بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

ایزابل آلنده ... Isabel Allende

× هیچکس با سگ‌های وحشی شوخی نمی‌کند. ولی سگ‌های آرام را با لگد می‌زنند.

زندگی بازی سگ‌هاست...

 

ایزابل آلنده Isabel Allende

+ حمید سلطانی ; ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٩
comment نظرات ()

گدایی

دیروز یه ضرب المثل رو شنیدم که خیلی برام جالب و مهم بود.

با شما هم به اشتراک میگذارم.

اگه حتی خواستی گدایی کنی، برو دم در مسجد شاه بشین.پشت در بسته چیزی گیرت نمیاد.

+ حمید سلطانی ; ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٦
comment نظرات ()

اهداف بزرگ در زندگی ...

من تنها به اهدافی حمله می کنم که مُهر پیروزی بر خود دارند.
من تنها به اهدافی حمله می کنم که نمی توانم هیچ متّحدی علیه شان بیابم.
در ملاء عام یک گام هم برنداشته ام که مایه ی گذاشتن نبوده باشد. این معیار من از «عمل درست» است.

 

کتاب: اراده معطوف به قدرت

فردریش ویلهلم نیچه FRiedrich Wilhelm Nietzsche

+ حمید سلطانی ; ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۳
comment نظرات ()

 

از هیچ نابودی هراسی نیست.

حتی نابودی زندگی ...

زندگی ای گه روزی به خودی خود به نیستی می گراید.

بی هراس، جسور، امیدوار به رویارویی با مرزها می روم.

 

 

1391/02/16

+ حمید سلطانی ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment نظرات ()

رویاهای یخ‌زده

روزها بی‌رحمانه به شب می‌رسند

و

شب‌ها با دلسردی جای خود را به روز می‌دهند

در این تغییر و گذر

ما مانده‌ایم و کوله‌ای از سنگ

تفکرات و رویاهای یخ‌زده بار را سنگین‌تر کرده

 

1390/11/25

+ حمید سلطانی ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

مادیلیانی - MODIGLIANI

MODIGLIANI

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

عشق و زندگی

وقتی دو نفر اینجور که تو می‌گی بهم بچسبن عاقبت کارشون به اونجا می‌کشه که اتومبیل و خونه می‌خرن و کار و کاسبی و بچه و اینجور چیزا راه می‌اندازن. انوقت دیگه رابطشون عشق نیست. اسمش می‌شه زندگی.

کتاب: خداحافظ گری کوپر Adieu Gary Cooper

رومن گاری Roman Garry

+ حمید سلطانی ; ٧:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸
comment نظرات ()

Life is ...

Life is brittle,

Like an eggshell, ...


+ حمید سلطانی ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٧
comment نظرات ()

Life is too short

laugh when you can,

apologize when you should,

and let go of what you can't change,

Life is too short to be anything. ...

+ حمید سلطانی ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٧
comment نظرات ()

جیمز آلبری ... James Albery

 

He slept beneath the moon,
He basked beneath the sun,
He lived a life of going to do,
And died. With nothing done.
[James Albery]

زیر پرتو ماه خوابید؛

زیر روشنایی خورشید آرمید؛

زندگی او در «انجام خواهم داد» گذشت؛

و بدون اینکه کاری انجام دهد از دنیا رفت؛

«جیمز آلبری»

+ حمید سلطانی ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٧
comment نظرات ()

کتاب

کتاب خواندن چیزی‌ست که نمی‌شود جلوی همه آدم‌ها به آن افتخار کرد.

* * * * * * * *

به نظرم کتاب‌ها از آن چیزهایی هستند که زندگی آدم‌ها به قبل و بعد از آنها تقسیم می‌شود. مثل ازدواج؛ خطرناک و ضروری! نمی‌شود کسی را به آن توصیه کرد و نمی‌شود کسی را از آن نهی کرد.

زندگی با وجود کتاب‌ها سخت و بدون آنها ساده‌ست؛ اما بی‌بو و بی‌خاصیت.

+ حمید سلطانی ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۳
comment نظرات ()

از هر دری درددل کردن

قمار کثیف زندگی و زنده ماندن!

