بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

یه درد دل کوچیک

کسانی که سبز کلام را بر سرخی لب جاری می‌کردند، سیاهی در دل می‌پروراندند و سفیدی را از ذهن می‌زدودند.

 

1391/05/17

+ حمید سلطانی ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٩
comment نظرات ()

نیازی به اندیشه نیست.

گاهی دوست دارم خطرناک باشم تا اینکه ایمن و راحت.

شاید به این شیوه دیگران کمی اندیشه کنند.

گیرم که ایشان اندیشه کردند. برای من چه سودی دارد...

 

1391/05/17

+ حمید سلطانی ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٩
comment نظرات ()

نیازی به اندیشه نیست.

- چهره‌ی سرنوشت همیشه مخوف دارد. ترسناکِ ترسناک...

- واااااا.... چرا؟ 

- چون هیچکس ازش خبر نداره. 

 

گفتگویی بین من و اون

1391/05/25

+ حمید سلطانی ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٩
comment نظرات ()

دنیای دیوانگان

دیوانگان در خیالات خود دنیایی دارند. پُر از همه چی.

و چقدر خالصانه و راسخ آنرا باور دارند.

 

1391/05/12

+ حمید سلطانی ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٢
comment نظرات ()

رویاها و آرزوها

رویاها و آرزوها همانند شکوفه بر درخت‌های ذهن شما می‌رویند.
از وزش باد و بارش تگرگ نهراسید.
گاهی حوادث و ناملایمات همانند طوفان و تگرگ بر باغ ذهن شما می‌تازد.
هیچ وقت ناامید نمی‌شوم.
این باغ ریشه در خاک دارد.
خاکی از اراده و تدبیر

+ حمید سلطانی ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳۱
comment نظرات ()

زمانش رسیده ...

ای کاش اون چشمی که خنده‌هامو می‌دید، جای زخم‌هام رو هم می‌دید.

تویی که همیشه صدام رو می‌شنیدی، چرا به آخرین کلامم توجه نکردی؟



+ حمید سلطانی ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()

خوب و بد

این همه هیاهو بر سر چیست؟
بر سر قدرت!
قدرتی که برپایه »خوب« و »بد« بنا نهاده شده.
گویی که این دو را کامل می شناسند. زیرا هر شیوه ای را که مقتضی بینند بکار بندند.
تعریف و غایت و پایبندی به  »خوب« و »بد« برای من و توست.

 

1391/02/15


+ حمید سلطانی ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment نظرات ()

عشق

عشق برای بعضی زمینه پایداری ست.
و برخی دیگر با نفرت به استقامت کمر بسته اند. 


1391/02/10

+ حمید سلطانی ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment نظرات ()

همیشه همه چیز مهیاست

چمدانها همیشه آماده ی رفتن هستند.

حتی زمانی که چیزی در خود ندارند و زیر تخت پنهان شده اند.

کفشها همیشه آماده برای گریختن هستند.

حتی زمانی که در خود پایی ندارند و کنار هم جفت شده اند.

 

1391/02/10


+ حمید سلطانی ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment نظرات ()

 

از هیچ نابودی هراسی نیست.

حتی نابودی زندگی ...

زندگی ای گه روزی به خودی خود به نیستی می گراید.

بی هراس، جسور، امیدوار به رویارویی با مرزها می روم.

 

 

1391/02/16

+ حمید سلطانی ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment نظرات ()

فهمیدم.

همه چیز از «من» آغاز شد. آن زمان که دیدم، شنیدم، خواندم، و در نهایت فهمیدم.

«من»ی که ویرانگر من شد.

