بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

نیازی به اندیشه نیست.

گاهی دوست دارم خطرناک باشم تا اینکه ایمن و راحت.

شاید به این شیوه دیگران کمی اندیشه کنند.

گیرم که ایشان اندیشه کردند. برای من چه سودی دارد...

 

1391/05/17

+ حمید سلطانی ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٩
comment نظرات ()

دنیای دیوانگان

دیوانگان در خیالات خود دنیایی دارند. پُر از همه چی.

و چقدر خالصانه و راسخ آنرا باور دارند.

 

1391/05/12

+ حمید سلطانی ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٢
comment نظرات ()

عکس ... (شاید بدون شرح)

 

شاید بدون شرح

+ حمید سلطانی ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()

زمانش رسیده ...

ای کاش اون چشمی که خنده‌هامو می‌دید، جای زخم‌هام رو هم می‌دید.

تویی که همیشه صدام رو می‌شنیدی، چرا به آخرین کلامم توجه نکردی؟



+ حمید سلطانی ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()

فهمیدم.

همه چیز از «من» آغاز شد. آن زمان که دیدم، شنیدم، خواندم، و در نهایت فهمیدم.

«من»ی که ویرانگر من شد.

 

 

1391/01/17


+ حمید سلطانی ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment نظرات ()

مناجات‌نامه

خدایا!
همه ما اینجا روی زمین حالمان خوب است.
تنها غصه‌ی ما
تو هستی.
آن بالا بالاها. آن دوردست‌ها.
غصه نخور. به یاد ما که باشی، تمام مشکلات حل شده است.

 

1390/12/15


+ حمید سلطانی ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

 

+ حمید سلطانی ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۸
comment نظرات ()

فلاکت عشق

تیشه بر فلاکت این عشق می‌زنم

چه حاصل؟!

بر این زمین خشک، چشمان تو بذرپاش  بود

دستان تو نوازشگر لطافت سبزی برگ‌های این عشق

کلامت حصاری بر بیگانگان

احساس شیرین تو این بُستان را می‌آراست

          کمکی کن

          یادِ خاطراتت را بَرکَن

          این فلاکتِ عشق از ریشه می‌سوزد

 

1390/11/27

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

لحظه‌ای در فراغ تو ...

لحظه‌های نداشتن‌ات را پشت آئینه‌ها مخفی می‌کنم.

از ساعت‌های بدون تو گریزانم.

ستاره‌های بدون برق نگاه‌ات را خاموش می‌کنم.

تاریکی شب‌هایی که خالی از سیاهی موی توست، به شمعی آتش می‌زنم.

خورشیدِ بی‌فروغ از احساس‌ات را با ابرهای خاطره می‌پوشانم.

در قلبم صدای خروشان امواجی از حرف‌های نگفته را می‌شنوم که با بیرحمی تمام بر صخره‌های سکوتِ دلم سَر می‌کوبند.

باران سرنوشت، حسِ غریبِ کُشنده‌ی فراغ‌ات را به بار نشست.

 

1390/11/06

+ حمید سلطانی ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

پایان خوش

← اگه دیدی چیزی آخرش خوب تموم نشد، بدون هنوز آخرش نیست. 

╣╠ ← (توهم ازین بالاتر داریم؟ همه چیز نابود میشه. همه چیز تموم میشه. حتی من و تو. همه می‌گذاریم و می‌رویم. تموم می‌شیم، باهم یا بدون هم. اما چیزی که من از تو دارم از هیچ کس دیگه ندارم. من از تو زخمی دارم که تا ابد برای درمونش، انتقام می‌گیرم.

پس هر وقت که زهر و تلخی توی کامت حس کردی بدون جوهر انتقام و نفرت من روت نشسته.)


+ حمید سلطانی ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

کودکی

امروز قلب من کودکی‌ست که نابخردی را دوست دارد.

در این هوای بارانی؛

در کوچه‌ها؛

به جای رفتن از خشکی‌ها...

با پای کوچک و نحیف خود بر چاله‌های آبگرفته می‌کوبد؛

با هر کوبِش، گویی باران تندتر می‌بارد.

و من دیگر از تربیتش خسته شده‌ام.

مدت‌هاست سربه هوا شده!

اکنون هم میان گودال بزرگی ایستاده.

