بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

عشق

عشق برای بعضی زمینه پایداری ست.
و برخی دیگر با نفرت به استقامت کمر بسته اند. 


1391/02/10

+ حمید سلطانی ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment نظرات ()

چشمان تو ... نگاه تو ...

از چشمانت تصویری می‌کشم به زیبایی آسمان‌ها
از نگاهت قابی می‌سازم به وسعت شب‌های پرستاره

+ حمید سلطانی ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

از تو نوشتن

از تو نوشتن همیشه برای من سخت است ...

نوشتن از احساس، محبت، اطمینان،

سختی را در لرزش دستانم،

در لطافت برگ‌هایم،

در طراوت روحم ببین؛

 

و

 

آسودگی را در پایان نظاره خواهی کرد،

آنجا که  کلامم با حرف تو به فرجام می‌نشیند.

همانند روحی از شراب کینه مست،

جسمی توانا ز قدرت خشم،

با غرور، لبه‌ی تیز نفرت را بر گلویت می‌فشارم.

 

1390/12/08


+ حمید سلطانی ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۸
comment نظرات ()

فلاکت عشق

تیشه بر فلاکت این عشق می‌زنم

چه حاصل؟!

بر این زمین خشک، چشمان تو بذرپاش  بود

دستان تو نوازشگر لطافت سبزی برگ‌های این عشق

کلامت حصاری بر بیگانگان

احساس شیرین تو این بُستان را می‌آراست

          کمکی کن

          یادِ خاطراتت را بَرکَن

          این فلاکتِ عشق از ریشه می‌سوزد

 

1390/11/27

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

خاطره

خاطراتم را هرس می‌کنم

دوست ندارم خاطره‌ای که شاخسارش یادِ تو را به بار نَنشیند

باغ خاطراتم عطر تو را می‌دهد.

حتی این پنجره رنگ رخسار تو را به قاب گرفته

 

1390/11/25

+ حمید سلطانی ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

لحظه‌ای در فراغ تو ...

لحظه‌های نداشتن‌ات را پشت آئینه‌ها مخفی می‌کنم.

از ساعت‌های بدون تو گریزانم.

ستاره‌های بدون برق نگاه‌ات را خاموش می‌کنم.

تاریکی شب‌هایی که خالی از سیاهی موی توست، به شمعی آتش می‌زنم.

خورشیدِ بی‌فروغ از احساس‌ات را با ابرهای خاطره می‌پوشانم.

در قلبم صدای خروشان امواجی از حرف‌های نگفته را می‌شنوم که با بیرحمی تمام بر صخره‌های سکوتِ دلم سَر می‌کوبند.

باران سرنوشت، حسِ غریبِ کُشنده‌ی فراغ‌ات را به بار نشست.

 

1390/11/06

+ حمید سلطانی ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

مادیلیانی - MODIGLIANI

MODIGLIANI

+ حمید سلطانی ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

عاشقی و دلتنگی

آدما جای خالی یه چیزی رو تو زندگیشون احساس میکنن. میرن عاشق میشن تا دلتنگی رو احساس کنن. بعد که با دلتنگی جای خالی اون چیز رو پُر کردن؛ مبان از دلتنگی و هزار چیز دیگه گِله‌گذاری میکنن.

تا حالا به این فکر کرین که آدما چقدر کم‌عقل تشریف دارن؟!

«پیام اخلاقی»

بیائید کمی بیشتر کم‌عقل باشیم و عاشق!

+ حمید سلطانی ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

خیانت

نمی‌دانستم چه خیانتی به خود می‌کنم

وقتی باور می‌کردم که با من می‌ماند

با من ماند!

در کنار دیگران با من ماند. ...

+ حمید سلطانی ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

اینجا یه جای دیگه‌ست

اینجا یه جای دیگه‌ست

یه کافه‌ی دیگه

قهوه، چای، سیگار، میز و صندلی ...

حتی هوای این کافه! با همه جای دنیا فرق می‌کنه.

یه روزی توی همین کافه بود که ...