 

 

1391/01/17


+ حمید سلطانی ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment نظرات ()

یک فریاد و هزار سکوت

...... می‌خواهم فریاد بزنم
...... اما
...... دوست ندارم گوش کسی را بیازام
...... با صندوقچه‌ی دلم کنار می‌آیم
...... معرفت دلم بیشتر از گوش‌های شنواست
 


+ حمید سلطانی ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

مناجات‌نامه

خدایا!
همه ما اینجا روی زمین حالمان خوب است.
تنها غصه‌ی ما
تو هستی.
آن بالا بالاها. آن دوردست‌ها.
غصه نخور. به یاد ما که باشی، تمام مشکلات حل شده است.

 

1390/12/15


+ حمید سلطانی ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

چشمان تو ... نگاه تو ...

از چشمانت تصویری می‌کشم به زیبایی آسمان‌ها
از نگاهت قابی می‌سازم به وسعت شب‌های پرستاره

+ حمید سلطانی ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

اشتباهات

اشتباه من این بود:

                          تو را می‌شناختم و اعتماد کردم!

اشتباه تو این بود:

                        مرا نشناختی و اعتماد هم نکردی!

1390/12/15





+ حمید سلطانی ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

از تو نوشتن

از تو نوشتن همیشه برای من سخت است ...

نوشتن از احساس، محبت، اطمینان،

سختی را در لرزش دستانم،

در لطافت برگ‌هایم،

در طراوت روحم ببین؛

 

و

 

آسودگی را در پایان نظاره خواهی کرد،

آنجا که  کلامم با حرف تو به فرجام می‌نشیند.

همانند روحی از شراب کینه مست،

جسمی توانا ز قدرت خشم،

با غرور، لبه‌ی تیز نفرت را بر گلویت می‌فشارم.

 

1390/12/08


+ حمید سلطانی ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۸
comment نظرات ()

فلاکت عشق

تیشه بر فلاکت این عشق می‌زنم

چه حاصل؟!

بر این زمین خشک، چشمان تو بذرپاش  بود

دستان تو نوازشگر لطافت سبزی برگ‌های این عشق

کلامت حصاری بر بیگانگان

احساس شیرین تو این بُستان را می‌آراست

          کمکی کن

          یادِ خاطراتت را بَرکَن

          این فلاکتِ عشق از ریشه می‌سوزد

 

1390/11/27

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

رویاهای یخ‌زده

روزها بی‌رحمانه به شب می‌رسند

و

شب‌ها با دلسردی جای خود را به روز می‌دهند

در این تغییر و گذر

ما مانده‌ایم و کوله‌ای از سنگ

تفکرات و رویاهای یخ‌زده بار را سنگین‌تر کرده

 

1390/11/25

+ حمید سلطانی ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

خاطره

خاطراتم را هرس می‌کنم

دوست ندارم خاطره‌ای که شاخسارش یادِ تو را به بار نَنشیند

باغ خاطراتم عطر تو را می‌دهد.

حتی این پنجره رنگ رخسار تو را به قاب گرفته

 

1390/11/25

+ حمید سلطانی ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

آرزوهایی که برباد نمی‌روند

گاهی آرزوها برباد نمی‌روند. به خواب می‌روند. خوابی عمیق و طولانی. خوابی شیرین و ملیح ...

 

 

1390/11/24

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

قولی که دادم ...

گاهی دلم تنها میشه

گاهی دلم می‌گیره

دلم از آدم‌ها پر و خالی میشه

اما بهت قول دادم:

هر اتفاقی که برای دلم بیافته، آرزوهای من برای تو عوض نمیشه.

منو می‌شناسی؟!

سر قول‌هام هستم.

 

1390/11/22


+ حمید سلطانی ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

شاید تو در خوابی ...

خیره شده‌ام

به آنسوی این میله‌های فولادی

خدایی چشم بسته روبرویم نشسته

می‌خندم

و او هیچ نمی‌گوید

گریه می‌کنم، ضجه و زاری

    هیچ نمی‌گوید

    صدایش می‌زنم

    باز هم سکوت

سالیان سال به تو مؤمن بودم

سالیان سال تو را پرستیدم و ستایش کردم

تو فقط با همان صورت آرام و چشمان بسته روبروی من نشستی

شاید تو در خوابی ...

