اهرم وجدان دیدم. دیگران یا حتی خود ما، وظیفه‌مان را انجام داده‌ایم. انجام وظیفه به حد کمال نمی‌رسد. هرچه خلوص آن بیش‌تر باشد، نتیجه حاصله برای نسل بنی‌بشر پایدارتر و پررنگ‌تر جلوه می‌کند. پس مهمترین لحظات زندگی را لحظات تصمیم‌گیری و انتخاب در نظر آوریم. (با این منطق می‌توان تمام زندگی را در حال تصمیم‌گیری و انتخاب فرض کرد، که باز هم می‌توان آن را بسط داد و به یک اصل نسبتاً اساسی رسید. وچه خوب و راحت می‌توان اثبات کرد که تصمیم‌گیری برای آینده است. حال می‌خواهی دور یا نزدیک آن را فرض کن. باز هم انتخاب بر عهده‌ی خودت نهاده‌اند. غافل مباشید.) پس براحتی می‌توان گفت که تمام لحظات زندگی از یک درجه اهمیت و اعتبار برخوردار بوده و هیچکدام بر دیگری برتری و ارجحیت ندارد. به عنوان مثال آن زمان که برای پاسخ به همصحبت خود در یک گفتگوی خیلی ساده و پیش و پا افتاده با خود کلنجار می‌روید و به هر گوشه‌ی ذهن خود زخم می‌زنید تا پاسخی درخور و لایق بیابید، برخی از آن دوری کرده و با همدستی ندیمه خود، شیطان، به اصطلاح از سر معده چیزی را بر زبان جاری می‌سازند. (و چه ساده و بی‌آلایش و بی‌پرده، ریشه تمام بدی‌ها را می‌توان از زبان دانست. و سپس براحتی با دسیسه‌ی دوست و همدمِ خوبِ خود، شیطان، آن را به عناوین ساده و همه فهم، توجیه و تفسیر و تأویل می‌کنند.) اما باید پا را فراتر نهاد و ریشه تمام بدی‌ها (اگر بدی وجود داشته باشد) از نهاد و سرشت و ذات بنی بشر دانست. زمان آینده بقدری زود فرامی‌رسه که گویی به چشم‌برهم زدنی بیش نگذشته و گاه چنان کند و آهسته که گمان می‌کنم هیچ چیز از جایش تکانی نخورده. ما زمان رو اندازه‌گیری می‌کنیم فقط بخاطر نتیجه‌ها و پاسخ‌ها (هیچ کلامی را بر زبان نمی‌آوریم جز بقصد شنیدن پاسخ، هیچ فعلی را بانجام نمی‌رسانیم، بجز به نیت دیدن واکنشی) پس برای ما زمان وقوع رخدادها و رویدادها در آینده بسیار مهمتر و حیاتی از گذشته است. از گذشته تنها برای نمونه و الگو و اگر خیلی عقلانی برداشت کنیم، برای عبرت استفاده می‌کنیم. ما نیز در زمان برای دیگران جایگاه و گوشه‌ای رو به اشغال درآورده‌ایم. هرگاه چیزی را شنیدیم یا مورد خطاب فعلی قرار گرفتیم، وظیفه پاسخ و واکنش به گردن ما نهاده شده است (چه خواسته و یا ناخواسته). هر واکنشی گنجی برای فاعل خواهد بود و پشیزی برای مخاطب. پس نباید هر سرمایه‌ای را در هر زمانی و هر مکانی خرج کرد. در این موقع ارزش واقعی زمان برای هر کس مشخص می‌شود. درست در لحظات تصمیم‌گیری. دشوارترین و سخت‌ترین دم‌هایی که برای انسان سپری می‌شود. ترجیح می‌دهم سرمایه‌دار باشم تا پاک‌باز.

البته بسیار انسان‌های عاقل رو دیدم که سرمایه‌های خود رو به بها دادند و در ازای ارزش دریافتی، چیزی رو به حرج گذاشتند. ولی انبوه انبوه کودن‌ها و ابله‌ها رو دیدم که به هیچ باختند. از طرفی خرَهایی دیدم که حتی چیزی سَر دادند تا سرمایه‌هایشان را باد به تاراج و یغما ببرد؛ جالب بود که خرسند و شادمان کلاه خود را به هوا پرتاب می‌کنند و شیاطین هم با کف زدن و هورا گفتن و هل کشیدن، تشویق به تکرار و تکرار می‌کنند. دنبال گوسفند بودم و دیدم.

