بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

یک فریاد و هزار سکوت

...... می‌خواهم فریاد بزنم
...... اما
...... دوست ندارم گوش کسی را بیازام
...... با صندوقچه‌ی دلم کنار می‌آیم
...... معرفت دلم بیشتر از گوش‌های شنواست
 


+ حمید سلطانی ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

شرط و قمار

گاهی از صدای پای سایه‌ام خسته و درمانده می‌شوم.

کفش‌های تق تقی به پا می‌کند و برای عمداً آزردن من، با هر قدم که برمی‌دارد، پاشنه در مغزم فرو می‌برد.

نمی‌دانم تا چه زمان باید با او صحبت از سکوت کنم.

دوست دارم متقاعدش کنم.

من انسان هستم. من نیاز به آرامش دارم.

برای من چیزی به نام سکوت لازم و ضروریست.

پیمانی میان ماست، او شرط می‌گذارد و من قمار می‌کنم.

او برنده می‌شود و من بازنده.

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٦
comment نظرات ()

قصه‌ی فریاد و سکوت

من برای فریادم تو را بهانه می‌کنم ...

و تو برای سکوتت مرا ...

چه دردناک است قصه‌ی من و تو ...

قصه‌ی فریاد و سکوت !!! ...

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٤
comment نظرات ()

احمد شاملو - سکوت

می‌خواهم آب شوم

در گستره‌ی افق

آنجا که دریا به آخر می‌رسد

و آسمان آغاز می‌شود

احمد شاملو - شعر سکوت

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱
comment نظرات ()

فریاد سکوت

برگ برگ این درخت پربار،

همچون بهاری به موعد نرسیده،

خزان را تجربه می‌کند.

به زمین خشک و بی‌حاصل، این اندیشه‌ی خاکی سقوط می‌کند.

جرعه‌ای هوای تازه می‌خواهم!

این چشمه خشک است!

در این هوای سوزان،

قطره‌ای آب،

گلویم را

که از سکوتِ فریادهایم خشکیده، خیس کند

کَسان چه می‌دانند

شاید همین آرامش ابدی باشد

آرام خفتن هیاهویی گیج کننده

در پشت خرابه‌های دل‌های رنجیده.

+ حمید سلطانی ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

زندان سکوت

سینه‌ای می‌سوخت،

فریادهایم بر زبانم خود را به میله‌های زندان سکوت می‌کوبیدند،

میله‌های فولادی،

سینه آهی برآورد!

به حنجره نرسیده بود که فرو برده شد،

دستانم گلویم را فشرد،

گیجی و حیرت از خود امان همه را برید،

راهی پیدا نشد،

لنگ لنگان از کنار رود خروشان گذشتم،

در سکوت محض به تاریکی سقوط کردم.

اما ....

دوباره ایستادم.

همه شگفت‌زده شدند،

چون من چیزی داشتم که دیگران نداشتند

اندیشه و شیطان

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۳
comment نظرات ()

دیوانگی

من ندانسته غزل می‌گفتم

او به من می‌خندید

من به چشمانش

او به دیوانگی‌ام

╣╠

+ حمید سلطانی ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
comment نظرات ()