توله‌های فروشی

مغازه داری روی شیشه مغازه‌اش تابلویی به این مضمون نصب کرد:  "توله‌های فروشی"

 چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله‌ها را به او نشان دهد. مغازه دار صوت زد و با صدای صوت او یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی‌اش که بیشتر شبیه توپ‌های پشمی کوچولو بودند پشت سرهم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند.

پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می‌رفت.

پسر کوچولو توله لنگان را نشان داد و گفت:

 "اون توله چشه؟"

 مغازه‌دار توضیح داد که اون توله: از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند اما تا آخر عمرش همینجوری خواهد لنگید.

 پسر کوچولو گفت من همونو می‌خوام. مغازه‌دار موافقت نکرد...

 اما پسر کوچولو پاچه شلوارش رو بالا زد و پای چپش رو که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود به مغازه‌دار نشون داد و گفت:

 من خودم خوب نمی‌تونم بدوم؛  این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو درک کنه ...

باتشکر از دوست خوبم؛ اسماعیل:

http://oboor.persianblog.ir/post/148

/ 2 نظر / 10 بازدید
ترنم

سلام بله وبلاگتون را دیدم و بسیار لذت بردم پیداست اهل مطالعه هستید. من چون رشته ام ادبیات انگلیسی هستش یه جورایی حس آشنایی با مطالب وبلاگتون احساس کردم البته میدونم کتابایی که ازشون مطلب نوشتید شاید به زبان انگلیسی نباشه اما همون حس به من دست داد. ممنونم keep up the good work[دست][گل]

فاطمه

سلام دوست من مرسی که بهم سر زدی این مطلبتم خیلی قشنگ و غمناک بود در عین حال آموزنده متشکرم[لبخند]