بی‌خیالی

زخم‌هایی که بر دستانم دارم نه از خار کینه روزگار, از نامهربانی تیشه‌ام بود

زمانش رسیده ...

ای کاش اون چشمی که خنده‌هامو می‌دید، جای زخم‌هام رو هم می‌دید.

تویی که همیشه صدام رو می‌شنیدی، چرا به آخرین کلامم توجه نکردی؟



+ حمید سلطانی ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()

یک فریاد و هزار سکوت

...... می‌خواهم فریاد بزنم
...... اما
...... دوست ندارم گوش کسی را بیازام
...... با صندوقچه‌ی دلم کنار می‌آیم
...... معرفت دلم بیشتر از گوش‌های شنواست
 


+ حمید سلطانی ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

رویاهای یخ‌زده

روزها بی‌رحمانه به شب می‌رسند

و

شب‌ها با دلسردی جای خود را به روز می‌دهند

در این تغییر و گذر

ما مانده‌ایم و کوله‌ای از سنگ

تفکرات و رویاهای یخ‌زده بار را سنگین‌تر کرده

 

1390/11/25

+ حمید سلطانی ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

شاید تو در خوابی ...

خیره شده‌ام

به آنسوی این میله‌های فولادی

خدایی چشم بسته روبرویم نشسته

می‌خندم

و او هیچ نمی‌گوید

گریه می‌کنم، ضجه و زاری

    هیچ نمی‌گوید

    صدایش می‌زنم

    باز هم سکوت

سالیان سال به تو مؤمن بودم

سالیان سال تو را پرستیدم و ستایش کردم

تو فقط با همان صورت آرام و چشمان بسته روبروی من نشستی

شاید تو در خوابی ...

 

1390/11/10

+ حمید سلطانی ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

زخم روزگار

روزگار بر روی زخم‌های من نمک می‌پاشد

من از درد به خود می‌پیچم

دیگران فکر می‌کنند که من می‌رقصم

+ حمید سلطانی ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢
comment نظرات ()

برترین‌ها . . .

برترین آنهایی هستند که سر در دل خویش فرو می‌برند، چشمانشان اعماق درون را می‌بیند.

گوششان زیباترین‌های تکنوازیِ عشقِ به وجود را می‌شنود.

سر به کار خویش دارند و در ژرفای روحِ پریشان خود گم شده‌اند.

آنقدر مست و خرابِ زیبایی‌آفرینی و شگفتی‌سازیِ خالق در خود هستند که هرگز دوست ندارند خماریِ مِیِ نیک‌پرستی از سر بِدَر کنند.

برترین همانها هستند که در سکوت خویش عاشقانه‌ترین گذاره‌ها را ساز می‌کنند و بی‌تماس، شهدِ لب می‌چشند.

هیچگاه در حسرتِ چشمانِ یکدیگر نمی‌مانند. آنقدر سیر همدِگر را می‌نوازند که گویی کل هستی در سمفونی وجودشان جریان دارد.

برترین کسانی هستند که فقط خود دانستند که چقدر عاشق بودند. چقدر عشق ورزیدند و در قمار خودفدایی، دستِ خالی باز گشتند.

برترین کسانی بودند که وجودِ زندگی را قمار کردند؛ حتی روی شرطِ زندگی، یک پاپاسی سر گذاشتند؛ روی کل زندگیم، یک پاپاسی هم روش، تا کامل بدهکار و پاکباز باشم.

پاکبازی و هوسبازی کار ما بود.

هوسی از سرِ خوشی؛ خوشی از تَهِ هوس؛

لعنت بر این دنیا که پس از هر شیرینی برایمان تلخی آورد و نشان داد که زور او به ما می‌چربد و پرده برداشت که چقدر خوشبخت بودیم و از سر جاهلی و کاهلی ذهن، اندیشه‌های سلیم خود را به بیماری هاری مبتلا کردیم.

با چشمان سفید خود بیهوده در پی عشق دودیم.

آغوشش را ترک نکن!

همان لحظه برای تو خوشبختی‌ست.

زمانی قدرش را خواهی دانست که دَمی ازو فاصله بگیری و برای آنی سرد شوی.

بِمیر! ای سازِ دوستی! ننگ بر تو باد!

زنده باش ای دشمنی و بدطینتی!

تنها تو ابدی هستی و حقیقت در تو نهان.

دوستی‌هایمان همه مُرد.

+ حمید سلطانی ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٤
comment نظرات ()

ای کاش ...

کاش زمان کافی برای گفتن دوستت دارم داشته باشیم؛

کاش پشیمانِ نگفتن دوستت دارم نباشیم؛

کاش فرصتی داشته باشیم برای دوست داشته شدن، محبوب بودن، مقبول بودن؛

کاش زمانی برای بازگشت به خویشتن داشته باشیم؛

کاش روزی همه همدیگر را دوست داشته باشیم؛

کاش زمانی رسد که بدانیم دوست داشتن یعنی چه؟

کاش زمانی رسد که دیگر ای ‌کاشی نباشد؛

کاش روزی رسد که همه قلب‌های یکدیگر را ببینیم!

+ حمید سلطانی ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٠
comment نظرات ()

از اینکه انسان هستم متنفرم و شرم می‌کنم

واقعاً از صمیم قلب، در صحت و سلامت کامل روحی و جسمی، اعلام می‌کنم که از انسان بودن خودم متنفرم و شرم دارم.حیف اسم انسان که روی من گذاشته‌اند. به عینه و واقع دارم می‌بینم که انسان‌ها، این موجودات کثیف و پست و زشت، چه گوه‌کاری‌ها، خیانت‌ها، گندکاری، بی‌شرفی‌ها، پست‌فطرتی‌ها، دروغ‌ها و در کل اعمال خبیثانه‌ای رو از خودشون نشون می‌دن و هرطوری که اون دلِ سیاه و لجنشون می‌خواد عمل می‌کنند و بعد هم می‌گن:

"ما انسان هستیم"

"من هم آدم هستم"

از اینکه انسان هستم متنفرم و شرم می‌کنم که نام انسان رو روی من گذاشته‌اند. نمی‌خواهم انسان باشم.

انسان جانوریست که همه صفات، چه خوب و چه بد، به اون می‌چسبه.

انسان جانوریست که امکان ظهور همه‌ی صفات و اعمال در او هست.

انسان جانوریست که همه کار می‌کند.

انسان جانوریست که هر چه بخواهد می‌کند.

انسان جانوریست که بنده‌ی نفس خویش است.

انسان جانوریست که هم خوب و هم بد را انجام می‌دهند. هرچه دلش بخواهد.

از اینکه انسان هستم متنفرم و شرم می‌کنم که نام انسان رو روی من گذاشته‌اند. نمی‌خواهم انسان باشم.

متنفرم. متنفرم. نفرت دارم.

دوست دارم داد بزنم و فریاد بکشم که: متنفرم! متنفرم! متنفرم!

الان دارم احساس می‌کنم به اندازه‌ی 30 سال توی سینه‌ام بغض و رنج و کینه دارم. تا الان اینقدر انسان رو بد، بی‌شرف، بی‌آبرو، بی‌حیا، بی‌نزاکت، کثافت، لجن ندیده بودم

از انسان بودن متنفرم، چون انسان‌ها رسوا هستند.

+ حمید سلطانی ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

خیال‌های سفید

 

گلایه‌های بی‌ثمر از روزگار

پرسه‌های بی‌هدف در کوچه‌ی امید

نه گوشی شنوا و نه چشمی بینا برای انتظار

فقط توهم است و خیال‌های سفید

از بَعدش هیچ

+ حمید سلطانی ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
comment نظرات ()