 

1390/11/10

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

لحظه‌ای در فراغ تو ...

لحظه‌های نداشتن‌ات را پشت آئینه‌ها مخفی می‌کنم.

از ساعت‌های بدون تو گریزانم.

ستاره‌های بدون برق نگاه‌ات را خاموش می‌کنم.

تاریکی شب‌هایی که خالی از سیاهی موی توست، به شمعی آتش می‌زنم.

خورشیدِ بی‌فروغ از احساس‌ات را با ابرهای خاطره می‌پوشانم.

در قلبم صدای خروشان امواجی از حرف‌های نگفته را می‌شنوم که با بیرحمی تمام بر صخره‌های سکوتِ دلم سَر می‌کوبند.

باران سرنوشت، حسِ غریبِ کُشنده‌ی فراغ‌ات را به بار نشست.

 

1390/11/06

+ حمید سلطانی ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

پایان خوش

← اگه دیدی چیزی آخرش خوب تموم نشد، بدون هنوز آخرش نیست. 

╣╠ ← (توهم ازین بالاتر داریم؟ همه چیز نابود میشه. همه چیز تموم میشه. حتی من و تو. همه می‌گذاریم و می‌رویم. تموم می‌شیم، باهم یا بدون هم. اما چیزی که من از تو دارم از هیچ کس دیگه ندارم. من از تو زخمی دارم که تا ابد برای درمونش، انتقام می‌گیرم.

پس هر وقت که زهر و تلخی توی کامت حس کردی بدون جوهر انتقام و نفرت من روت نشسته.)


+ حمید سلطانی ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

خیال‌پردازی

سعی می‌کنم اصلاً فکر نکنم.

ولی بعضی وقت‌ها خیال‌پردازی می‌کنم.

خیال‌پردازی برای اینست که آدم به چیزی فکر نکنه.

اون وقت خوشی میاد سراغ آدم.


+ حمید سلطانی ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

داستان کوتاه -

ناگهان نیمه شب از خواب بیدار شدم. آشفته بودم و کمی گیج. به سرعت از جا برخاستم و در پی طناب اسباب و اثاثم را زیر و رو کردم. عاقبت آنچه را می‌خواستم پیدا کردم.

گرهی به یک سر آن زدم و سر دیگر را از چراغ بی‌فروغ سقف آویزان کردم. دست داخل کیفم کردم و مهربانی را بیرون آوردم. با اطمینان خاطر گردن نحیف‌اش را در گره طناب انداختم و بی‌درنگ آنرا رها کردم. صندلی آوردم، به تماشایش نشستم.

حتی دست و پا هم نزد. بی‌هیچ تقلایی. فقط به چشمانم خیره بود. وقتی که جان می‌داد چشمانش باز بود. پیکر بی‌جانِ خندانش را پائین آوردم.

مداد و کاغذ نزدیکم بود. تصویری از صورت بی‌رنگ و بی‌احساس‌اش کشیدم. چه تصویر ساده‌ای! صبح برگه را بردم و قابی برایش گرفتم. قاب روی دیوار خالی اطاقم آویخته شد.

دوباره بر صندلی روبرویش نشستم و با لیوان مشروبم به او خیره شدم. دیشب که تصویرش را کشیدم، چشمانش باز بود. پوزخندی زدم و او چشمان نحس‌اش را بست. لیوان را یک جرعه سرکشیدم. لیوان خالی فاتحانه به میان قاب پرتاب شد.

صدای شکستن و فرو ریختن نبود. اما همه چیز آوار شد. حتی دیوار.

حالا دیگر، نه قابی، نه تصویری، نه چشمی، نه جنازه‌ای و نه حتی دیواری.

هیچ اثری ازو نیست.

1390-09-16

+ حمید سلطانی ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

آهای غرینه!

آهای غریبه!