پس کجا بود این عقل بی‌مصرف؟!

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢
comment نظرات ()

فکر کردن . . . . فکر نکردن

تمامی اساتید و بزرگان و فلاسفه و علما و فضلا و غیره و ذلک، تماما مزایا، شیوه‌ها و انواع تفکر را به ما آموزش داده‌اند و تأکید مؤکد داشته‌اند روی فکر کردن و اندیشیدن.

اما . . .

یکی پیدا می‌شه به من فکر نکردن رو یاد بده؟؟؟؟؟؟

به خدایی که می‌پرستید! خسته شدم! خسته‌ام!

مغزم درد می‌کنه!

+ حمید سلطانی ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢
comment نظرات ()

«اندیشه، دروازه‌ی همیشه گشوده‌ی ورود به ممنوعات» 3

شاید در برخی موارد و مسائل باید با زیرکی و هوشیاری با شیاطین پیمان و دست دوستی بدهیم. این نیز برای برخی نوعی خیانت یا بلوف باشد. ما انتخاب را برای سایرین باز گذاشته و عرصه را بر همگان تنگ می‌کنیم. چون در نهان و آشکار، بنی بشر کاری جز خیانت ندارد. حال یا به خویش یا به دیگری. در هر دو صورت فقط خیانت را پیشه می‌کند.

گذشته از آن، خود نیز در شک و دودلی هنوز مشغول دسته و پنجه نرم کردن با برخی مسائل و قضایا می‌باشم. اما در زندگی منطقی‌ترین و روشن‌ترین راه را پیش‌رو می‌گیرم؛ از انجا که از حس ندامت و پشیمانی به دور و بر حذر باشم، چون چیزی بدین حد آزاردهنده و خورنده برای خود ندیدم. و بلعکس به حس تجربه اندورزی و آموختن عشق می‌ورزم؛ که هرچه بدست آمد از این دو بود. باز هم اما می‌آورم و میدان را بر خود سخت‌تر و شقاوت را بر خویش بیشتر می‌کنم تا آن را ممتد داشته باشم.

بیشترین لذات در عمرم را در دو زمان تجربه می‌کنم:

1-  مواقع خاص که هنوز در شرح آن برای عوام مردد مانده‌ام

2-  زمانی که از تجربیات و آموخته‌های پیشین استفاده کرده و آنها را در بهترین زمان و مکان بکار می‌بندم.

هیچ زمان و در هیچ مکان آموخته‌های قبلی رو فراموش نکردم .البته بر اثر سهل‌انگاری و حواشی دیر بازیابی و مورد استفاده قرار گرفته شده، ولی فراموش نشده و مزایای اونها همیشه همراه و همدم من مونده.

از عبارت «خودت خواستی» و «خودت کردی»‌ همیشه برحذر بودم و تشویقم هم همیشه بر همین اصل استوار نگه داشته‌ام.

باز در صورتی که خود رو موجودی قریباً مختار و صاحب انتخاب می‌دونم، پس جایی برای ناراحتی و گلایه بجا نمی‌گذارم. هرگاه دیگران، بقصد مشورت و نظردهی، بنا به داشتن تجربه بیشتر و دقیق‌تر و یا تخصصی‌تر، به افراد خاصی کمک میشه و این اطلاعات و الماس‌ها به اونها منتقل می‌شه، در حد کلام و سخن این جابجایی صورت می‌گیرد. ولی باز در این مورد هم نواقصی وجود داره. چون، برداشت‌ها و دریافت‌ها از رویدادها و مسائل مذکور برای هر فرد در شرایط خاص، زمان خاص، مکان خاص و برای یک فرد منحصر بفرد اتفاق افتاده و لذا کاملا جنبه شخصی و فردیت به خودش می‌گیره. پس نمی‌توان شخص ثالث رو وادار به پذیرش مطلب کرد. اما هیچگاه شنیدن و گوش فرا دادن به دیدگاه‌ها و نظرات خالی از لطف نمی‌تواند باشد. زیرا آن نیز به نوبه خود برای یک بنی بشر خاص روی داده و شاید شاید بتوان از نکته‌ای، یا حتی ذره‌ای اطلاعات برای خود استفاده برد. 100% مطلب مصداق ندارد. چون کامل در این طبیعت وجود ندارد، لیکن می‌توان با حدود و تقریب و حتی بکارگیری علوم جمع آوری و طبقه‌بندی اطلاعات به انتخاب بهترین‌ها و مناسب‌ترین‌ها کمک کرد. این نیز کمک به خود است و نه دیگری. چون بعدها که نتایج حاصل میشه، دیگر جایی برای گله و زاری باقی نمی‌زاره.

