داستان کوتاه -

ناگهان نیمه شب از خواب بیدار شدم. آشفته بودم و کمی گیج. به سرعت از جا برخاستم و در پی طناب اسباب و اثاثم را زیر و رو کردم. عاقبت آنچه را می‌خواستم پیدا کردم.

گرهی به یک سر آن زدم و سر دیگر را از چراغ بی‌فروغ سقف آویزان کردم. دست داخل کیفم کردم و مهربانی را بیرون آوردم. با اطمینان خاطر گردن نحیف‌اش را در گره طناب انداختم و بی‌درنگ آنرا رها کردم. صندلی آوردم، به تماشایش نشستم.

حتی دست و پا هم نزد. بی‌هیچ تقلایی. فقط به چشمانم خیره بود. وقتی که جان می‌داد چشمانش باز بود. پیکر بی‌جانِ خندانش را پائین آوردم.

مداد و کاغذ نزدیکم بود. تصویری از صورت بی‌رنگ و بی‌احساس‌اش کشیدم. چه تصویر ساده‌ای! صبح برگه را بردم و قابی برایش گرفتم. قاب روی دیوار خالی اطاقم آویخته شد.

دوباره بر صندلی روبرویش نشستم و با لیوان مشروبم به او خیره شدم. دیشب که تصویرش را کشیدم، چشمانش باز بود. پوزخندی زدم و او چشمان نحس‌اش را بست. لیوان را یک جرعه سرکشیدم. لیوان خالی فاتحانه به میان قاب پرتاب شد.

صدای شکستن و فرو ریختن نبود. اما همه چیز آوار شد. حتی دیوار.

حالا دیگر، نه قابی، نه تصویری، نه چشمی، نه جنازه‌ای و نه حتی دیواری.

هیچ اثری ازو نیست.

1390-09-16

/ 2 نظر / 11 بازدید
نرگس

متن عجیب جدیدت حس هیجان خوبی رو بهم میده که یه کمی هم نگرانی و استرس قاطیشه... ولی داستان خوب و دوست داشتنی ایه خیلی چیزا تو ذهنم باهاش به هم گره می خورن!مثلا اینکه فقط مهربونی خود قاتل مرده یا (کلا) مهربونی مرده؟؟!! یا مثلا کاش میشد مهربونی رو از تو کیف در اورد و تو دست گرفتش و...!! به نظرم اگه یه ادمی تصمیم گرفت که مهربونی رو بکشه باید (توقع) رو هم دنبالش به قتل برسونه!

M T

اوه اوه داستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [تعجب][تعجب][تعجب][تعجب][تعجب][تعجب] [سوال][سوال][سوال][سوال][سوال][سوال]