بیا اینجا کنارِ من تا سیگاری با هم بکشیم.

تو با من و سیگارم آشناتری ...

+ حمید سلطانی ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

کجا؟

از اینجا دور می‌شوم

نمی‌دانم به کجا می‌روم

نمی‌خواهم بدانم به کجا می‌روم

فقط می‌دانم می‌خواهم از اینجا دور باشم

از اینجا که دور شوم حتماً به مقصد رسیده‌ام

+ حمید سلطانی ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

غصه‌های خوب و غصه‌های بد

هم غصه‌های خوب داریم و هم غصه‌های بد!

غصه‌هایی خوب هستند که ته دل آدم جا خوش می‌کنه و ذره ذره از درون آدم رو می‌خوره. غیر از این هرچی بود غصه‌های بد هستند.

+ حمید سلطانی ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

عاشقی و دلتنگی

آدما جای خالی یه چیزی رو تو زندگیشون احساس میکنن. میرن عاشق میشن تا دلتنگی رو احساس کنن. بعد که با دلتنگی جای خالی اون چیز رو پُر کردن؛ مبان از دلتنگی و هزار چیز دیگه گِله‌گذاری میکنن.

تا حالا به این فکر کرین که آدما چقدر کم‌عقل تشریف دارن؟!

«پیام اخلاقی»

بیائید کمی بیشتر کم‌عقل باشیم و عاشق!

+ حمید سلطانی ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

خیانت

نمی‌دانستم چه خیانتی به خود می‌کنم

وقتی باور می‌کردم که با من می‌ماند

با من ماند!

در کنار دیگران با من ماند. ...

+ حمید سلطانی ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

دیوانه

یه مرد میون دستان قوی پرستاران تقلا میکنه. دست و پا میزنه. یه مرد دیگه میاد و بهش یه آمپول میزنه. مردِ خسته، آروم چشماشو میبنده. اون مرد مث یه دیوونه که بهش مسکن زده باشن بخواب میره. ولی حیف اون آمپول حروم شد.

اون مرد دیوونه نبود! فقط زیادی میدونست.

اون مرد دیوونه نبود! فقط یه چیزی میخواست.

اون مرد دیوونه نبود! فقط با حقیقت دسته و پنجه نرم میکرد.

اون مرد دیوونه نبود! ...

+ حمید سلطانی ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

اینجا یه جای دیگه‌ست

اینجا یه جای دیگه‌ست

یه کافه‌ی دیگه

قهوه، چای، سیگار، میز و صندلی ...

حتی هوای این کافه! با همه جای دنیا فرق می‌کنه.

یه روزی توی همین کافه بود که ...

+ حمید سلطانی ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

کودکی

امروز قلب من کودکی‌ست که نابخردی را دوست دارد.

در این هوای بارانی؛

در کوچه‌ها؛

به جای رفتن از خشکی‌ها...

با پای کوچک و نحیف خود بر چاله‌های آبگرفته می‌کوبد؛

با هر کوبِش، گویی باران تندتر می‌بارد.

و من دیگر از تربیتش خسته شده‌ام.

مدت‌هاست سربه هوا شده!

اکنون هم میان گودال بزرگی ایستاده.

نمی‌دانم چرا ! دستان ظریفش را گشوده و سر به آسمان به قطرات ریز و درشت باران نگاه می‌کند.

آهای! ...

خیس شدی! ...

بس است دیگر! ...




 


+ حمید سلطانی ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٧
comment نظرات ()

Life is ...

Life is brittle,

Like an eggshell, ...


+ حمید سلطانی ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٧
comment نظرات ()

مرا ببخش!