اما شیاطین زیرک و هوشمند، در کالبد بنی بشر، به وسوسه و دسیسه، وی را از پذیرفتن اطلاعات خاص و ناب به دور می‌دارند، تا بعدها با مظلوم‌نمایی و جلب ترحم عوام‌تر از خویش برای خود یارانی به چنگ آرند و بدین سان به تقویت قوای اهریمنی خود کمک می‌کنند. وچه پسندیده و به کار آمد این شیوه. انسانی و منطقی. ولی این نیز دستی رو شده و مشتی گشاده است.

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٠
comment نظرات ()

«اندیشه، دروازه‌ی همیشه گشوده‌ی ورود به ممنوعات» 2

هیچوقت با الفاظ گذشت و ایثار و فدارکاری و امثال اینها مشکلی نداشته‌ام؛ منتهای امر برای بار اول یا دوم. چون در اذهانِ غالب مردم بصورت یک ارزش واقعی شکل گرفته است. پس بهتر است ارزش‌ها به قوت خود باشد؛ در حالت صحیح و بدور از انسانیت.

گذشت نوعی رفتار و یک هنجار مورد انتظار از سوی آحاد برای خواص است.

هرچند گذشت نیز می‌تواند فعلی نادرست و خیانت محسوب گردد. چون مطابق قوانین سخت و بدون استثناء طبیعت، هر عللی، معلولی منطقی و محکم دارد. این عوامل تقریباً همه فیزیکی و مشهود هستند. یعنی ما در طبیعت نمیتوانیم کاری را به انجام برسانیم که در ازای آن هیچ اتفاق خاصی نیافتد. حتی متافیزیسین‌ها پا از این فراتر نهاده و بقدری در این مقوله‌های پیچیده و ساده پیشرفت و بازیافت انجام داده‌اند که مطابق نظریه‌ی ایشان، تفکر (نوعی کُنش)که نوعی حرکت غیر فیزیکی می‌باشد، باعث حرکت و عکس‌العملی از طرف طبیعت (یا بقول برخی با کلمات دهن‌پُرکُن: کائنات) به آن پاسخ‌هایی (واکنش‌هایی) نشان می دهد. البته باز هم جای نکته‌ای خالی است که حتی تفکر نیز از دیدگاه متریالیست‌ها نوعی کُنش بیوفیزیکی می‌باشد.

پس مطابق این قوانین از پیش تعین شده برای طبیعت که از زمان ازل برای آن مقدر شده است، هنجار گذشت تقریباً بی‌اثر و بی‌ربط می‌نماید. (اگر زمانی را بتوان برای ازل در نظر آورد، که تاکنون من در هیچ کجا بدان برنخورده‌ام، کاش می‌شد جواب این سوال را که ابتدای زمان کِی بوده و چه مقدار از آن سپری شده و بازه‌ی آن چه مقدار است، پاسخ داد، من به راحتی می‌توانستم پارهای از مسائلم را رمزگشایی کنم. البته باز هم با شک می‌گویم اگر رمزی بر آنها خورده باشد. ولی بیشتر به گمان می‌آید که فقط پنهان شده است و باید رهرو آن را بیابد و بیآزماید و نتیجه را دسته‌بندی کند.)

