دیوانه

یه مرد میون دستان قوی پرستاران تقلا میکنه. دست و پا میزنه. یه مرد دیگه میاد و بهش یه آمپول میزنه. مردِ خسته، آروم چشماشو میبنده. اون مرد مث یه دیوونه که بهش مسکن زده باشن بخواب میره. ولی حیف اون آمپول حروم شد.

اون مرد دیوونه نبود! فقط زیادی میدونست.

اون مرد دیوونه نبود! فقط یه چیزی میخواست.

اون مرد دیوونه نبود! فقط با حقیقت دسته و پنجه نرم میکرد.

اون مرد دیوونه نبود! ...

/ 1 نظر / 7 بازدید
فاطمه

همیشه خواستن حقیقت دیوونگی محضه [افسوس] شاید اون مرد دنبال حقیقت چیزی بود برای همین بهش میگفتن دیوونست