تنها راه شکست شیطان فداکاری بشر و از جان گذشتگی انسان است.
خدایا! می‌دانم گناهکارم و خطا کرده‌ام. می‌دانم تنها راه نجاتم تو هستی. می‌دانم آغوشت همیشه به روی من گشوده است.
همان آغوشی که با بی‌رحمی و شقاوت از من دریغ کردی.
می‌خواهم بسوی تو گام بردارم.
مرا ببخش!
می‌دانم نمی‌توانم. من باید فداکار و از جان گذشته باشم.
و می‌دانم روزی من به تو خواهم رسید.
آغوشت را گشوده نگه‌دار. این تن خسته و این روح درمانده به تو باز خواهد گشت.

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٦
comment نظرات ()

عشق و امید

در نگاه‌های مرد خسته، مرد جوانی را دیدم، که هنوز در پی امید بود.

ازو پرسیدم: «این چه حکایت‌ست، قصه‌ی عشق و امید؟»

گفت: «تو رَهرو و من نیز، هرکه ماند، دیگری را بیند که با چه توان قدم از پیش برد. این فاصله را عشق طی کرد و آن ادامه را امید ...»

+ حمید سلطانی ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠
comment نظرات ()

نگاری تازه

زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟

نقاش برای که رنگ به هم می‌آمیزد؟

جلاد برای که شمشیر تیز کرده؟

ابرها را ببین که در بغض به هم گره خورده‌اند

کوه را ببین که به استواری زمین تکیه کرده.

***

طرحی نو

نقشی نو

نگاری تازه

همه را نقاشی و رسامی دگر می‌خواهد

***

وضو بشکن و ایمان تازه کن

راه در نوردیدن!

همت می‌خواهد

و رویا

رویا، چراغ تو

همت، پای توست.



 



 

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠
comment نظرات ()

خیالِ پریشان

برای دلتنگی خویش زمزمه‌ای نو می‌خواهم

تنهایی‌ام رنگ و بویی دگر دارد

در کوچه‌های تنهاییِ خویش

برای یافتن تو

پایم پینه بسته

چشمانم دیگر سویی ندارد

فاصله را کم کن

حضورت را می‌طلبم

***

شمعی که در دست دارم

نشانِ من و افسانه‌ی من

این افسانه را فروغی دیگر، مجالی دیگر

دستانت! نگاهت! آغوشت!

آرامش را می‌جویم

این خیال، پریشانِ توست

این رویا، آشفته‌ی یادِ توست

درین اطاقک چوبی

برین ذهن هاشور خورده

وجودِ تو نقش بست و تنهایی را هدیه داد

تبعیدی و مطرود

بر فکر خود استوار

به اراده‌ام بدگمان

ای دوست!

تنهایم

نشانم را می‌دانی

مست و شمع و رویا

.....

+ حمید سلطانی ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳٠
comment نظرات ()

حرف‌های تو

بعضی حرف‌ها برای تو فقط چند کلام و واژه‌ی ساده‌ست

اما برای من!

گاهی آبی بر آتش

        گاهی اخگری بر کاه

گاه تیری بر چشم

        گاه چشمی بر زیبایی

                    دست آخر

                                     خوددانی و دلِ من

 

+ حمید سلطانی ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٠
comment نظرات ()

خواسته‌ها ...

می‌خواستم، نمی‌خواستند، این شد!
نمی‌خواستم، می‌خواستند، این شد!
چه می‌شد؟! اگر می‌خواستند و می‌خواستم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ حمید سلطانی ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()

نقش نو

ذهن‌ها را باید خط خطی کرد

هاشور زد، با مداد مشکی

شاید نقشی نو و زیبا بدست آید!

 

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()

The LORD & The Man

The LORD created the MAN,

Thinking do the best,

and put him in the heaven,

after a while ....

find his mistake!

to cover the geniune fail

also to revenge the MAN,

The LORD has decended him to this WORLD.

خدا انسان را آفرید،

گمان کرد که بهترین را آفریده!

او را در بهشت قرار داد؛

دیری نپائید که به اشتباهش پی برد.

برای انتقام از انسان 

و مخفی نمودن اصل ماجرا،

او را به زمین هبوط داد.