+ حمید سلطانی ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

عشق و زندگی

وقتی دو نفر اینجور که تو می‌گی بهم بچسبن عاقبت کارشون به اونجا می‌کشه که اتومبیل و خونه می‌خرن و کار و کاسبی و بچه و اینجور چیزا راه می‌اندازن. انوقت دیگه رابطشون عشق نیست. اسمش می‌شه زندگی.

کتاب: خداحافظ گری کوپر Adieu Gary Cooper

رومن گاری Roman Garry

+ حمید سلطانی ; ٧:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸
comment نظرات ()

عشق و امید

در نگاه‌های مرد خسته، مرد جوانی را دیدم، که هنوز در پی امید بود.

ازو پرسیدم: «این چه حکایت‌ست، قصه‌ی عشق و امید؟»

گفت: «تو رَهرو و من نیز، هرکه ماند، دیگری را بیند که با چه توان قدم از پیش برد. این فاصله را عشق طی کرد و آن ادامه را امید ...»

+ حمید سلطانی ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠
comment نظرات ()

حرف‌های تو

بعضی حرف‌ها برای تو فقط چند کلام و واژه‌ی ساده‌ست

اما برای من!

گاهی آبی بر آتش

        گاهی اخگری بر کاه

گاه تیری بر چشم

        گاه چشمی بر زیبایی

                    دست آخر

                                     خوددانی و دلِ من

 

+ حمید سلطانی ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٠
comment نظرات ()

خیال‌ها

پژواک ثانیه‌ها

     زیر سایه‌های خیال    

          بر فراز ابرهای رویا

               چهره‌ی زیبای محبت

                    مَسکوت ماندن در باورها

ایمان به عشق

     و دست آخر! داشتن فرصت برای تغییر

 

+ حمید سلطانی ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۱
comment نظرات ()

عکس - چهره‌ی عشق

+ حمید سلطانی ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱
comment نظرات ()

عکس - بدون شرح

با تشکر از دوست عزیزم، عرشیا شیبانی

+ حمید سلطانی ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٧
comment نظرات ()

مادیلیانی - MODIGLIANI

MODIGLIANI

+ حمید سلطانی ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٩
comment نظرات ()

مادیلیانی - MODIGLIANI

می‌دونی عشق چیه؟

Do You know what love is?

عشق واقعی!

Real love!

تاحالا بطور واقعی اونقدر عاشق شدی که تا ابد خودت رو محکوم به جهنم کرده باشی؟!

Have you ever loved so deeply that you have to condemned yourself to eternity in hell?!

من کردم.

I have.

 

+ حمید سلطانی ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٩
comment نظرات ()

نیچه - زنان قادر به دوستی نیستند!

مدتهاست که برده و ستمکار ، خود را در باطن زن پنهان ساخته‌اند؛ از اینرو است که زن، هنوز قابل دوستی نیست.

او تنها عشق را می‌شناسد، در عشق زن، بی‌عدالتی و نابینایی نسبت به کلیه کسانی که مورد علاقه و محبت او نیست وجود دارد و حتی هنگامی که با چشم باز عشق می‌ورزد با نور آن عشق، همیشه برق و تاریکی و غافلگیری همراه است.

هنوززن قابل دوستی وجود ندارد. زنان هنوز به گربه و پرنده می‌مانند و در نهایت آنان را می‌توان به کلاغ تشبیه کرد.

هنوز زنان قادر به دوستی وجود ندارند و اما ای مردان به من بگویید: «کدام یک از شما قادر به دوستی هستید!؟»

Friedrich Wilhelm Nietzche

فردریش ویلهلم نیچه

Also Sprach Zarathustra

چنین گفت زرتشت

+ حمید سلطانی ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٤
comment نظرات ()

شعر را به آتش می‌کشم

شعر را به آتش می‌کشم،

واژه را به چاه می‌افکنم،

دوستی را پشت سر می‌گذارم،

هر نفس عمر را می‌شمارم،

بوسه را سرد می‌کنم،

رشته رشته می‌کنم، اسرار خداوند را،

نفرت را گرم نگه میدارم،

عشق را نادیده می‌گیرم،

از روشنایی می‌گریزم، و

دست سایه را می‌فشارم،

همه‌ی رویاها و آرزوها را با هم در گورستان دفن می‌کنم،

قوانین را می‌شکنم،

کفر می‌گویم و برای هورای شیطان کف می‌زنم،

به بینهایت بودن سکوت دامن می‌زنم،

هر روز را از خاطره می‌سازم،

از فراموشی حراسانم،

با گفتن من می‌توانم،  خود را گول می‌زنم،

تا شاید!