نمی‌دانم چرا ! دستان ظریفش را گشوده و سر به آسمان به قطرات ریز و درشت باران نگاه می‌کند.

آهای! ...

خیس شدی! ...

بس است دیگر! ...




 


+ حمید سلطانی ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٧
comment نظرات ()

عکس - آرامش

+ حمید سلطانی ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳٠
comment نظرات ()

شب بی‌فردا (Revised)

شب من

پنجره‌ی بی‌فردا

روز من

سردرگمی در روزگار

+ حمید سلطانی ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٧
comment نظرات ()

عکس

+ حمید سلطانی ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٥
comment نظرات ()

برترین‌ها . . .

برترین آنهایی هستند که سر در دل خویش فرو می‌برند، چشمانشان اعماق درون را می‌بیند.

گوششان زیباترین‌های تکنوازیِ عشقِ به وجود را می‌شنود.

سر به کار خویش دارند و در ژرفای روحِ پریشان خود گم شده‌اند.

آنقدر مست و خرابِ زیبایی‌آفرینی و شگفتی‌سازیِ خالق در خود هستند که هرگز دوست ندارند خماریِ مِیِ نیک‌پرستی از سر بِدَر کنند.

برترین همانها هستند که در سکوت خویش عاشقانه‌ترین گذاره‌ها را ساز می‌کنند و بی‌تماس، شهدِ لب می‌چشند.

هیچگاه در حسرتِ چشمانِ یکدیگر نمی‌مانند. آنقدر سیر همدِگر را می‌نوازند که گویی کل هستی در سمفونی وجودشان جریان دارد.

برترین کسانی هستند که فقط خود دانستند که چقدر عاشق بودند. چقدر عشق ورزیدند و در قمار خودفدایی، دستِ خالی باز گشتند.

برترین کسانی بودند که وجودِ زندگی را قمار کردند؛ حتی روی شرطِ زندگی، یک پاپاسی سر گذاشتند؛ روی کل زندگیم، یک پاپاسی هم روش، تا کامل بدهکار و پاکباز باشم.

پاکبازی و هوسبازی کار ما بود.

هوسی از سرِ خوشی؛ خوشی از تَهِ هوس؛

لعنت بر این دنیا که پس از هر شیرینی برایمان تلخی آورد و نشان داد که زور او به ما می‌چربد و پرده برداشت که چقدر خوشبخت بودیم و از سر جاهلی و کاهلی ذهن، اندیشه‌های سلیم خود را به بیماری هاری مبتلا کردیم.

با چشمان سفید خود بیهوده در پی عشق دودیم.

آغوشش را ترک نکن!

همان لحظه برای تو خوشبختی‌ست.

زمانی قدرش را خواهی دانست که دَمی ازو فاصله بگیری و برای آنی سرد شوی.

بِمیر! ای سازِ دوستی! ننگ بر تو باد!

زنده باش ای دشمنی و بدطینتی!

تنها تو ابدی هستی و حقیقت در تو نهان.

دوستی‌هایمان همه مُرد.

+ حمید سلطانی ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٤
comment نظرات ()

داخل پرانتز ( ؟ )

فکر کردن به زندگی‌ها جنون‌آفرین و دیوانه کننده است. ولی از کجا معلوم شاید هم تازه سرعقل بیائیم و عاقل‌تر ‌شویم. اما من عاشم اینم که کفشهای راحتی بپوشم، گاهی هم با پای برهنه؛ و دستهایم را به کمر بزنم، بر صحرای بیکران خیال و باورهای مردم، زندگی دیگران، در تفکرات و اعتقادات سایرین، قدم بزنم و بدون هیچ محدودیتی به هر سمت و سویی که دوست دارم نگاه کنم. و از این خودآزای خویش لذتی ببرم که هیچگاه نمی‌توانم از لذت و عذاب سخن بگویم.

+ حمید سلطانی ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢
comment نظرات ()

«اندیشه، دروازه‌ی همیشه گشوده‌ی ورود به ممنوعات» 1

می‌توان در هر لحظه‌ای خوشبخت بود، فقط باید بدانی که عمرت در همان یک لحظه خلاصه شده است.