ولی از آنجا که ظاهراً انسانی موجودی مختار و بدون جبر می‌باشد، (همچنین می‌توان گفت که دست‌هایی همانند عروسک خیمه‌شب‌بازی این بشر را به بازی درآورده است. البته باز هم به راحتی می‌توان نقیض آن را به اثبات رساند. ولی آیا حقیقت در پشت این دو مقوله پنهان شده یا باز هم با گشودن هر در، دری دیگر و مسئله‌ای دیگر، بس پیچیده‌تر و مبهم‌تر برای ما مطرح شده، که با عقل تکامل‌نیافته و ناقص خود، با کمک تجربه‌های بسیار اندک از طبیعت و دنیا، موظف به حل و از پیش رو برداشتن آن هستیم؟ شاید مسئله‌ی اختیار و جبر نیز برای انسان همانند بسیاری از قوانین طبیعتِ وحشی، نسبی و ناقص باشد؟) این حق را دارد که در برخورد با مسائل پیش‌آمده که در طول روز برایش روی می دهد، خودِ وی، نحوه برخورد وشدّت برخورد و زمان برخورد (واکنش) تعیین و به مرحله‌ی اجرا درآورد. چون می‌توان با اصل اختیار این تعریف را برای انسان مطرح کرد که گویی هر سه قوای مورد نیاز یک حکومت (مقننه، مجریه، قضائی) بصورت کامل در او نهادینه شده و با بسیاری از رهنمودهای دینی و فلسفی می‌توان جهت و راستای عملکرد هر یک را تعیین و ارزشیابی کرد. (البته اگر نیاز به تعیین و ارزشیابی احساس شود) متأسفانه می‌توان به عینه تأیید و رد هر یک از مسائل مطروحه را در دنیای امروز و دیروز دید و به آنها پی برد، یا این تضمین را می‌توان داد که در آینده‌ای نه چندان دور دیده خواهند شد. (باز هم متذکر می‌شوم که برای زمان آتی نمی‌توان دور و نزدیک را تعیین کرد، فقط بصورت نسبی نسبت به زمان قیاسی سپری شده و طول احساس شده برای وی می‌توان آن را بیان کرد. صرفاً می‌توان بیان کرد ولی فهماندن آن بسیار پیچیده و از حوصله‌ی همگان خارج و مورد علاقه خواص است. اولاً زیبایی زمان آتی و هیجان‌انگیز بودن آن بدین دلیل است که هنوز کسی آنرا ندیده و تعریف نکرده، ثانیاً زمان وقوع آن چون پیوسته و ناگسسته است. ولی همواره می‌توان امیدوار بود که انسانی طبق تعریف نیچه: ابرانسانی به این سعادت و مهم دست یازد و آنرا به رشته‌ی منطق بهم ببافد.) حال اگر عمل گذشت برای امری که مرتبه اول رخ داده است بصورت یک واکنش منطقی نمود پیدا کند،‌آنگاه می‌توان آن را یک ارزش اجتماعی یا فردی (همچنین مذهبی) نیز در نظر گرفت. اما اگر این واکنش برای رخ دادهای مشابه مرتبه‌های دوم و بیشتر بعمل درآید، دیگر آن ارزش و اعتبار اولیه خود را از دست داده و همانند یک ضدارزش یا نابهنجاری برای فرد یا جامعه (و یا حتی برای مذهب) به تصویر خواهد آمد. چون به سادگی می‌توان از آن برداشت سوء استفاده و یا هالو فرض کردن طرف مقابل را داشت. عده‌ای زرنگ و زیرک، با استفاده از ارزش‌ها (بعنوان نمونه گذشت که موضوعه است) با کمال وقاحت، اشتباهات و خیانت‌ها را به کرّات مرتکب شده و مدام در پی بخشش، عفو، گذشت، ایثار، فداکاری و این قبیل چرندیات را دارند.

ولی می‌توان به راحتی این شیوه تفکر جاهلانه را به گوشه‌ای بِکر و دست نخورده سپرد یا پشت پرده‌ای پنهان کرد تا دیگر از نسلی به نسلی و از کودکی به کودکی دیگر سرایت نکند تا همیشه دست شیطان و ابلیسان از فطرت و طینت پاک بشر بدور باشد.

پس برای دور بودن از گزند باید با چشمانی باز و بیدار به مسیر زندگی ادامه داد. نباید غافل شد. چون بنظر من اتفاقات و رخدادها نه تماماً اما اکثراً با خواست و نیات ما به وقوع می پیوندند.

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

«اندیشه، دروازه‌ی همیشه گشوده‌ی ورود به ممنوعات» 1

می‌توان در هر لحظه‌ای خوشبخت بود، فقط باید بدانی که عمرت در همان یک لحظه خلاصه شده است.

این مطلب رو بسیار شنیده‌ام که اگر قانون چشم دربرابر چشم برقرار باشد، همه کور خواهند شد؛ که می‌بینیم تماماً چه ناشیانه و چه احمقانه در حال کور شدن هستند. ولی من کاملاً معتقدم که این رویدادِ روزمره در زندگی انسان‌ها نشانه خریّت و احمق بودن انسان‌هاست؛ اینکه چقدر در نادانی و بی‌خردی خود دست و پا می‌زنند.