 


+ حمید سلطانی ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٠
comment نظرات ()

ای کاش و ای کاش‌ها ...

عذاب‌آور است ای کاش و ای کاش‌ها !
کاش من نیز فرهنگی داشتم؛
کاش دلم خوش بود، به فرهنگی که جای او خالیست؛
کاش بها را جای بهانه در معامله نشانده بودم؛
گفتند! نپذیرفتم.
امّا،

نگفتم و دم بستم،

همه نیزه زدند ....

+ حمید سلطانی ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٠
comment نظرات ()

امید کجاست ؟!

آن روزها تو نبودی

انتظار بود، حسرت بود

امید بود

امروز تو هستی

انتظار هست و حسرت نیز

اما امید کجاست ؟!

+ حمید سلطانی ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات ()

خیال‌ها

پژواک ثانیه‌ها

     زیر سایه‌های خیال    

          بر فراز ابرهای رویا

               چهره‌ی زیبای محبت

                    مَسکوت ماندن در باورها

ایمان به عشق

     و دست آخر! داشتن فرصت برای تغییر

 

+ حمید سلطانی ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۱
comment نظرات ()

N O T E

" Forget the past and move on. "

Is It true??

+ حمید سلطانی ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٤
comment نظرات ()

خسته‌ام، اما تا این لحظه، هنوز به ستوه نیامده‌ام

 خسته‌ام!

اما تا این لحظه،

هنوز به ستوه نیامده‌ام.

همه ما نمی‌دانیم که:

یک محکوم به مرگ را نباید تهدید کرد.

برای او تهدید بی‌معنی‌ست.

زندگی برای من نوعی اعدام است. تدریجی!

پس مرا به هیچ چیز تهدید نکنید.

شکست خواهید خورد.

راستی! ای کسانی که به ته‌خط رسیده‌اید!

برای من هم نامه بنویسید.

شاید از روی پاکت نامه بتوانم آدرستان را بیابم.

برایم تعریف کنید که اونجا، توی انتها چه خبره؟

+ حمید سلطانی ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٩
comment نظرات ()

عکس - راز

به چیزی می‌توان گفت راز که هیچکس از آن باخبر نباشد.

در غیر اینصورت به آن راز  نمی‌گویند.

بلکه اسم آنرا خبر می‌گویند.

حال بسته به نوع و زمان آن، خبری داغ ،ولرم و یا بیات می‌باشد.

+ حمید سلطانی ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٢
comment نظرات ()

شرط و قمار

گاهی از صدای پای سایه‌ام خسته و درمانده می‌شوم.

کفش‌های تق تقی به پا می‌کند و برای عمداً آزردن من، با هر قدم که برمی‌دارد، پاشنه در مغزم فرو می‌برد.

نمی‌دانم تا چه زمان باید با او صحبت از سکوت کنم.

دوست دارم متقاعدش کنم.

من انسان هستم. من نیاز به آرامش دارم.

برای من چیزی به نام سکوت لازم و ضروریست.

پیمانی میان ماست، او شرط می‌گذارد و من قمار می‌کنم.

او برنده می‌شود و من بازنده.

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٦
comment نظرات ()

مسائل اجتماعی

از معلم شنیده‌ام که در مورد مسائل اجتماعی نباید به حرف و گفته گوش کرد. ابتدا باید به گوینده نگاه کرد.

ولی من می‌گویم ابتدا باید حرف را شنید. برای شناسایی دوست و دشمن، همچنین خبردار شدن از نیت و قصدِ پشتِ پرده باید به خوبی معنا و مفهومِ گفته را گرفت. بعد باید به خوبی و با دید کاملاً باز بررسی شود که نفع این گفتار (فعلاً از مقوله کردار و عمل خارج است) در نهایت (کوتاه مدت و بلند مدت) به کدام طرف می‌رسد.

باقی امر با کمی صبر و حوصله و زیرکی روشن می‌شود.

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
comment نظرات ()