این مطلب رو بسیار شنیده‌ام که اگر قانون چشم دربرابر چشم برقرار باشد، همه کور خواهند شد؛ که می‌بینیم تماماً چه ناشیانه و چه احمقانه در حال کور شدن هستند. ولی من کاملاً معتقدم که این رویدادِ روزمره در زندگی انسان‌ها نشانه خریّت و احمق بودن انسان‌هاست؛ اینکه چقدر در نادانی و بی‌خردی خود دست و پا می‌زنند.

اگر قانون چشم در برابر چشم برقرار باشد و اگر در نهاد انسان‌ها چیزی به اسم خِرَد (خِرَدِ واقعی) نهفته باشد، همه باید مراقب چشم‌ها باشند تا مبادا گزندی به آن رسد. این مطلب آویزه گوش همگان می‌گردد که اگر به چیزی لطمه زدی به همان میزان بدون ذره‌ای کم و زیاد، عین همان را دریافت می‌کنی و گریز از آن برای احدی ممکن نیست. من تاکنون برای خود چنین دیدم. پس بیش از پیش مراقب هستم و بیشتر و بیشتر به خود نهیب می‌زنم.

البته می‌توان با همین استدلال و منطق برای قانون قصاص هم استفاده کرد. ولی باز هم گویا دو قضیه جدا نمود پیدا می‌کند ولی بی‌ربط نیست.

امام علی (ع)، امام اول شیعیان جهان، همین آموزه‌ها و درس‌ها را به ما منتقل کرده‌اند؛ برای زندگی روزمره و باصطلاح کامرایی و بهروزی ما بنی بشر. ولی گوش شنوا کجاست؟ آیا فقط شنیده‌ایم یا صرفاً گوش جان سپرده‌ایم؟

بسیار در طبیعت کنکاش کردم. عظیم‌ترین و ژرف‌ترین بخش‌های طبیعت را در درون انسان‌ها دیدم.

یکی از خوشایندترین تفریحات و دلمشغولی‌ها برای من این است که کفش‌های راحت و محکمی به پا کنم و درحالی که دست‌هایم را به کمر گره زده‌ام در طبیعت بی‌پایان ذهن دیگران قدم بگذارم.

و چه تجربه‌ها و مشاهداتی که از این سفر اعجاب‌انگیز و پر فراز و نشیب نسیب من شده است.

به راستی که هر انسانی برای خود عالمی دارد.

تقریبا همه را مجنون و دیوانه دیدم. ولی دیوانه‌تر و روانی‌تر از همه ،خودم بودم.

گاهی در خود غرق می‌شویم. این لحظه را همان رسوایی واقعی دانستم. لحظه‌ای که تمام پرده‌ها و پوشش‌هایم کنار می‌رود و من می‌توانم خودم را ببینم. می‌بینم که چه انسان بدی هستم و چه جنایت‌ها که مرتکب نشده‌ام. وای وای!

زمانی طولانی و راهی پر مشقت برای خودشناسی درپیش است؛ و زمانی کوتاه و مسیری ابتر برای خودفریبی.

در طبیعت هیچ چیزی جز قدرت نیافتم. اما مطلق نبود. قدرت طبیعت را در تضاد و تقابل دو نیرومند خوب و بد دیدم.

+ حمید سلطانی ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

سراب

دریای من آن چشمه‌ی زلالی بود که

وسعتش به اندازه‌ی جرعه‌ای بود

نجاتم داد

زود تمام شد

و در این کویر وحشی و ساکت

من باز هم تشنه ماندم

چه کنم با دریای خشکیده؟

+ حمید سلطانی ; ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

شب بی‌فردا

شب من پنجره‌ی بی‌فردا

روز من سردرگمی در روزگار

+ حمید سلطانی ; ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

فرجام جنون عشق

و وقت آن رسیده که به این جنون عشق پایان داده بشه.

عشق ابدی نبوده و نخواهد بود.

+ حمید سلطانی ; ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

هوش استاد

سازهایی که خود با مهارتِ دل و روحِ هستی، کوک کردم؛

با تمام وجود نواختم؛

هارمونی و زیبایی خلق کردم.

اما استاد گفت: خارج نواخته شد.

+ حمید سلطانی ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱۳
comment نظرات ()

دیوانگی

من ندانسته غزل می‌گفتم

او به من می‌خندید

من به چشمانش

او به دیوانگی‌ام

╣╠

+ حمید سلطانی ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
comment نظرات ()