اگر قانون چشم در برابر چشم برقرار باشد و اگر در نهاد انسان‌ها چیزی به اسم خِرَد (خِرَدِ واقعی) نهفته باشد، همه باید مراقب چشم‌ها باشند تا مبادا گزندی به آن رسد. این مطلب آویزه گوش همگان می‌گردد که اگر به چیزی لطمه زدی به همان میزان بدون ذره‌ای کم و زیاد، عین همان را دریافت می‌کنی و گریز از آن برای احدی ممکن نیست. من تاکنون برای خود چنین دیدم. پس بیش از پیش مراقب هستم و بیشتر و بیشتر به خود نهیب می‌زنم.

البته می‌توان با همین استدلال و منطق برای قانون قصاص هم استفاده کرد. ولی باز هم گویا دو قضیه جدا نمود پیدا می‌کند ولی بی‌ربط نیست.

امام علی (ع)، امام اول شیعیان جهان، همین آموزه‌ها و درس‌ها را به ما منتقل کرده‌اند؛ برای زندگی روزمره و باصطلاح کامرایی و بهروزی ما بنی بشر. ولی گوش شنوا کجاست؟ آیا فقط شنیده‌ایم یا صرفاً گوش جان سپرده‌ایم؟

بسیار در طبیعت کنکاش کردم. عظیم‌ترین و ژرف‌ترین بخش‌های طبیعت را در درون انسان‌ها دیدم.

یکی از خوشایندترین تفریحات و دلمشغولی‌ها برای من این است که کفش‌های راحت و محکمی به پا کنم و درحالی که دست‌هایم را به کمر گره زده‌ام در طبیعت بی‌پایان ذهن دیگران قدم بگذارم.

و چه تجربه‌ها و مشاهداتی که از این سفر اعجاب‌انگیز و پر فراز و نشیب نسیب من شده است.

به راستی که هر انسانی برای خود عالمی دارد.

تقریبا همه را مجنون و دیوانه دیدم. ولی دیوانه‌تر و روانی‌تر از همه ،خودم بودم.

گاهی در خود غرق می‌شویم. این لحظه را همان رسوایی واقعی دانستم. لحظه‌ای که تمام پرده‌ها و پوشش‌هایم کنار می‌رود و من می‌توانم خودم را ببینم. می‌بینم که چه انسان بدی هستم و چه جنایت‌ها که مرتکب نشده‌ام. وای وای!

زمانی طولانی و راهی پر مشقت برای خودشناسی درپیش است؛ و زمانی کوتاه و مسیری ابتر برای خودفریبی.

در طبیعت هیچ چیزی جز قدرت نیافتم. اما مطلق نبود. قدرت طبیعت را در تضاد و تقابل دو نیرومند خوب و بد دیدم.

+ حمید سلطانی ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

مسائل اجتماعی

از معلم شنیده‌ام که در مورد مسائل اجتماعی نباید به حرف و گفته گوش کرد. ابتدا باید به گوینده نگاه کرد.

ولی من می‌گویم ابتدا باید حرف را شنید. برای شناسایی دوست و دشمن، همچنین خبردار شدن از نیت و قصدِ پشتِ پرده باید به خوبی معنا و مفهومِ گفته را گرفت. بعد باید به خوبی و با دید کاملاً باز بررسی شود که نفع این گفتار (فعلاً از مقوله کردار و عمل خارج است) در نهایت (کوتاه مدت و بلند مدت) به کدام طرف می‌رسد.

باقی امر با کمی صبر و حوصله و زیرکی روشن می‌شود.

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

طبیعت وحشی

بسیار در طبیعت کنکاش کردم. عظیم‌ترین و ژرف‌ترین بخش‌های طبیعت را در درون انسان‌ها دیدم.

یکی از خوشایندترین تفریحات و دلمشغولی‌ها برای من این است که کفش‌های راحت و محکمی به پا کنم و درحالی که دست‌هایم را به کمر گره زده‌ام در طبیعت بی‌پایان ذهن دیگران قدم بگذارم.

و چه تجربه‌ها و مشاهداتی که از این سفر اعجاب‌انگیز و پر فراز و نشیب نسیب من شده است.

به راستی که هر انسانی برای خود عالمی دارد.