مردانه زیستن و شریف بودن!

گربه‌ی خودخواهی را در آغوش نوازش کردن!

سکوتِ حیا را شکستن و آب را بر زمین ریختن!

آموزگارِ فریادهای بدطینتی را پاس داشتن!

بوسه‌ای بر قامت وفا بزن، این قدوبالا مردنی‌ست!

+ حمید سلطانی ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱
comment نظرات ()

خسته‌ام، اما تا این لحظه، هنوز به ستوه نیامده‌ام

 خسته‌ام!

اما تا این لحظه،

هنوز به ستوه نیامده‌ام.

همه ما نمی‌دانیم که:

یک محکوم به مرگ را نباید تهدید کرد.

برای او تهدید بی‌معنی‌ست.

زندگی برای من نوعی اعدام است. تدریجی!

پس مرا به هیچ چیز تهدید نکنید.

شکست خواهید خورد.

راستی! ای کسانی که به ته‌خط رسیده‌اید!

برای من هم نامه بنویسید.

شاید از روی پاکت نامه بتوانم آدرستان را بیابم.

برایم تعریف کنید که اونجا، توی انتها چه خبره؟

+ حمید سلطانی ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٩
comment نظرات ()

داخل پرانتز ( ؟ )

فکر کردن به زندگی‌ها جنون‌آفرین و دیوانه کننده است. ولی از کجا معلوم شاید هم تازه سرعقل بیائیم و عاقل‌تر ‌شویم. اما من عاشم اینم که کفشهای راحتی بپوشم، گاهی هم با پای برهنه؛ و دستهایم را به کمر بزنم، بر صحرای بیکران خیال و باورهای مردم، زندگی دیگران، در تفکرات و اعتقادات سایرین، قدم بزنم و بدون هیچ محدودیتی به هر سمت و سویی که دوست دارم نگاه کنم. و از این خودآزای خویش لذتی ببرم که هیچگاه نمی‌توانم از لذت و عذاب سخن بگویم.

+ حمید سلطانی ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢
comment نظرات ()

Life ............ Dead

 

Life is a short warm moment.

Dead is a long cool rest.

+ حمید سلطانی ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

خوشبختی؛ پیروزی و شکست؛

 

خوشبختی از آن شیرینی‌هایی‌ست که باید گرم‌گرم خورد. نمی‌شود آن را به جای دیگری برد. نمی‌شود آنرا با کسی قسمت کرد. از دست می‌رود. همین ‌که کسی بخواهد آن را به هر قیمت حفظ کند گه‌کاری می‌شود. خوشبختی لحظه‌ای و آنی بیش نیست. همچون شعله‌ای که در هر ثانیه‌ای با شکلی و فرمی می‌سوزد و از نمای قبلی خود چیزی بجای نمی‌گذارد. ولی این شرر نیز خاموش شدنی است.

گند زدن به زندگی و هستی نیز ثانیه‌ای طول نمی‌کشد. کافیست تا خیالی باطل از دل گذر کند. همه چیز به فنا رفته محسوب می‌شود.

 شکست‌ها از پی شکست؛ یا شکست‌ها در پی پیروزی؟؟ شکست یعنی توقف در بدبختی و فلاکت. شکست یعنی ...

سعادت را در چه چیزی جستجو کردیم و به چه رسیدیم؟

در پی سعادت بودن اشتباه بود؟!

البته!

این نیز بگذرد. همه چیز بگذرد. من نیز می‌گذرم. از چی؟؟

از همه چیز. از هر چیز. از هیچ چیز!

از همه چیز و هیچ چیز باید گذشت. گذشتند؛ می گذرم.

شاید من نیز بتوانم.

همه چیز در این دنیا مال من است و از دستم خارج.

از این دنیا دلی دارم، پُر.

آن زمانی که دلی را سپردم، گمان کردم چیز ارزانی را قمار کردم. ولی بعد بدستم آمد که همه چیز را به بوته‌ی آتش سپردم.

 

 

+ حمید سلطانی ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱۳
comment نظرات ()