زنده نگه دارم، احساس جنون‌ام را.


+ حمید سلطانی ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۸
comment نظرات ()

برترین‌ها . . .

برترین آنهایی هستند که سر در دل خویش فرو می‌برند، چشمانشان اعماق درون را می‌بیند.

گوششان زیباترین‌های تکنوازیِ عشقِ به وجود را می‌شنود.

سر به کار خویش دارند و در ژرفای روحِ پریشان خود گم شده‌اند.

آنقدر مست و خرابِ زیبایی‌آفرینی و شگفتی‌سازیِ خالق در خود هستند که هرگز دوست ندارند خماریِ مِیِ نیک‌پرستی از سر بِدَر کنند.

برترین همانها هستند که در سکوت خویش عاشقانه‌ترین گذاره‌ها را ساز می‌کنند و بی‌تماس، شهدِ لب می‌چشند.

هیچگاه در حسرتِ چشمانِ یکدیگر نمی‌مانند. آنقدر سیر همدِگر را می‌نوازند که گویی کل هستی در سمفونی وجودشان جریان دارد.

برترین کسانی هستند که فقط خود دانستند که چقدر عاشق بودند. چقدر عشق ورزیدند و در قمار خودفدایی، دستِ خالی باز گشتند.

برترین کسانی بودند که وجودِ زندگی را قمار کردند؛ حتی روی شرطِ زندگی، یک پاپاسی سر گذاشتند؛ روی کل زندگیم، یک پاپاسی هم روش، تا کامل بدهکار و پاکباز باشم.

پاکبازی و هوسبازی کار ما بود.

هوسی از سرِ خوشی؛ خوشی از تَهِ هوس؛

لعنت بر این دنیا که پس از هر شیرینی برایمان تلخی آورد و نشان داد که زور او به ما می‌چربد و پرده برداشت که چقدر خوشبخت بودیم و از سر جاهلی و کاهلی ذهن، اندیشه‌های سلیم خود را به بیماری هاری مبتلا کردیم.

با چشمان سفید خود بیهوده در پی عشق دودیم.

آغوشش را ترک نکن!

همان لحظه برای تو خوشبختی‌ست.

زمانی قدرش را خواهی دانست که دَمی ازو فاصله بگیری و برای آنی سرد شوی.

بِمیر! ای سازِ دوستی! ننگ بر تو باد!

زنده باش ای دشمنی و بدطینتی!

تنها تو ابدی هستی و حقیقت در تو نهان.

دوستی‌هایمان همه مُرد.

+ حمید سلطانی ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٤
comment نظرات ()

عشق به دیگران ...

هیچ وقت به کسی چیزی نگو!

اگر بگی ....

دلت برای همه تنگ میشه.

+ حمید سلطانی ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱
comment نظرات ()

فرجام جنون عشق

و وقت آن رسیده که به این جنون عشق پایان داده بشه.

عشق ابدی نبوده و نخواهد بود.

+ حمید سلطانی ; ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

هوش استاد

سازهایی که خود با مهارتِ دل و روحِ هستی، کوک کردم؛

با تمام وجود نواختم؛

هارمونی و زیبایی خلق کردم.

اما استاد گفت: خارج نواخته شد.

+ حمید سلطانی ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱۳
comment نظرات ()

دیوانگی

من ندانسته غزل می‌گفتم

او به من می‌خندید

من به چشمانش

او به دیوانگی‌ام

╣╠

+ حمید سلطانی ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
comment نظرات ()