تقریبا همه را مجنون و دیوانه دیدم. ولی دیوانه‌تر و روانی‌تر از همه ،خودم بودم.

گاهی در خود غرق می‌شویم. این لحظه را همان رسوایی واقعی دانستم.

زمانی طولانی و راهی پر مشقت برای خودشناسی درپیش است؛ و زمانی کوتاه و مسیری ابتر برای خودفریبی.

در طبیعت هیچ چیزی جز قدرت نیافتم. اما مطلق نبود. قدرت طبیعت را در تضاد و تقابل دو نیرومند خوب و بد دیدم.

....

+ حمید سلطانی ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

فریاد سکوت

برگ برگ این درخت پربار،

همچون بهاری به موعد نرسیده،

خزان را تجربه می‌کند.

به زمین خشک و بی‌حاصل، این اندیشه‌ی خاکی سقوط می‌کند.

جرعه‌ای هوای تازه می‌خواهم!

این چشمه خشک است!

در این هوای سوزان،

قطره‌ای آب،

گلویم را

که از سکوتِ فریادهایم خشکیده، خیس کند

کَسان چه می‌دانند

شاید همین آرامش ابدی باشد

آرام خفتن هیاهویی گیج کننده

در پشت خرابه‌های دل‌های رنجیده.

+ حمید سلطانی ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

بی‌قراری جیرجیرک‌ها

 

مدتی است که هم اطاقی‌های خوش‌صدای من، جیرجیرک‌هایم؛

کمی بی‌قراری می‌کنند! بی‌نظم و خارج از عادت آواز می‌خوانند.

اندیشه‌هایم که از صدای گرم آنها جان می‌گیرند؛

احساس ناامنی می‌کنند.

مدتی است که در اطاقک چوبی ذهنم،

رنگ آرامش و صدای آسایش به گوش نمی‌رسد.

شاید دَرِ اطاق را باز گذاشته‌ام!

شاید فکر پلیدی در ذهن میهمان اجباری و ناخوانده‌ای می‌گذرد.

گاهی تَوهم آتش‌زَنه، خواب را از سرم می‌پراند.

آخر، ای بی‌خِردان، فکر آشیانه‌ی مرا هم بکنید! آن را از چوب ساخته‌ام.

گویی احساس خطر در همه جا رخنه کرده،

بیچاره جیرجیرک‌های با احساسم،

تدبیری باید به کار بست. محکم و استوار؛

ای دشمن!‌ کمکی کن!

این دستِ دوستی است که به سوی توی شیطان دراز کرده‌ام...

+ حمید سلطانی ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٥
comment نظرات ()

زندان سکوت

سینه‌ای می‌سوخت،

فریادهایم بر زبانم خود را به میله‌های زندان سکوت می‌کوبیدند،

میله‌های فولادی،

سینه آهی برآورد!

به حنجره نرسیده بود که فرو برده شد،

دستانم گلویم را فشرد،

گیجی و حیرت از خود امان همه را برید،

راهی پیدا نشد،

لنگ لنگان از کنار رود خروشان گذشتم،

در سکوت محض به تاریکی سقوط کردم.

اما ....

دوباره ایستادم.

همه شگفت‌زده شدند،

چون من چیزی داشتم که دیگران نداشتند

اندیشه و شیطان

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۳
comment نظرات ()

موذی‌های لعنتی

صدای جویده شدنِ هر اندیشه‌ام توسط موش‌ها، دیگر تاب و توانم را بریده. مگر این اطاقک کوچک چوبی گنجایش زندگی چند نفر را دارد.

از طرفی تنها نجوای شیرین و یکریز جیرجیرک‌ها در سیاهی یکنواخت کننده‌ی اطاقکم، روشنی بخش خواهد بود. آخر! عمریست که طلوع را ندیده‌ام.

شاید بتوانم لانه‌ی آن جونده‌های مخوف و موذی را پیدا کنم. مگر اطاقکم ظرفیت و گنجایش چند نفر را دارد؟ من دوست دارم همنشینان و هم سلولی‌های خودم را خودم انتخاب کنم. این حق من است! من نیز جیرجیرک‌ها را در درون و کلاغ‌ها را در بیرون بر گزیده‌ام.

مطمئن هستم که با صلح آنها، خورشید افکارم طلوع می‌کند.

آنچه که موش‌ها می‌جوند تمام هست و نیست و دارایی من است.


+ حمید سلطانی ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٠
comment نظرات ()